#آرشام_پارت_298
--دلربا..تو کیش دیده بودیش..
کنارش ایستادم..
کاملا جدی بود..هیچ شوخی در کار نبود..
-یعنی دلربا برای آرشام جشن تولد گرفته؟..!اونم قبول کرد؟!..
خندید..نیم نگاهی به صورت متعجبم انداخت و باز نگاهشو معطوف اون لباسای مزخرف کرد..
--چرا قبول نکنه؟..اینکه دوست دخترش بخواد براش مهمونی بگیره چه اشکالی داره؟..اتفاقا دلربا رسما رفته شرکتش و خودش ارشام رو دعوت
کرده..اونم که انگار خیلی مشتاق بوده تا دلربا گفته قبول کرده..
خدایا یعنی باور کنم؟..ارشام هنوز با دلربا رابطه داره؟..
یعنی همه ی اون حرفاش..اینکه با دلربا تموم کرده و دیگه چیزی بینشون نیست..یعنی همه ش دروغ بود؟..
چی رو باید باور کنم؟..کی این وسط داره حقیقت رو میگه؟..
اگه دروغه پس اون مهمونی چیه؟..
چرا به من چیزی نگفت؟..
--به نظرت اون قرمزه معرکه نیست؟..چشم منو که بدجور گرفته تو چی؟..
تو حال خودم نبودم..به اون سیلی فکر می کردم..
قبلش بهم گفته بود حرفاشو باور نکنم ..منم اولش تو شک بودم ولی بعد از اینکه برام توضیح داد فهمیدم به خاطر شایان بوده..
ولی اون سیلی..
می تونست نمایشی بزنه نه اینطور واقعی که حس کنم تموم بدنم داره تو اتیش اون سیلی می سوزه..
درد داشت..
نه جسما..روحا اون درد و خیلی راحت حس کردم..و حالا..
می شنوم که می خواد بره مهمونی..اونم به دعوت دلربا..
اصلا نمی فهمیدم داره چی میشه..فقط بدون اینکه متوجه باشم دنبال ارسلان راه افتاده بودم و می ذاشتم هرکار می خواد بکنه..برام مهم
نبود..
تو هیچ چیز نظر نمی دادم چون اصلا چیزی رو نمی دیدم..حواسم به کل پرت شده بود..
بدون پرو همون لباس پشت ویترین رو خرید..اصرار داشت بپوشم ولی اینکارو نکردم..دختری که فروشنده بود همینطوری از روی سایزم لباس
رو انتخاب کرد..
بی توجه به ارسلان از در مغازه بیرون رفتم..
--کجا میری؟..دلارام با توام..
-همینجام..می خوام یه کم قدم بزنم..
--خیلی خب ..جای دوری نباش منم لباسو تحویل می گیرم میام..دختره میگه سایزتو تموم کرده رفت از تو انبار بیاره................و جوری نگام
کرد که یعنی حواسم بهت هست..
ولی کی حال داشت فرار کنه؟..فرار کنم کجا برم؟..دیگه نه فرهاد و دارم نه....
بدبخت تر از منم تو این دنیا هست؟!..
بی حوصله قدم می زدم ..توی فکر بودم..
منه بدبخت دارم بین یه مشت ادم گرگ صفت و بی شرف دست وپا می زنم تا بتونم همه ی هستیمو حفظ کنم اونوقت اون کسی که تموم
مدت بهش اعتماد کرده بودم میخواست تنهام بذاره و بره پیش دلربا..
چرا اون شب کمکم نکرد؟..
چرا وقتی انتظار ارشامو می کشیدم که بیاد و منو از تو بغل شایان بکشه بیرون ارسلان سر رسید و کمکم کرد؟..
چرا ارشام گذاشت و رفت؟..یعنی این ماموریته کوفتی انقدر براش اهمیت داره؟..که بذاره هر کس و ناکسی که از راه رسید بیاد و باهام........
اگه دوستم داشت منو می فرستاد پیش شایان؟..حتی اگه نقشه باشه؟..
اگه منو می خواست حاضر می شد جونمو به خطر بندازه؟..
صدایی تو وجودم پیچید..بلند و رسا..
--مگه خودت همینو نمی خواستی؟..مگه اصرار نداشتی از شایان انتقام بگیری؟..اگه ارشام پشتت نبود که تا الان صد دفعه شایان کارتو ساخته
بود..
اره خودم خواستم..می خواستم انتقام بگیرم ولی باعث و بانی تموم این اتفاقات ارشام بود..اون گفت مثل سایه همیشه و هم جا همراهمه.. ولی
نبود..
اون شب تو استخر فکر می کردم دیگه همه چیز تمومه و ارشام هم عاشقم شده..در اصل به یقین رسیده بودم ولی حالا..این شک لعنتی..
به کسی تنه زدم ولی بی توجه رد شدم..
نگاهمو چرخوندم..جلوی ویترین یکی از مغازه ها ایستادم..
@romangram_com