#آرشام_پارت_302
--چرا شالتو برنمی داری؟..بذار لباست مشخص باشه..
-نه نمی خوام..همینجوری خوبه..من راحتم..
لحنم به قدری جدی بود که بفهمه چی میگم..
وارد سالن شدیم..زن و مرد دور تا دور سالن تجمع کرده بودن و با هم حرف می زدند..موزیک فضا رو پر کرده بود..عده ای اون وسط در حال
رقص بودند..
زن و مرد تو اغوش هم اروم می رقصیدند..
کنار ارسلان قدم بر داشتم ..با بعضی از مهمونا سلام و احوال پرسی می کرد..ولی چشم من اطراف سالن رو می پایید تا شاید بتونم اونی که با
دیدنش قلب بی قرارم اروم می گیره رو پیدا کنم..
تقریبا ما اخر از همه رسیده بودیم پس باید تا الان رسیده باشه..
بالاخره دیدمش..میان رقصنده ها ایستاده بود..بهت زده نگاهش کردم..هم به اون و هم به دختری که با دلبری هر چه تمام تر تو اغوشش تکون
می خورد و..
آرشام داشت با اون دختر می رقصید؟..!وقتی صورتشو دیدم شناختمش..دلربا..
با اون موهای بلند و لخت..دکلته ی ابی تیره و اون آرایش خواستنی واقعا می تونم بگم که معرکه شده بود..
دست چپش تو دست ارشام بود ودست راستش رو شونه ی اون..دست چپ ارشام دور کمرش حلقه شده بود و هردو به نرمی تو بغل هم می
رقصیدند..
دلربا سرشو رو شونه ی ارشام گذاشت..اگه بگم سوختم دروغ نگفتم..جوشش اشک رو تو چشمام حس کردم..
بدون اینکه ذره ای هم به من فکر کنه با خیال راحت داره تو بغل اون دختر می رقصه..
هه..چقدرم که رمانتیک..یعنی خاک بر سر من کنن..
--دلارام..دلارام حواست کجاست؟..
به خودم اومدم..نگاهمو به ارسلان دوختم..
-چیزی گفتی؟..
--دختر از کی تا حالا دارم صدات می زنم..میگم می خوای برقصیم؟..بدجور داری به اون وسط نگاه می کنی گفتم شاید دلت بخواد ما
هم.......
دوباره نگاهمو به اون سمت انداختم..ارشام پشتش به من بود..که دلربا چرخید و..
حالا کاملا می دیدمش..مطمئن بودم هنوز منو ندیده..
دست سردمو پیش بردم و گذاشتم تو دست ارسلان..هر قدمی که به سمت پیست رقص بر می داشتم توانم رو هر لحظه بیشتر از قبل از دست
می دادم..سعی می کردم خودمو نگه دارم..
کنار بقیه ایستادیم..ارسلان پشتش به ارشام بود ولی من..از روی شونه ی راست ارسلان کاملا اونا رو می دیدم..
ما هم مشغول شدیم ولی همه ی حواس من به رو به رو بود..ارسلان منو با خودش همراه کرده بود وگرنه که اگه به خودم بود کوچکترین
تکونی نمی خوردم..
دلربا لباشو برد زیر گوش ارشام و چیزی زیر گوشش زمزمه کرد..همزمان سرشو چرخوند و..نگاهمون درهم گره خورد..
نگاهه سردمو تو چشمای متعجبش دوختم..دیگه حرکتی نکرد..سرجاش ایستاد ..مات و مبهوت به من خیره موند..
دلربا این حرکت ارشام رو که دید برگشت..با دیدن من اخماش جمع شد..تو صورت ارشام نگاه کرد..چیزی گفت ولی ارشام نشنید..نگاهش فقط
به من بود..
انگار هنوز باورش نشده بود دختری که داره کمی با فاصله ازش می رقصه دلارامه..
نگاهمو ازش گرفتم..سرمو زیر انداختم..
ارسلان زیر گوشم زمزمه کرد: شنیدم اون شب ارشام هم تو ویلای شایان بوده..درسته؟..
سکوت کردم..
--فکر می کردم بخواد نجاتت بده..ولی ظاهرا عین خیالش نبوده که....
دوست نداشتم بشنوم..
--ارشام از هیچ زنی خوشش نمیاد..اون به کسی دل نمی بنده..اگه می خواست تو این 10سال برای یک بارم که شده این اتفاق می
افتاد..دخترایی که اطرافشو پر کردن فقط واسه سرگرمین..ارشام حتی غ*ر*ی*ز*ه* ش رو هم سرکوب می کنه..
-خواهش می کنم بس کن..نمی خوام چیزی بشنوم..
--ناراحتت کردم عزیزم؟..
-دوست ندارم از اینجور ادما چیزی بدونم..
--اره خب حق داری..ارشام ظاهرش جذابه و دخترا رو می کشه سمت خودش..ولی دراصل با اون اخلاق خشک و نگاهه سردش نمی تونه دل
دختری رو به دست بیاره..خودشم اینو نمی خواد واسه همینه که تلاشی نمی کنه..
-پس دلربا چی؟..مگه اون..
@romangram_com