#آرشام_پارت_297
یاد اتفاقاته امشب افتادم..شایان ِ کثافت هر چی خوشی کرده بودم از بغلم در اورد..
من..و آرشام..هر دوبا هم..
اون بوسه ای که از سر عشق رو لباش نشوندم..هنوز هم تعجب تو چشماش رو یادمه..
تو اتاق ِ شایان..آرشام وحشیانه منو می بوسید و اون حرفا رو بهم می زد..
با اینکه تو رفتارش خشونت داشت ولی جذاب بود..گرم بود و خواستنی..
اون حرفا رو که بهم زد دلم گرفت اما..هنوزم دوستش دارم..هنوزم می خوامش..
میگه همه ش دورغ بود ولی اذیتم کرد..
اون سیلی..
سرمو تکون دادم..دیگه نمی خوام بهش فکر کنم..
وقتی شایان اومد تو اتاق جلوی بلوزمو نگه داشتم..چشماش برق می زد..از ترس می لرزیدم..
وقتی اومد طرفم چشمام کم کم سیاهی رفت و..
چه شبی بود..
اتفاقاته امشب رو هیچ وقت نمی تونم از ذهنم پاک کنم..
دیگه خسته شدم..
*********************
کل روز و تو اتاقم بودم..یکی دو بار ارسلان بهم سرزد ولی من یه کلمه هم باهاش حرف نزدم..
خدمتکار صبحونه و ناهارمو اورد تو اتاق ولی بهشون لب نزدم..فقط یه قلوپ اب خوردم..اونم چون گلوم از بس خشک شده بود می سوخت..
عصر شده بود..خدمتکار به دستور ارسلان اومد تو اتاق تا اماده م کنه..
یه مانتوی مشکی..شلوار سفید وشال سفید..کیف و کفش ست مشکی..
بدون اینکه حتی یه نیم نگاه به اطرافم بندازم تا خود باغ رفتم..ارسلان با ماشینش جلوم ایستاد..بی توجه بهش سوار شدم..
معلوم نبود شایان کجاست..چطور اجازه میده خیلی راحت با ارسلان برم بیرون؟..
شک نداشتم آرشام کسی رو واسه تعقیبمون گذاشته..
تو شهر می چرخیدیم..بی هدف به اطرافم نگاه می کردم..ارسلان هم سکوت کرده بود..
با حسرت به مردمی نگاه می کردم که بی خیال و فارغ از دنیای اطرافشون از کنار هم رد می شدن..
ای کاش منم ازاد بودم..مثل اینا می تونستم واسه خودم بدون دردسر توی این پیاده روها راه برم و دغدغه ای نداشته باشم..نگران نباشم و
نترسم که چند دقیقه بعد قراره چه اتفاقی برام بیافته..
به خودم که اومدم دیدم داره صدام می زنه..
--دلارام رسیدیم..می تونی پیاده شی..
به سمت راستم نگاه کردم..یه پاساژ بود..
با صورتی گرفته و درهم پیاده شدم..
خواست دستمو بگیره نذاشتم..
-اومدیم اینجا چکار؟!..
خندید و به صورتش دست کشید..
نگاهشو به پاساژ دوخت و در حالی که به ارومی قدم برمی داشت گفت:اومدیم خرید واسه یه خانم خوشگل و اخمو..اشکالی داره؟..
اخمامو جمع تر کردم..با بداخلاقی جوابشو دادم..
-ازت نخواستم بیاریم اینجا و واسه م خرید کنی ..من به چیزی احتیاج ندارم..
خواستم برگردم که راهمو سد کرد..نفسمو با حرص بیرون دادم و نگاهمو ازش گرفتم..
--خیلی خب دختر تو چه زود جوش میاری..فکر می کردم دوست داری تو جشن تولد رئیس سابقت حضور داشته باشی..
-جشن تولد کی؟؟..!!منظورت چیه؟!..
راه افتاد سمت پاساژ..
--بجنب داره دیر میشه..می خوایم بعد از خرید بریم کمی این اطراف قدم بزنیم..پس زود باش دختر..
تندتند کنارش قدم برداشتم..
-گفتی جشن تولد آرشام ِ ؟..!مهمونی خونه ی خودشه؟!..
نگاهش به ویترین مغازه ها بود..
--نه دوست دخترش واسه ش مهمونی گرفته..
ایستادم..تو شوک بودم..
-دوست دخترش؟؟..!!منظورت کیه؟!..
متفکرانه به لباسای پر زرق و برق پشت ویترین ِ یکی از مغازه ها خیره شده بود..
@romangram_com