#آرشام_پارت_301
--میخوام ببینمت..می خوام اون چشمای گیرا با اون نگاهه افسونگرو ببینم..دلارام..
دوست داشتم بزنم زیر گریه..چی می شد به جای ارسلان ارشام جلوم ایستاده بود و این حرفا رو بهم می زد؟..
با اینکه ازش دلگیرم ولی خدا می دونه که چقدر عاشقشم..
بغض داشتم..اشک تو چشمام حلقه بست..سرمو به ارومی بلند کردم..نتونستم تو چشماش خیره بشم..بیشتر از اون طاقت نداشتم اونجا
بمونم..خواستم از کنارش رد شم..
-بهتره بریم....
که دستمو گرفت..گرم بود ولی گرمای دست ارشام رو نداشت..خدایا همه ی زندگیم شده آرشام..این مرد داره دیوونه م می کنه..
--نه صبر کن..هنوز یه چیزی کمه..
با تعجب نگاش کردم..منظورش چی بود؟!..
با لبخند جعبه ای رو از تو جیبش بیرون اورد..جعبه ای مکعبی شکل با روکش مخمل سرمه ای..
درشو باز کرد ..جعبه رو گرفت جلوم..نگاهمو به داخلش انداختم..
نگینای ریز و براق گردنبند به زیبایی درون جعبه می درخشیدند..
-این چیه؟!..
--معلوم نیست؟..
-منظورم این نبود..واسه چی میدیش به من؟..
با همون لبخند گردنبند رو از تو جعبه در اورد..قفلشو باز کرد..در میان بهت و ناباوری من رفت و پشت سرم ایستاد..گردنبند رو جلوی صورتم
گرفت..اورد پایین..سردی زنجیر تنمو مور مور کرد..
در حالی که قفل گردنبند رو می بست گفت: چون صاحبش تویی..امشب می خوام مثل نگین های این گردنبند تو جمع بدرخشی..می خوام
همه بفهمن که دلارام با منه..بفهمن چه جواهری رو کنار خودم دارم..
رو به روم ایستاد..به گردنم دست کشیدم..
تو چشمام نگاه کرد..چشمای سبزش برق می زد..می خندید..
--حالا می تونیم بریم..
نمی دونم چرا..ولی به اینکارش اعتراض نکردم..
می دونم باید گردنبند رو از گردنم می کشیدم و پرت می کردم تو صورتش ولی نکردم..
می دونم باید به خاطر اینکارش یه سیلی مهمونش می کردم ولی..
نمی دونم چرا فقط عین مجسمه جلوش خشک شده بودم و نگاش می کردم..
حس بدی داشتم..
سرایدار درو باز کرد..ارسلان ماشین و برد تو..
-امشب شایان نمیاد؟..
--نگران نباش امشب ازش خبری نیست..واسه یه کاری مجبور شد از شهر بره بیرون.........نگام کرد..جور خاصی جمله ش رو به زبون
اورد..............امشب فقط منم و تو..
خودمو زدم به اون راه..رومو ازش برگردوندم..
کنار بقیه ی ماشین ها پارک کرد..خواستم پیاده شم که نذاشت..
--صبر کن..
از ماشین پیاده شد..با لبخند به طرفم اومد و در سمت منو باز کرد..دستشو به طرفم دراز کرد..
پوزخند محوی رو لبام نشست..بدون اینکه دستشو بگیرم از ماشین پیاده شدم..از گوشه ی چشم دیدمش که لبخندشو قورت داد..عجب ضد
حالی خورد..
به طرف ویلا رفتیم..باغ بزرگ و سرسبزی داشتن..با اینکه الان هوا نسبتا سرده و کم کم داره زمستون از راه می رسه اما اینجا انگار هنوز حال و
هوای تابستون رو داره..درختا سرسبز وشاداب بودن..
بیشتر از این نخواستم عین ندید بدیدا کنجکاوی کنم..
صدای موزیک لایت به گوش می رسید..به محض حضور ما دوتا خدمتکار به طرفمون اومدن تا مانتوی من و پالتوی پاییزه ی ارسلان رو از
دستمون بگیرن..
تشکر کردم و مانتومو در اوردم..شال حریری که رو موهام انداخته بودم و هم رنگ لباسم بود و روی شونه هام انداختم..
یقه ی لباس زیادی باز بود..اینجوری کمی پوشیده تر می شد..
بار اولم نیست که از این لباسا می پوشم..اما جوری هم لباس نمی پوشیدم که همه یه جورخاصی نگام کنن..
اینجا عادی بود..حتی اگه ب*ر*ه*ن*ه ترین لباس رو هم تو اینجور مهمونیا بپوشی بازم برای مردای اینجا یه امر عادیه..
نیم نگاهی به ارسلان انداختم..کت و شلوار مشکی و خوش دوختی به تن داشت..همراه با پیراهن کرمی و کراوات مشکی..
خیالم راحت بود که امشب شایان رو اینجا نمی بینم..از اون شب به بعد به کمک ارسلان از جلوی چشمش دور می موندم..
@romangram_com