#آرشام_پارت_288
سرمو کشید عقب..صورتشو تو گردنم فرو کرد و زیر لب با لحن خشن و عصبانی گفت: فقط برو خدارو شکر کن که اینجایی..اگه تنها بودیم دونه
دونه دندوناتو تو دهنت خُرد می کردم دختره ی نفهم..............
موهامو بیشتر کشید..جوری زیر گردنمو بوسید که دردم گرفت.....................
--این حرفاتو می ذارم پای وضعیتی که داری..می دونم عصبی هستی ولی حق نداری به من توهین کنی..تموم مدت به فکرتم..وقتی میگم نمی
تونه کاری بکنه بدون که حرفم حرفه..
سرمو اورد پایین..با چشمای پر از اشک نگاش کردم..تو گلوم بغض نشسته بود..لحنش با دیدن صورتم اروم تر شد..
--سعی کن بفهمی..موقعیتی که الان توش هستیم خوب نیست..باید یه جوری ازش خلاص بشیم..شایان با اینکه سرش گرمه ولی تموم
حواسش به ماست..جلوی حرفاتو نمی گیرم چون باید مطمئن بشه که چیزی بین ما نیست..
تو همون حالت اروم گفتم: واسه چی؟..مگه..........
--شک کرده..وگرنه اینکارو نمی کرد..ولی با این حال کاری نمیشه کرد..اگه وقت کُشی نکنیم ممکنه همین حالا تو رو ببره..اگه به جای اینکه
این حرفا رو بزنی و فکرای بیخود بکنی کمی ذهنتو درگیر این قضایا کنی می فهمی کار ِ درست در حال حاضر کدومه..من راه خلاص شدنمون
رو از این مخمصه می دونم..ولی قبلش باید هر کار می خواد انجام بدیم..تا زمانی که دخترا کارشونو انجام بدن..
خواستم برگردم تا ببینم دارن چکار می کنن که آرشام نذاشت..شونه مو گرفت و برم گردوند..
-می خوام ببینم..مگه دارن چکار می کنن؟..
اخم کرد.........
--احتیاجی نیست ببینی..
-اما آخه..
--دلارام..
جوری غرید و اسممو صدا زد که ترسیدم صداشو شایان هم شنیده باشه..حتما شنیده..حالا خوبه فقط اسممو صدا زد..بیشتر از اون اینکه هیچ
صمیمیتی توش نبود..
یه جورایی حق با آرشام بود باید به جای اینکه خودمو سست نشون بدم یه کم فکر کنم..می خواستم ترس و از خودم دور کنم ولی نمی
تونستم..شدنی نبود..
نیم نگاهی به اونطرف انداخت..نگاهشو تو چشمام دوخت..یه جور خاصی بود..جوری که باعث می شد صورتم داغ بشه..من داشتم نگاش می
کردم..حواسم به چیز دیگه ای نبود..عصبانیتم ازش وقتی که حرفاشو شنیدم تا حدی فروکش کرده بود..
نگام تو چشمای سیاه و مخمورش بود که در کسری از ثانیه خم شد رو صورتم و......لبامو به آتیش کشید..
تا چند لحظه تو شوک این حرکتش بودم..ولی اون فارغ از اطرافش چشماشو بسته بود و منو می بوسید..
هر دو دستش دور کمرم حلقه شد..تنگ منو در اغوش کشید..توی اب..هر دو خیس ولی پرحرارت..نفسای هردومون داغ بود..صورت هر دوی ما
از حرارت و داغی این نفس ها می سوخت..
قلبم تند می زد..آرشام نفس نفس می زد..سرش و برد زیر چونه م..
این وسط یه حس مزاحم داشت اذیتم می کرد..ناخداگاه دستامو گذاشتم تخت سینه ش..خواستم از خودم دورش کنم..با اینکه حال خودمم
تعریفی نداشت ولی مقاومت کردم..
سرشو اورد بالا..سفیدی چشماش به سرخی می زد..صورتش ملتهب بود..می دونستم تو چه حالیه..
منتظر بود دلیل اجتنابم رو بهش بگم..نفسام نامنظم بود..تو چشمای خمارش زل زدم..
اروم و مردد گفتم: بگو که نمی خوای ازم سواستفاده کنی..بذارمطمئن بشم..
چند لحظه با سکوت توچشمام خیره شد..نگاهش سرگردون بود..لباشو به لاله ی گوشم چسبوند..صداش جدی بود..پشت کمرمو نوازش کرد..
--من اگه می خواستم ازت سواستفاده کنم خیلی وقت پیش اینکارو می کردم..موقعیتایی برام جور شد که بدون مزاحم می تونستم به خواسته
م برسم..اینطور نیست؟..
انگشتای دستمو تو موهاش فرو بردم..خودمو بیشتر بهش چسبوندم..
-ولی اینکارمون غیر از این نیست..ما هر دو..
--نمی تونیم...............و لاله ی گوشمو بوسید..تنم مورمور شد..یه حس خوب..
--چرا نتونیم؟..
--تو می تونی؟...........صداش حالمو بدتر کرد..یه جوری بود..یه جوری که مجبورم می کرد پیش برم وهیچی نگم..
-شاید..شاید بتونم..
--نه........محکم تر منو بین بازوهاش فشرد............نمی تونی..دلارام نمی تونیم..............با زدن این حرف انگار کنترلمو ازم گرفت..توانمو از دست
دادم..منم بغلش کردم..
انگار هر دو فراموش کردیم شایان با فاصله شاهد عشق بازی ماست و داره ل*ذ*ت درونیش رو تقویت می کنه..
نمی دونستم با دخترا در چه حاله ولی صداشون رو مى شنیدم ..بهشون بی توجه بودم..انگار که هیچی نمی شنوم..
فقط آرشام بود و..آغوش گرمش..بوسه هایی که حرارت و داغیه اتیش رو به خودشون داشتن..
@romangram_com