#آرشام_پارت_303

خندید..سرشو خم کرد زیر گوشم..نگاهم به ارشام افتاد که درحال رقص هم چشم از من بر نمی داشت..
این حرکت ارسلان رو که دید اخم ِ روی پیشونیش غلیظ تر و خشم درون چشماش بیشتر شد..
از دلربا جدا شد و سالن رقص رو ترک کرد..برنگشتم که ببینم داره کجا میره..
ارسلان_ مگه مردی هست که از دلربا بگذره؟..ارشام هرچند بارم که بخواد غ*ر*ی*ز*ه* ش رو نادیده بگیره بازم یه مرد ..ِنمی تونه به همین
راحتی جلوی خودشو بگیره..هر مردی تحت تاثیر زیباییه دلربا قرار می گیره ارشام هم مثل بقیه..
ارشام همینطور که می بینی دخترای زیادی رو به خودش نزدیک کرده و بعد از یه مدت هم اونا رو مثل یه دستمال چرک انداخته دور..
ادم تنوع طلبی نیست ولی خصلتش همینه که می بینی..دخترا براش ارزشی ندارن..به قول خودش زیباترین دختر شهر هم نمی تونه اونو تحت
تاثیر قرار بده..عشق وعاشقی تو کار ارشام نیست..این به خود من هم ثابت شده..
سرم از این همه حرف درد گرفته بود..کمی ازش فاصله گرفتم..نگام کرد..
-می خوام این اطراف کمی قدم بزنم..
--می خوای همراهت بیام؟..تو اینجا رو نمی شناسی..
-مگه تو می شناسی؟..
--اره چند باری اومدم..شایان با پدر دلربا دوستای صمیمی هستن..وقتی هم امریکا بودیم همدیگه رو می دیدم..حالا می خوای باهات بیام؟..
-نه ممنون..بر می گردم..
از کنارش رد شدم..حرفاش بدجور ذهنمو به خودش مشغول کرده بود..
پرده ی حریر رو کنار زدم و خواستم برم رو تراس که.....
یکی از تو تراس بی هوا دستمو کشید تو ..نزدیک بود از ترس قلبم بیاد تو دهنم..
برگشتم تا ببینم کار کی بوده که آرشام و رو به روی خودم دیدم..پرده رو کشید و در تراس و بست..
برگشت و نگام کرد..مثل همیشه شیک و جذاب..کت و شلوار دودی خوش دوخت ..پیراهن همرنگش فقط یکی دو درجه تیره تر..
بوی ادکلنش همونی بود که منو مست خودش می کرد..ای کاش ازش دلگیر نبودم..ای کاش اونشب تنهام نذاشته بود..ای کاش جدی و بی
ملاحظه اون سیلی رو بهم نمی زد تا الان.......
بازومو گرفت..اروم تکونم داد..تنم لرزید..
--دلارام تو اینجا چکار می کنی؟..واسه چی اومدی اینجا؟..
پوزخند زدم..نگاهم که سرد بود لحنم صد برابر از اون بدتر..
-نباید می اومدم؟..اصلا واسه چی باید برای تو مهم باشه؟..
متعجب بازومو ول کرد..
--چی داری میگی تو؟..حواست هست؟..
عصبانی شدم..
-اره کاملا حواسم هست که چی دارم میگم..من دیگه با تو کاری ندارم..مِن بعد من راه خودمو میرم تو هم راهه خودتو..
--اینکارا واسه چیه؟..
-چرا از من می پرسی؟..یه نگاه به خودت بنداز..منو ول کردی اونجا و خودت اینجا داری کیف می کنی ..انگار نه انگار که من به خاطر تو توی
این منجلاب گیر افتادم..
--حرفاتو نمی فهمم دلارام..چرا رفتارت عوض شده؟..به خاطر ارسلان؟..
-اتفاقا خیلی هم خوب می فهمی چی دارم میگم..چرا پای اونو می کشی وسط؟..تو چه می دونی که اگه اون شب ارسلان به موقع نرسیده بود
من الان تو چه وضعیتی بودم؟..
عصبانی تر از قبل با خشمی کنترل شده پوزخند زد وگفت:چه جالب..پس طرفداریشم می کنی..خوب تونسته مغزتو شست و شو بده..
خواستم از کنارش رد شم که نذاشت و بازومو گرفت..
-ولم کن می خوام برم..
--نگران نباش اون بدون تو هم بهش خوش می گذره..واسه دیدنش بی تابی؟..
از لجش جوابشو دادم : اره.. همونطور که تو واسه بغل کردن و رقصیدن با دلربا بی قراری..
--بین من و دلربا هیچی نیست چرا نمی خوای اینو بفهمی؟..
-که اینطور..چیزی نیست و تو الان اینجایی اره؟..
--اینجام چون باید باشم..
-بس کن ارشام..
بازوم تو دستش بود..کشید سمت خودش..از سمت راست کامل افتادم تو بغلش..درست چسبیده به قفسه ی سینه ش که با چه خشونتی بالا و
پایین می رفت..
--بهم بی اعتماد شدی..این بی اعتمادی رو تو چشمات می بینم..
پوزخند زدم..چشم تو چشم بودیم..

@romangram_com