#آرشام_پارت_296
پس اون حرفا..سیلی که تو صورتم زد..هنوزم حسش می کنم..جدی زد..اینو دیگه مطمئنم..
اگه گفت یه بازیه پس چرا نقش بازی نمی کرد؟..چرا انقدر جدی بود؟..
حرفای ارشام..شوکی که از دیدن شایان اونم تنها تو اتاق بهم دست داده بود باعث شد نفهمم داره چم میشه و از حال برم..
وقتی چشم باز کردم که دیدم روتخت تو اتاقم هستم..و ارسلان کنارم رو تخت نشسته..
می خواست باهام حرف بزنه..اینجا نمی شد..به بهونه ی دستشویی از اتاق زدم بیرون..درو بستم و قفل کردم..
بغضمو قورت دادم..
عجب شب گندیه..
پس چرا تموم نمیشه؟..
--دلارام..
-می شنوم..
--کجایی؟..
-تو دستشویی..شیراب و باز کردم صدا بیرون نره..
--باشه..چون فرصت کمه سریع حرفمو می زنم..ببین..تموم حرفایی که امشب بهت زدم........
منتظر بودم بگه..سرتاپام می لرزید..استرس داشتم..
--دلارام.. تو باور کردی؟..
صدام می لرزید..
-نکنم؟..
-چرا باید باور کنی وقتی قبلش بهت گفته بودم تمومش یه بازیه؟..گفتم باور نکن نگفتم؟....
خواستم لبخند بزنم ولی از روی درد بود..به لبخند شبیه نبود..
-پس اون سیلی..اون واقعی بود..آرشام نگو نبود..
--واقعی بود..چون باید اینکارو می کردم..الان نمی تونم چیزی رو برات توضیح بدم ولی فرصتش که پیش بیاد همه چیزو برات میگم..فقط
خواستم اینو بدونی که.........
-که چی؟..
جوابمو نداد و به جاش با لحن جدی گفت: فردا به هیچ وجه با ارسلان بیرون نمیری ..شنیدی چی گفتم؟..
حرصم گرفت: دیگه حاضر نیستم یه لحظه هم این ویلا رو تحمل کنم..همه ش دارم می ترسم یه اتفاقی بیافته..
--دیگه اتفاقی نمیافته..شایان همیشه انقدر سرحال نیست..ارسلان بدتر از شایانه بهتره خام حرفاش نشی..اون حامی ِ تو نیست..
-هر چی که هست امشب جون منو نجات داد..اگه اون نبود..
تو گوشم داد زد: ساکت شو دلارام..همینی که گفتم..حق نداری باهاش جایی بری....
--ولی بدون من فردا باهاش میرم..دلم می خواد نفس بکشم..اینجا دارم خفه میشم..مثل یه ماهی که از اب افتاده بیرون دارم جون می
کنم....من میرم..حالا هر چی هم می خواد بشه بذار بشه..
-دلارام تو........
شنود و خاموش کردم..
اعصابم خرد بود..سرم داشت منفجر می شد..دستمو زیر شیر مشت کردم و اب سرد و به صورتم پاشیدم..
تو اینه نگاه کردم..رنگم پریده بود..زیر گردنم یکی دو جاش به کبودی می زد..اروم لمسشون کردم....وای از دست آرشام..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
تو سرم افکار جور واجور می رفتن ومی اومدن..
دارم دیوونه میشم..ولی شدم خودم خبرندارم..هر کی دیگه هم باشه پاشو بذاره اینجا خل و چل میشه..
با این همه فشار عصبی که رومه..خدایا..
اون موقع فرهاد و داشتم تا باهاش درد ودل کنم..مثل برادرم بود ولی حالا..از اونم بی خبرم..
خدایا چقدر درد؟..پس کی تموم میشه؟..
آرشام هیچ خبری ازش بهم نمیده..این مدت به قدری تو اضطراب بودم که لحظه ای نتونستم به تموم این ماجراها فکر کنم..
دلم برای پری تنگ شده..برای فرهاد..
خدایا فقط تو می تونی از این مخمصه نجاتم بدی..
به لباسم نگاه کردم..یه پیراهن مردونه تنم بود..خیلی بلند و گشاد بود..انگار که مانتو تنمه .. بلندیش تا بالای زانوهامه..
بوی ادکلن می داد..یه بوی غلیظ و شیرین..دماغم سوخت..این دیگه چه عطریه؟..
اینو کی پوشیدم؟..
حتما وقتی بیهوش بودم..
یعنی ارسلان تنم کرده؟..
@romangram_com