#آرشام_پارت_292
دستشو کشیدم..
--راه بیافت..مگه نشنیدی چی گفت؟..
مات ومبهوت دنبالم کشیده شد..
-آرشام..
--خفه شو..
با صدای فریادم ساکت شد..بدون هیچ حرفی حرکت کرد..برنگشتم نگاش کنم..تموم راه فقط نگام به رو به رو بود..بی هدف..بدون اینکه حتی
بفهمم دارم کجا میرم..
همه چیز از روی عادت بود..راه رفتنم..قدم برداشتنم به سمت اتاق شایان..
بارها وبارها این مسیر رو طی کردم ولی حالا با نفرت دارم قدم بر می دارم..از روی حرص و عصبانیت..
دوست داشتم همین امشب این ویلا رو با تموم دم و دستگاه بفرستم هوا..به اتیش بکشم..دنیای غرق در کثافته شایان رو به جهنم تبدیل کنم..
یک شبه به دست من همه چیزشو از دست میده..قسم می خورم..
در اتاق و باز کردم..این اتاق شخصیش بود..گوشه ی اتاق دوربین نصب بود..می دونستم تموم حرکاته ما رو ضبط می کنه..
پرتش کردم تو اتاق..چند قدم عقب رفت..تازه به صورتش نگاه کردم..یه چیزی رو تو وجودم حس کردم..یه چیز خاص..یه چیزی که ترغیبم می
کرد فاصله ی بینمون رو با یک قدم طی کنم وصورت خیس از اشکش رو به سینه م فشار بدم..
دستامو مشت کردم..انگشتامو به کف دستم فشار دادم..فرصتی نبود..
دلارام لب باز کرد تا چیزی بگه که بهش امون ندادم..زدم تخت سینه ش و محکم پرتش کردم رو تخت..
حیرت زده فقط منو نگاه کرد..حتی صدای هق هقشو نمی شنیدم..فقط سکوت بود..و بعد از چند ثانیه..زمزمه های ریزی که از دهانش خارج
می شد..داشت اسممو صدا می زد..
روش خیمه زدم..دکمه های بلوز حریرش رو بسته بود..دستمو تو یقه ش بردم و کشیدم..دکمه ها هر کدوم یک طرف پرت شد..
ترسو تو نگاهش دیدم..هیچی نمی گفت..
چرا داد نمی زد؟..
چرا کمک نمی خواست؟..
چرا جلوی خودشو می گرفت؟..
چی نمی ذاشت تقلا کنه؟..
با دیدن چشماش طاقت نیاوردم و فاصله ی بینمون رو برداشتم..تو اغوشم بود..زیر گوشش نجوا کردم..خیلی اروم..فقط خودش می شنید که
دارم چی میگم..
--چرا داد نمی زنی لعنتی؟..کمک بخواه..جیغ بکش..بزن تو صورتم..چرا جلوی من ارومی و جلوی اون کفتار وحشی میشی؟..یه کاری بکن..اروم
نباش..
نفس عمیق کشید..بغضش شکست..به کمرم چنگ زد..نه از سر ترس..
-آرشام تو رو خدا نرو..تنهام نذار..من بدون........
--هیسسسسس..ادامه نده......و ارومتر از قبل زیر گوشش گفتم: هر کار کردم بدون بازیه..هیچ کدوم از کارام حقیقی نیست دلارام..راه بیا..ساکت
نمون..منو پس بزن..همین حالا..فکر کن که من یه غریبه م..مثل شایان..زود باش داره دیر میشه..
سرمو بلند کردم..چند لحظه تو چشمای نمناکش خیره موندم..سر تکان دادم..با حرکت سر بهم فهموند اماده ست..
خوشم می اومد که منظورمو خیلی زود می گرفت..
وحشیانه صورت و لباشو بوسیدم..تقلا کرد..داد زد و خواست پسم بزنه..
--خیلی وقته تو اتیشه این ه*و*س دارم می سوزم..ولی هربار یه جوری از دستم فرار کردی..تو کیش اگه دلربا مزاحممون نمی شد کلی برنامه
چیده بودم.............زیر گردنشو بوسیدم..به شدت با من درگیر بود و سعی داشت کنار بکشه ...............اما خب باید از شایان ممنون باشم امشب به
کمک اون گیرت انداختم............بعد از 10سال تو اولین دختری هستی که بهش کشش دارم..توی احمق فکر کردی از روی عشقه ولی
نیست..ارشام اهل عشق وعاشقی نیست..مسخره ست..
حسی که من به تو دارم فقط و فقط نیازه..نیاز دارم که باشی..تا بتونم به اون چیزی که می خوام و مدتهاست در انتظارشم برسم...............
دیگه هیچ کاری نمی کرد..فقط تو صورتم خیره شده بود..حتی پلک هم نمی زد..
ساکت شدم..زل زدم تو اون نگاهه نمناک و خاکستری..
دلارام..
باور کرد؟..
گفته بودم که باور نکنه..پس..........
نخواستم که ببازم..جوری سرش داد زدم که چهارستون بدنش لرزید..ترس رو تو چشماش خوندم..............فکر کردی نفهمیدم عاشقمی؟..دختره
ی احمق نفهمیدی من تو رو تموم این مدت واسه چی می خواستم؟..اگه پای شایان وسط نبود همین امشب درنگ نمی کردم و..
-خفه شو..خفه شـــــو..دیگه نمی خوام صداتو بشنوم..از همه تون متنفرم..همه تون یه مشت حیوونین..
@romangram_com