#آرشام_پارت_287

دستمو کشید و پرتم کرد سمت آرشام..ناخداگاه رفتم تو بغلش..دست چپش دور کمرم حلقه شد تا نیافتم..
از یه سمت تو اغوشش بودم..نگاهم تو چشمای مشکی و نافذش قفل شد..
با صدای شایان به خودمون اومدیم و نگاهش کردیم..
--امشب گفتی که منو شناختی..پس باید اینو هم بدونی که دیدن چنین صحنه هایی به من ل*ذ*ت*ی میده که تو عمل نمی تونم حتی به
اون شدت لمسش کنم..امشب می خوام ببینم..می خوام شاهد عشق بازی شما دوتا باشم..می خوام غرق ل*ذ*ت بشم.............
به آرشام اشاره کرد.............
--تو گروهم از بهترین ها بودی و هستی..کسی که 10ساله جلوی خودشو گرفته تا پا فراتر از خط قرمزش نذاره می بینم که امشب شل
گرفته..معلومه که بی میل نیستی..مورد اعتمادمی..بهت اطمینان دارم..کسی هستی که جلوتر از حد تعیین شده نمیری...............
نگاهشو به من دوخت............
--با کسی هستی که قراره امشب حس منو کامل کنه..ولی قبل از اون باید ببینم..باید تموم لحظاتشو تو ذهنم ثبت کنم..که وقتی می گیرمش
تو بغلم با چشم ِ بسته هم بتونم اونو تجسم کنم..تو تموم حالت ها..ملکه ی من امشب با مورد اعتمادترین شخصی که می شناسم عشق بازی
می کنه و من شاهد این نزدیکی خواهم بود..
اروم رفت سر جای قبلیش..هر 3تا دختر اومدن تو استخر و.............
تو اغوش شایان هر کار می خواستن می کردن..شایان هم معلوم بود تو حال خودش نیست..
و اینطرف استخر..من و آرشام مات و مبهوت مونده بودیم چه کنیم..
هنوز نتونسته بودم حرفای مزخرفه شایان رو هضم کنم..
گفت 10ساله؟..یعنی 10ساله که ارشام با کسی نیست؟..پس اینجا چکار می کنه؟..
شایان گفت امشب می خواد با من..
یعنی چی این حرف؟..نکنه می خواد من و آرشام با هم.......
اونوقت اون کثافت ببینه و وقتی هم که خوب کیفشو کرد دستمو بگیره ببره..........
نه.. خدایا نه..اینجوری نشه..حتما آرشام یه کاری می کنه..اره مطمئنم..
ولی اگه نشد چی؟..
شایان خیلی عوضیه..حتما به خاطر اینکه امشب کارشو عملی کنه ارسلان و دک کرده..
یعنی فهمیده؟..
نکنه به من و ارشام شک کرده باشه؟..واسه همین ما رو انداخته به هم..
خدایا دارم دیوونه میشم..به قدری تو خودم فرو رفته بودم که نفهمیدم از کی تا حالا تو همون حالت موندم و دارم بی صدا گریه می کنم..
با شنیدن صدای ارشام برگشتم..نگاش کردم..
صدام زده بود..صورتمو دید..دید دارم گریه می کنم..
ساکت شد..منو کشید جلو..پشت به شایان نگهم داشت..خواست که صورتشو شایان نبینه تا نفهمه چی داره بهم میگه..
جدی بود..جدی تر از همیشه..
با بغض گفتم: می خوای چکار کنی؟..آرشام اون می خواد امشب باهام چکار کنه؟..اون یه عوضیه....
بغضم شکست..شونه م از هق هق لرزید..سرمو خم کردم رو شونه ش..صورتشو تو موهای خیسم فرو برد..
زیر گوشم اروم گفت: گریه نکن..امشب اتفاقی نمیافته..مطمئن باش هیچ آسیبی از جانب شایان بهت نمی رسه....دلارام.........
سرمو بلند کردم..سعی کردم صدام بالا نره..با اون بغضی که تو گلوم بود اگرم می خواستم نمی شد..صدام گرفته بود..
-آرشام گفته بودم بهت می ترسم..از همین روز می ترسیدم..تو جای من نیستی..اون خیلی پَسته..اون به مادرم رحم نکرد..به یه زن شوهر
دار..حالا بیاد به من رحم کنه؟..شایان قویه..نمی تونم از پسش بر بیام..
صورتمو با دستاش قاب گرفت..مصمم تو چشمام زل زد..
--تموم کن این حرفا رو دلارام..اگه شایان قویه من صد برابر از اون قوی ترم..به قدری که تونستم تو گروهش نفوذ کنم..ادمامو بینشون جا
بدم..اگه قدرتی نداشتم فکر می کردی این کار شدنی بود؟..
-پس چرا اومدی اینجا؟..چرا گذاشتی من..........
--بس کن دختر، من نمی دونستم قراره این اتفاقات بیافته..قرار بود باهام حرف بزنه..همیشه همین کارو می کرد..برام عادی بود..یه لحظه هم
شک نکردم که پای تو رو وسط بکشه..ولی انگار از قبل این برنامه ها رو چیده..
-حالا چکار کنیم؟..بذاریم به خواسته ش برسه؟..
--نه هر خواسته ای..ولی فعلا واسه اینکه شک نکنه مجبوریم کوتاه بیایم..
پوزخند زدم و با لحن بدی گفتم: اره خب واسه تو که بد نمیشه..حالتو می بری تهشم به ریشم می خندی..اصلا می دونی چیه؟..همه تون از یه
قماشین..این حرفا رو داری می زنی تا خرم کنی..اخرشم هیچ کاری نمی کنی میذاری اون کفتار اخر شب که شد دستمو بگیره و ببره تو اتاقش
تا باهام............
دستشو برد زیر سرم .. پنجه هاشو تو موهام فرو کرد و محکم کشید..از درد لال شدم و صورتم جمع شد..

@romangram_com