#آرشام_پارت_300

به طرفش خیز برداشتم..دسته های صندلیشو گرفتم وبا خشونت تو صورتش داد زدم: من کی هستم؟..خیلی دوست داری بدونی که من کیم
اره؟..پس خوب گوشاتو باز کن..من آرشامم..آرشام ِ تهرانی نَسَب..پسر فرهاد تهرانی نسب و دریا صالحی..برادر آرام و آرتام..هنوزم به یاد نمیاری
که من کیم؟..
بهت زده با رنگی پریده به من نگاه می کرد..لب باز کرد و زمزمه وار با صدایی لرزان گت: تـ..تو..تو..تو پسر فرهادی؟!..
--اره خودمم..نسب رو از فامیلیم حذف کردم..تو باعثش شدی..با من و گذشته م کاری کردی که از همه چیزم دور بشم حتی از هویت
واقعیم..حتی برای یکبارم که شده شک نکردی من کیم..
--من گذشته رو خیلی وقته که فراموش کردم..
یقه ش رو تو مشتم گرفتم و محکم تکانش دادم..
فریاد زدم: ولی من هنوز فراموش نکردم..همه چیز یادمه..مو به مو لحظه به لحظه ش تو ذهنم ثبت شده..
یه روز تو زندگیه منو به گند کشیدی و حالا تو اینجایی..جلوی من با دست و پای بسته..
دیگه راه به جایی نداری جناب صدر..قراره خیلی زود مهمونای بعدیمونم از راه برسن..صبور باش کم کم اونا رو هم میارم پیشت..گذشته باید
مرور بشه..می خوام کاری کنم تک تکتون به یاد بیارین که من کیم..
مبهوت نگاهم کرد..حتی توان حرف زدن هم نداشت..
دیگه دارم به پایان این بازی نحس نزدیک میشم..
کم کم همه سر از این راز کهنه در میارن..
بالاخره این معما هم حل میشه..
با پیدا کردن نفر دهم ..همه چیز تموم میشه..
همونطورکه از اول انتظارش رو می کشیدم..
الان 10ساله که منتظر چنین روزیم..
************************
«دلارام»
نگاهمو به آینه دوختم..به تصویری که نقش منو در خودش داشت..
نقش یه دختر با موهای حالت دار و بلند..چشمان خاکستری و سرد..ولی هنوزم زیبا بود..چشمگیر..همونطور که مادرش همیشه می گفت..
تو اون لباس قرمز و بلند که سنگ های روی لباس تحت تاثیر نور چراغای اتاق درخششون رو به رخ می کشیدن پوست سفید دختر چون مرمر
می درخشید..
لبای سرخش..درست همرنگ لباسش بود..ه*و*س انگیزو..دلنشین..
باورم نمی شد این دختر..این دختری که تو اینه می بینم خودم باشم..ارسلان آرایشگر خبر کرده بود..هر چی اصرار کردم نمی خوام به این
مهمونی بیام باز حرف خودش رو می زد..
اینجا من قدرت تصمیم گیری نداشتم..کسی به یه برده اجازه ی تصمیم گیری نمی داد..
من اینجا اون دلارامی نیستم که تو خونه ی ارشام بودم..اونجا با اینکه خدمتکار بودم ولی احساس محبوس بودن بهم دست نمی داد..
آرشام با اینکه از جنس آهن بود و نگاهش از جنس شیشه باز هم درونش رو می تونستم حس کنم و بفهمم اونطور که نشون میده
نیست..ظاهرش با باطنش زمین تا اسمون فرق می کرد..
همیشه فکر می کردم تونستم بشناسمش..ولی الان..
احساس می کنم به بن بست رسیدم..دیگه قادر نیستم فکر کنم و در مورد چیزی اونطور که می خوام برداشت کنم..زمان در گذره..کسی نمی
تونه اونو به عقب برگردونه و یا حتی متوقف کنه..
هیچ چیز تو این دنیا به دل و خواسته ی ما ادما پیش نمیره حتی..عشق..
شال حریرمو روی دستم انداختم..کل روز گوشواره ها رو از گوشم در اورده بودم..هنوزم نمی خواستم اونا رو بندازم..
یه امشب دیگه می خوام ماله خودم باشم..می خوام برای یک بارم که شده حس کنم بیرون از این خونه ی کوفتی ازادم..
تو کشو انواع گوشواره و انگشتر و....هر چی که می خواستم بود..ولی هیچ کدومو برنداشتم..هیچ کدوم از اینا مال من نیست..نه کسی بهم هدیه
داده ونه..
تقه ای به در خورد..نگاهم به در بود که ارسلان وارد اتاق شد..
لبخند به لب داشت ..وقتی برگشتم و نگاهش به من افتاد لبخند اروم اروم از روی لباش محو شد..
سرمو زیر انداختم تا نبینم..چهره ی مردی که رو به روم ایستاده رو نبینم..اینکه این مرد ارشام نیست..
به طرفم قدم برداشت..دستام می لرزید..مشتشون کردم و تو هم گره شون زدم..
جلوم ایستاد..چشمم به کفشای سیاه و براقش بود..بوی ادکلنش اذیتم می کرد..
من این بو رو نمی خواستم..این بوی عطر با من بیگانه بود..
--دلارام ..سرتو بلند کن..
حرکتی نکردم..

@romangram_com