#آرشام_پارت_295
شایان یه روز تقاص کاری که امشب با ما کرد رو پس می دیده..شاهد چیزهایی بود که نباید می بود..کاری می کنم که حتی برای یک لحظه
هم نتونه به دلارام فکر کنه..همه ی ارزوهاش تو دستای منه که یک شبه به فنا میره..
کنارم نشست..تا چند لحظه فقط بینمون سکوت حکم فرما بود ..تو موهام چنگ زدم..
-شایان شک کرده بود..به رابطه ی من و دلارام..گذاشتم به یقین برسه که یه چیزی بینمون هست..ولی فقط از جانبه دلارام نه من..گذاشتم
فکر کنه که احساس ِ دلارام از روی عشقه و من از روی ه*و*س..
شب سختی بود..پر از تشویش ودلهره..و همینطور هیجان..
امشب چندتا حس رو با هم تجربه کردم..برای اولین بار بعد از 10سال..
مطمئنم از این به بعد تا وقتی که این ماجراها تموم بشه ارامش ندارم..
--تا وقتی دلارام توی اون خونه ست اوضاعت همینه..
-بعد از مهمونی دلربا همه چیز تموم میشه..امشب فهمیدم که از اول این راهو اشتباه اومدم..نباید دلارام رو وارد این بازی می کردم..تجربه ای
تو این کارنداشتم..تا حالا با هیچ جنس مخالفی همکاری نکردم..مخصوصا دختری که به هیچ وجه نمی تونم نسبت بهش بی توجه باشم..
--ولی خودت بودی که گفتی به خاطر خود ِ دلارام قبول کردی اون هم وارد نقشه بشه..اینطور نیست؟..
-درسته..به خاطر اینکه کار دست خودش نده..ولی شاید می تونستم از اینکار منعش کنم..گرچه..دختر سرسختیه..
خندید..دوستانه زد رو شونه م..
--عجب زوجی بشین شما دوتا..هر دو مغرور و سرسخت....که البته دلارام شیطونم هست..ولی تو به جاش کوهی از غروری..
پوزخند زدم..حق با کیوان بود..همین شیطنت ها..حاضرجوابی ها و متفاوت بودن ها در دلارام نظرمن رو به خودش جلب کرده بود..
-اگه دلارام بیهوشه پس شنود چطور روشن شد؟..
--شاید به جایی گیر کرده و روشن شده..امکانش هست..حسگرش خیلی قویه..
بلند شدم..بی قرار کنار پنجره ایستادم..
-اون برام مهم تره..چقدر دلم می خواد همین الان برم و.......
_قربان صداشون رو داریم..
کیوان کنارم ایستاد..صدای ارسلان و دلارام بود..صدای دلارام کمی ضعیف تر به گوش می رسید..
ارسلان_ امشب برام کاری پیش اومد مجبور شدم برم..من هنوزم سر قولم هستم..
-چه قولی؟..اگه دیرتر رسیده بودی اون..
--واسه همینه که بیهوش شدی؟..
-هم اره..هم نه..
--یعنی چی؟..تعریف کن ببینم چی شده؟..
-تنهام بذار..همه تون لنگه ی همید..به هیچ کدومتون نمیشه اعتماد کرد..
--چی داری میگی؟..
جیغ کشید: برو بیرون..دیگه خسته م..نمی کشم..بسه دیگه..
--خیلی خب ..باشه..اروم باش..بهتره یه کم استراحت کنی....اصلا یه کاری می کنیم..فردا عصر هر دو با هم می ریم بیرون یه گشتی می
زنیم..اینجوری فکر کنم واسه ت خوب باشه..چطوره؟..
صدای دلارام رو نشنیدم ولی صدای خنده ی ارسلان تو گوشم پیچید..
مرتیکه ی عوضی..داشت رو مخش کار می کرد..
هر کی تو رو نشناسه که من می شناسم ومی دونم چه مارمولکی هستی..بی وجودتر از تو همون عموی بی همه چیزته..
--باشه پس حالا استراحت کن..
چند لحظه سکوت..و صدای بسته شدن در..
صدا رو از روی اسپیکرها قطع کردم..گوشی و رو گوشم گذاشتم..اروم صداش زدم..
-دلارام..صدامو می شنوی؟..
گریه می کرد..اخمام جمع شد..
-دلارام اگه صدامو می شنوی جواب بده..زیر لب یه چیزی بگو که اونا نتونن ببینن..انگار که داری با خودت حرف می زنی..دختر باید باهات
حرف بزنم..
صدای بلند ِ گریه و............
*******************************
«دلارام»
هنوز دلم از حرفاش گرفته ..اگه راست گفته باشه چی؟..اگه تموم توجه ش به من از سر....
نه..درست نیست..اره می دونم که حقیقت نداره..اون خیلی کمکم کرده..موقعیتایی براش جور می شد که خیلی راحت می تونست ازم
سواستفاده کنه..ولی نکرد..
@romangram_com