#آرشام_پارت_291
زمزمه کردم: اگه امشب .. نتونیم کاری بکنیم و..شایان منو........بغضمو قورت دادم..کم مونده بود خفه بشم.............ادامه دادم: خودمو می
کشم..هرطور شده باشه اینکارو می کنم..در اونصورت دیگه نمی خوام فردا رو....................
انگشت اشاره شو محکم گذاشت رو لبام ..نذاشت حرفمو بزنم..نذاشت ادامه بدم و بگم که نمی مونم........
فقط همدیگرو نگاه می کردیم..نگاهی بهم انداخت که تونستم خیلی چیزا رو ازش معنا کنم..
دستشو از رو لبم برداشت..یکی از پشت بازومو گرفت..تنم لرزید..با وحشت برگشتم و به صورت شایان نگاه کردم..
آرشام دستمو زیر اب گرفت..پنجه هامون تو هم قفل شد..
ولی شایان..
پست فطرت با اون چشمای بى شرمش به من خیره شده بود..
«آرشام»
شایان در حالی که بازوی دلارام رو گرفته بود رو به من کرد..
--دیگه بسه..می دونم نمی تونی ازش دل بکنی ولی حالا نوبتی هم باشه نوبت کسیه که قراره مالکش بشه..فکرشو نکن پسر فعلا راه افتادی
خیلی کارا باهات دارم..شکستن این طلسم اولین قدم بود که تونستی از پسش بر بیای..
دستشو دور شونه ی دلارام حلقه کرد..دست ازادامو مشت کردم..
ادامه داد: دلارام مثل یه تیکه جواهره..ارزشش بیشتر از ایناست..حالا که می تونه مردی مثل آرشام رو از پا در بیاره پس با من هم اغوش بشه
چه کارایی می تونه بکنه؟..بالاخره به دستت اوردم عزیزم..دور به نزدیک رسید..به همین اسونی..
شایان قد بلند و چهارشونه ..جثه ی ظریف و شکننده ی دلارام در مقابلش همچون عروسک بود..
می دیدم که تو شوکه..دهانش باز مونده و حرفی نمی زد..شایان دلارامو از من جدا کرد..
نای تقلا کردن نداشت..پای رفتن هم نداشت..دستم پیش رفت تا دستشو بگیرم ولی بین راه قبل از اینکه شایان متوجه بشه دستمو پس
کشیدم..
نمی تونستم شاهد باشم..شاهد جدا شدنش..شایان فهمیده بود من دلارامو می خوام..فهمیده بود به تنها دختری که بی میل نیستم دلارامه..
همون لحظه ی اول که حرفشو پیش کشید تا تهشو خوندم..
برای اینکه به خودش و من ثابت کنه که چیزی بین من و دلارام هست حاضره هر کاری بکنه..هر کاری که حس ل*ذ*ت*ش*و جاودانه
کنه..
نمی تونستم اینکارو بکنم..نمی تونستم جون دلارام رو به خطر بندازم..اگه نمی بوسیدمش..اگه مطابق میل شایان پیش نمی رفتم از یه راه دیگه
وارد می شد..
برای امتحان کردن من هرکاری می کرد..حتی خیلی راحت می تونست با جون دلارام بازی کنه..و من اینو نمی خواستم..
اینکه ببوسمش..اینکه دختری رو تو اغوشم بگیرم که نسبت بهش بی میل نیستم..دختری که سراپا احساس بود..
فراتر از اونچه که فکرشو می کردم می تونست جونش رو از خطر و بدتر از اون شایان دور کنه..
واسه اینکه دلارام طبیعی رفتار کنه بهش گفتم شایان شک کرده و برای اینکه به شکش دامن نزنیم باید هرکار که می خواد رو انجام بدیم..
اگر حقیقت رو می فهمید نمی تونست اینطور دقیق بازی کنه..حتم داشتم در اونصورت شایان بازی خطرناک تری رو با هر دوی ما شروع می
کرد..
هنوز بهش نیاز داشتم..برای بیچاره کردنش هر کاری می کنم..نمیذارم تلاشمون به هدر بره..سر بزنگاه موچشو رو می کنم..زمان زیادی نمی
خواد..ولی..
عملیش می کنم..
پشتمو به شایان کردم..نمی خواستم ببینم و شاهد نگاهه ملتمسانه ی دلارام باشم..با صدای شایان مردد برگشتم..بیرون از استخر سعی داشت
جلوی تقلاهای دلارام رو بگیره..
--چرا وایسادی نگاه می کنی؟..بیا بیرون نگهش دار..
بدون اینکه فرصت رو از دست بدم از استخر بیرون رفتم..دستای دلارام رو گرفتم که سعی داشت تو صورت شایان چنگ بندازه..
باز هم باید نقش بازی می کردم..خسته کننده ست..امیدوار بودم هر چه زودتر این بازی مسخره تموم بشه..
-چرا به محافظا خبر نمیدی؟..
نگام کرد..چند لحظه چیزی نگفت..شک داشت..با چیزهایی که تو استخر از من و دلارام دیده بود حق داشت اینطور نگاه کنه..ولی منو هم نباید
دست کم می گرفت..
--امشب شبه منه..شب من و دلارام..هیچ کس نباید تو بزمه ما شرکت کنه..ولی تو فرق می کنی....ببرش بالا تو اتاقم..
نگاهش کردم..می خواستم از چشماش بخونم که قصدش چیه..ولی انگار امشب تو یه حاله دیگه ست..
به طرف رختکن رفت..
--ببرش منم الان دوش می گیرم میام..به دخترا بسپر اماده ش کنن..خودشون می دونن باید چکار کنن..
سوت زنان از زور سرمستی با قدم هایی پیوسته از کنار ما رد شد..وقت رو از دست ندادم..برگشتم و با دیدن لبخند به روی لبان دلارام اخم
کردم..لبخند اروم اروم از روی لب های صورتی و دلنشینش محو شد..
@romangram_com