#آرشام_پارت_294

با صدای یکی از بچه ها نگاهم به سمت مانیتورها کشیده شد..
_قربان شنود روشن شد..
جوری خودمو رسوندم به میز که اگه به موقع مانیتور رو نگه نداشته بودم هر تیکه ش یه گوشه از اتاق افتاده بود..
صدای ارسلان و تشخیص دادم..
--اینجا چه خبره؟..داشتی چه غلطی می کردی؟..چرا دلارام..........
شایان_ برو بیرون ارسلان..به تو مربوط نیست..
--چی به من مربوط نیست؟..بهت میگم داشتی چکار می کردی؟..چرا دلارام بیهوشه؟..باهاش چکار کردی؟..
شایان_ هنوز کارمو شروع نکردم که تو عین عجل معلق سر رسیدی..برو بیرون تو کار من دخالت نکن.......داد زد و یکی از محافظاشوصدا زد..
--یادت نره که من یه شبه می تونم به خاک سیاه بنشونمت..خودت خوب می دونی که بد آتویی ازت تو دستمه..برو کنار..
شایان_ حالیت می کنم..کاری می کنم برگردی همون گورستونی که ازش اومدی..
--هیچ غلطی نمی تونی بکنی....دلارام..دلارام صدامو می شنوی؟.....باهاش چکار کردی لعنتی؟..چرا به این روز افتاده؟..
صدای خش خش وبعد هم صدای سوت دستگاه بلند شد..صدای اسپیکرو کم کردم..
کیوان_ اینطور که معلومه حال دلارام بد شده..
کلافه رو صندلی نشستم..سرمو تو دست گرفتم..
-همه ش تقصیره منه..اگه اتفاقی براش افتاده باشه..اگه ارسلان دیر رسیده باشه چی؟..بیخود و بی جهت که بیهوش نشده ..حتما......
--شاید شوکه شده..یه شوک عصبی می تونه باعث بشه که از حال بره..همه جور احتمالی میشه داد..درضمن یعنی شایان این همه فرصت
داشته که بعد از خارج شدن تو از ویلا اون کارو.........
-از اون کفتار همه کاری بر میاد..مطمئن نیستم ولی..
--ولی چی؟..
نگاهش کردم..
-اون حرفایی که بهش زدم و اون سیلی..درسته همه ش یه بازی بود..اما زیادی تند رفتم..اگه دلارام حرفامو باور کرده باشه چی؟..شک ندارم
شایان تموم قضایا رو باور کرده ولی..دلارام..
یه لیوان اب جلوم گرفت ..بهش احتیاج داشتم..گلوم می سوخت..همه ی وجودم داشت تو اتیش خشم به خاکستر تبدیل می شد..
تا ته سر کشیدم..ولی خنکی اب هم نتونست اتیش درونم رو خاموش کنه..هر لحظه شعله ورتر می شد..
--امشب تو ویلای شایان چه اتفاقی افتاد؟..چرا انقدر بهم ریختی؟..
لیوان و تو دستم فشار دادم..یاد اون سیلی از تو ذهنم بیرون نمی رفت..
نگاه ملتمسانه ی دلارام..
وقتی که با بغض صدام زد..ولی من برنگشتم..
نگاه نمناک و خاکستریش..عذابم می داد..این حس عجیب چیه که راحتم نمی ذاره؟..چطور شد که ارامشم و از دست دادم؟..چی باعث شد به
اینجا برسم؟..
سوزشی رو کف دستم احساس کردم..لیوان تو دستم خرد شده بود....خون سرخ و غلیظی از کف دستم جاری شد و چند قطره از اون روی
زمین چکید..
کیوان سریع با یه پارچه ی سفید دستمو بست..
--آرشام حواست کجاست؟..از کی تا حالا دارم صدات می کنم..امشب اصلا تو حال خودت نیستی..
دست زخم دیده َ م رو مشت کردم..هیچ سوزشی احساس نکردم..انگار فقط وقتی که زخمیم کرد تونستم سوزشش رو با تمام وجود حس
کنم..ولی الان..عین خیالم نبود که دستمال سفید به خون من رنگین شده..
-تو که داری می بینی رو به راه نیستم پس انقدر به دست و پای من نپیچ..حوصله ی هیچ کس و ندارم..
نفس عمیق کشید..رفت پشت سیستم..روکردم بهش و جدی گفتم: چشم از مانیتورا برندارید..امشب باید صداشو بشنوم..باید مطمئن بشم که
حالش خوبه....حالا افتاده دست ارسلان..
--چی انقدر عصبانیت کرده؟..موقعیتشون یا یه چیز دیگه؟..
لبامو روی هم فشردم..
-دلارام تو وضعیت خوبی نبود..لباسش..
--خیلی خب ..فهمیدم چی می خوای بگی..غیرتی شدی؟..
پوزخند زدم..
-تا به الان اصلا نمی دونستم غیرت چی هست..بی توجه از کنار هر دختری رد می شدم و به اونایی هم که باهاشون دمخور بودم فقط به خاطر
یه چیز نزدیکشون می شدم..
هیچی برام اهمیت نداشت..نه ناموسی داشتم که مواظبش باشم و نه..
من از زندگی گذشته م فاصله گرفتم..ولی حالا..نسبت به دلارام این حس و در خودم صد برابر شدیدتر می بینم..

@romangram_com