#آرشام_پارت_299

نگاهم روش ثابت موند..
************************
«آرشام»
--قربان همین الان رفتن تو ویلا..
-بسیار خب برگرد انبار پیش بچه ها..بهشون بگو منتظر دستور من باشن و تا من نگفتم کسی حق نداره سر خود کاری انجام بده..فهمیدی چی
گفتم؟..
--به روی چشم قربان..حتما به گوششون می رسونم..
تماس رو قطع کردم..کلافه روی صندلیم نشستم..
مرتیکه ی عوضی اول دلارام رو برده خرید..بعدشم گردش و.....
برگه ای که روی میزم بود رو با خشونت تو دستم مچاله کردم......
اینبار تو اون سرت چی می گذره ارسلان؟..
تقه ای به در خورد..
--بیا تو..
منشی_ قربان مهموناتون رسیدن..
--کدوم مهمون؟!..
-امروز با 2تا از نمایندگان شرکتای آلمانی جلسه داشتید..
به صورتم دست کشیدم..به کل فراموش کرده بودم..این مذاکره و قرارداد برای شرکت و کارخونه حیاتی بود..نباید از دستش می دادم..
--تو اتاق جلسه هستند؟..
--بله قربان..منتظرتونن..
-بسیار خب الان میام..ازشون خوب پذیرایی کنید..
--چشم قربان..
*************************
به ساعتم نگاه کردم..پوزخند زدم..تو چشمای وحشیش خیره شدم..
-هنوز دیر نشده..تا چند دقیقه ی دیگه پدرتو ملاقات می کنی..
--به پدرم کاری نداشته باش عوضی..
رو صورتش خم شدم..نگاه سرد و خشنم رو تو چشمای سبز و گستاخش دوختم..حتی پلک نمی زد..
-نمی ترسی همینجا بکشمت؟..با این زبون درازی که داری غیر از این کار دیگه ای نمی تونم بکنم..
اب دهانش رو قورت داد..ولی از گستاخی چشماش ذره ای کم نشد..
--می دونم که اخرش منو می کشی..پس......
-ظاهرا که نمی دونی..ارشام بیخود و بی جهت جون کسی رو نمی گیره..تا کسی نخواد از پشت بهم خنجر بزنه کاری باهاش ندارم..اگه عملش
غیرمنتظره باشه من هم کاملا غیرمنتظره از رو زمین نیست ونابودش می کنم..برای نجات جون خودم بایدم اینکاروبکنم..اینطورنیست؟..
پوزخند زد..
--پس فکر می کنی من هنوز از پشت بهت خنجر نزدم درسته؟..
لبامو از سر خشم به روی هم فشردم..خشم درون چشمام صد برابر شد..چونه ش رو تو مشتم فشار دادم..صورتش از درد جمع شد..
داد زدم: تو نخواستی خنجر بزنی؟..پس کار اون شبتو پای چی بذارم؟..دلارام حقش نبود وارد این بازی بشه..
سرشو کشید عقب..
--اون دختره ی مزاحم اگه سد راهم نشده بود من الان اینجا نبودم و به اون چیزی که می خواستم رسیده بودم..ولی اون نذاشت..ازش عقده
داشتم باید می کشتمش جوری که دستام به خونش الوده نشه..
حشمت_ قربان طرف رسید..
از شیدا فاصله گرفتم..ولی چشم ازش برنداشتم..
--بیارینش..
--ای به چشم..
**************************
صدر_ حدس می زدم پای تو وسط باشه..از من و دخترم چی می خوای؟..
روبه روش ایستادم..
هر دوشون رو به صندلی بسته بودند..و تو نگاه هر دو خشم و عصبانیت بیداد می کرد..
--می خوام بدونم شماها چی می خواین؟..من که کشیده بودم کنار ولی دخترت انگار هنوز مشتاقه این بازی رو ادامه بده..
--تو با غرور دخترم بازی کردی..تو فکر کردی کی هستی که هرکار دلت بخواد می کنی؟..چطور جرات می کنی جلوی من بایستی؟..

@romangram_com