#آرشام_پارت_289
هر دو ساکت بودیم..همه ش می خواستم به خودم تلقین کنم که درسته با آرشامم ولی از سر اجبار داره باهام اینکارو می کنه نه از روی
عشق..
ولی هر بار با بوسه هایی که رو لبام و جای جای صورتم می نشوند به این باور می رسیدم که این کشش از طرف هر دوی ماست..این احساس
نمی تونه یکطرفه باشه..
اگه همه چیز از سر اجبار اتفاق می افتاد پس این گرما ازچیه؟..این طپش ها..این همه هیجان و این همه اشتیاق..
کاملا حسش می کردم..برام قابل لمس بود..
بلوز حریر خیس شده و به تنم چسبیده بود ..یقه ش رو از سر شونه ی راستم کمی پایین داد..لباش داغ بود..خدایا..
ناخداگاه زمزمه کردم: آرشام نمی تونم..دارم دیوونه میشم تو رو خدا تمومش کن..
دروغ نگفتم..واقعا حالم خوب نبود..شرمم می شد اینو بگم..حتی پیش خودم اعتراف کنم ولی حالم خیلی بد بود..
می دونستم افکارم اشتباهه و نباید اینجوری باشه ولی اگه تنها بودیم..اگه خودمون دو تا بودیم..اونوقت من..
یعنی اونوقت من می تونستم انقدر خوددار باشم؟..فکر نکنم..
پیش کسی که چیزی نمیگم اما پیش خودم که می تونستم اعتراف کنم..این حس در من بیداد می کرد..حتم داشتم آرشام هم همینطوره..من
عاشقشم..پس می تونم همه ی حرکاتش رو معنی کنم..
سرشو از روی شونه م بلند کرد..چند لحظه نگام کرد..حالمو از چشمام فهمید..
با شرم سرمو انداختم پایین..خدایا یعنی فهمید؟..فهمید که دلم خودشو می خواد؟..فهمید که امشب جای شایان اگه آرشام می خواست باهام
باشه..شاید....
نه..نمی تونم تصمیم بگیرم..حالم بده..دارم هذیون میگم..نگاهش بهم جوری بود که.......انگار متوجه ِ همه چیز شده..هنوز تو بغلش بودم..ولی
کاری نمی کرد..
--نگام کن..
سرمو همونطور که زیر بود به راست چرخوندم..
صدام زد..
--دلارام با تو بودم..ببینمت..
گونه هام اتیش گرفته بود..از داغی پوست صورتم گزگز می کرد..از اینکه فهمیده باشه چی می خوام و واسه چی کشیدم کنار ..شرمم می
شد..........
سرمو به نرمی بلند کردم..نگاهه خجالت زده م رو تو چشمای جذابش دوختم..
گوشه ی لبمو به دندون گرفتم..نگاهش به لبام افتاد..ولش کردم که همزمان خیلی ناگهانی خم شد رو صورتم و لبای خیسمو بوسید..
به نفس نفس افتادم..سرشو که بلند کرد خواستم بکشم کنار..لرزون گفتم: ولم کن ..خواهش می کنم....نمی تونم..حالم خوب نیست..
ولم نکرد..محکمتر نگهم داشت..
--چته؟..تو که تا الان خوب بودی..
صدای دخترا تو سرم صدا می کرد..گوشامو چسبیدم تا نشنوم..سرمو محکم به شونه ی آرشام فشار دادم..
نالیدم: نمی خوام بشنوم..اذیتم می کنه..
همینطورم بود..خودم که بدجایی گیر افتاده بودم..حالمم که بدتر از قبل شده بود خصوصا با بوسه ی اخریش دیگه کاملا از خود بی خود
شدم..حالا با شنیدن این صداها..
زیر گوشش نجوا کردم: ای کاش می تونستم بهت بگم از اینجا بریم..
نمی دونم جمله م رو پیش خودش چطور تعبیر کرد که اونم زمزمه کرد: بریم یه جا، تنها؟..بدون هیچ صدایی..
سربلند کردم..نگاش کردم..شیفتگی رو درون اون یه جفت چشم سیاه و نفوذگر دیدم..
-تنها..بدون هیچ صدایی..
--اگه می تونستم درنگ نمی کردم..
دستامو دور گردنش حلقه کردم..بدون اینکه بخنده گفت: حالا کی داره سواستفاده می کنه؟..من؟..
بدون اینکه کوچکترین تغییری تو حالتم ایجاد کنم گفتم: این شما مردا هستین که همیشه می خواین از هر موقعیتی سواستفاده کنین..بله
تو..
هیچی نگفت..فقط با یه لبخند کج گوشه ی لباش نگام کرد..
-چرا هیچ وقت نمی خندی؟..
سکوت کرد..دستشو برد تو موهام و سرمو به صورتش نزدیک کرد..
مثل همیشه ته ریش داشت..مرتب وجذاب..فوق العاده بهش می اومد..
با لباش زیر گردنمو لمس کرد..
نالیدم: نکن........
بوسید..
@romangram_com