#آرشام_پارت_304

-خودت که باید بهتر بدونی..منو وارد بازی کردی که خودتم نمی دونستی قراره چی پیش بیاد..بهم گفتی نترس من پشتتم..نترس من هواتو
دارم..نترس هیچ اتفاقی نمیافته..ولی دیدی که اتفاق افتاد تو هم وایسادی و تماشا کردی..
به جای کمک زدی تو صورتم و اون حرفا رو تحویلم دادی..باشه قبول اون حرفات به خاطر شایان بود ولی اون سیلی چی؟..کاملا واقعی
بود..بعدم که ولم کردی تا اون کثافت ازم.........
--خفه شو..دو دقیقه ساکت باش ببین چی می خوام بگم..من تا حالا محض شوخی تو صورت کسی نزدم..اون شب حواسم نبود و نمی دونستم
دارم چکار می کنم..وگرنه همه ش از روی نقشه بود تا بتونم حواس شایان رو از این قضایا پرت کنم..
-کدوم قضایا؟..بگو تا منم بدونم..
ساکت شد..منتظرهمچین لحظه ای بودم..اینکه بهم بگه..هرطور که خودش می خواد فقط از زبونش بشنوم..دنیام همین بود..
نگاه جذاب وعصیانگرش تو نگاهه منتظر من خیره بود..هنوزم عصبانی بود..
--چی می خوای بشنوی؟..
-همه چیزو..چی باعث شد اون کارو بکنی؟..فقط بهم گفتی نمایشی ِ ولی نگفتی چرا..بگو می خوام بدونم..
--چون شایان به ما دو نفر شک کرده بود..قصدش این بود دست منو رو کنه..حالا به هر روشی که من نمی خواستم از روش های خطرناک
برای فهمیدنش استفاده کنه..برای همین جوری رفتار کردم که فکر کنه این......
-این چی؟..
سرشو خم کرد..منو نرم و اروم کشید تو بغلش..سرشو گذاشت رو شونه م..
زمزمه کرد: بس کن..دیگه ادامه نده..
لحن منم خود به خود اروم شد..
-این حق منه که بدونم..
خودمو از اغوشش کشیدم بیرون..
-دیگه خسته شدم..از این موش و گربه بازیا از این همه اضطراب خسته شدم ارشام اینو می فهمی؟..
یه قطره اشک نشست رو گونه م..با دستاش صورتمو قاب گرفت..
-ولی چاره ای جز این نداریم..اگه مونده بودی ویلا همین امشب کار تموم بود..از صبح می خوام یه جوری باهات حرف بزنم ولی شنود و روشن
نکردی..هر چی منتظر شدم جواب ندادی..موبایلتم که خاموش بود..
نگاهش به گردنم افتاد..به گردنبند ارسلان..اخماش جمع شد..
--این چیه؟..یادمه قبلا یه چیز دیگه گردنت بود..ظریف تر ازاین..
دستمو گذاشتم روش..
-این..اینو ارسلان..
--فهمیدم..
ازم فاصله گرفت..کلافه تو موهاش دست کشید و دلخور نگام کرد..
--مگه بهت نگفته بودم گول حرفاشو نخور؟..تو به هیچ کدوم از ادمای اون ویلا نباید اعتماد کنی..
-من بهش اعتماد نکردم..در کل به هیچ کس اعتماد ندارم..
فاصله رو کم کرد..با اون چشمای سیاه و نافذش زل زد تو چشمام..
--حتی به من؟..
خواستم بخندم ولی جلوی خودمو گرفتم..
-مخصوصا به تو..
نگاهش کدر شد..چشماشو خمار کرد وسرشو به چپ برگردوند..از اونجا به باغ خیره شد..
یکی در تراس و باز کرد..دلربا لبخند به لب به ارشام نگاه کرد ولی با دیدن من کنارش لبخند رو لباش کمرنگ شد..
روبه ارشام با طنازی گفت: عزیزم مهمونا منتظرت هستن..
پوزخند محوی نشست رو لبام..پشتمو به دلربا کردم و حالت نیمرخم سمت آرشام بود..
بدون اینکه نگاش کنم و جوری که خودش بشنوه زمزمه کردم:هه..عزیزم..اره خب نقشه ست..
شنید چی گفتم..از گوشه ی چشم نگاش کردم..لباشو با حرص روی هم فشار داد..
رو به دلربا گفت: خیلی خب تو برو منم الان میام..
--باشه عزیزم فقط زیاد طولش نده..راستی دلارام جون..
برگشتم ونگاش کردم..
-بله..
لبخند زد وبا لحن خاصی گفت: ارسلان دنبالت می گرده..بگم که اینجایی؟..اخه انگاری خیلی نگرانت شده بود..
نگاهه کوتاهی به ارشام انداختم..خواستم جواب دلربا رو بدم که ارشام پیش دستی کرد و با صدایی بلندتر از حد معمول جوابشو داد..
--لازم نکرده بهش چیزی بگی..الان میایم..

@romangram_com