#آرشام_پارت_285
چشمامو باز کردم..دستمو به لب استخر گرفتم..
کسی رو به روم ایستاده بود..نه..یک نفر نبود..بیرون از اب..درست لب استخر..
سرمو بلند کردم..با اخم بهشون نگاه کردم..ولی.........
با دیدنش .. از تعجب قادر نبودم نگاهم رو از صورت ترسیده و رنگ پریده ش بگیرم..
خدایا.........
امشب قراره چی بشه؟..
نکنه............
***************************
«دلارام»
هیچی نفهمیدم..فقط سر شب دیدم که ارسلان با شتاب از ویلا زد بیرون..بعدشم موندم تو اتاقم و به اتفاقاته امروز فکر کردم..
تا الان که می بینم اینجام..یه نفر که از همین محافظای غول تشن بود به زور منو کشید وبا خودش اورد پایین..
نمی دونستم داره کجا میره..فقط دستمو محکم گرفته بود و دنبال خودش می کشید..
فضای استخر رو که دیدم قلبم واسه چند ثانیه درجا ایستاد..ازهمه بدتر دیدن شایان توی اون وضعیت و بین اون 3تا دختر تو استخر بود..
یعنی چی آخه؟....
من..کنار استخر..جایی که شایان با 3تا دختر داره ل*ا*س می زنه..
خدایا به دادم برس..نکنه...........
عین مجسمه درجا خشکم زده بود که یک دفعه یه نفر جلوی پاهام تو استخر سرشو از اب اورد بیرون..با ترس یک قدم رفتم عقب..محافظ نگهم
داشته بود که فرار نکنم..
ولی من مبهوت سرجام مونده بودم..با دیدنش قلبم اومد تو دهنم..آرشام.. اینجا بین اینا چکار می کرد؟..
یه حس بدی بهم دست داد..مخصوصا با دیدن اون سه تا دختر..نکنه ارشام اومده اینجا تا........
خواستم بهش فکر نکنم ولی..
دارم با چشم می بینم..آرشام با بالا تنه ی ب*ر*ه*ن*ه تو استخر شنا می کرد..
منو دید..ظاهرا اون هم تعجب کرده بود..انگار توقع نداشت منو اینجا ببینه..
حالش که بد نیست..داره حال می کنه..منه خرو بگو که تموم مدت واسه ش نگران بودم.. که چی؟..که اتفاقی از جانب شایان واسه ش نیافته..
یعنی خاک تو سرت کنن دلارام که انگار واقعا به هیچ دردی نمی خوری جز اینکه راه به راه ازت سواستفاده کنن..
نگاش کن..خوب نگاه کن ببین این آخه کجاش در خطره؟..تازه اومده کِیف و حال..
اخمام خود به خود جمع شد..نگاهی از سر بیزاری به آرشام و بعد به شایان انداختم..سر شایان داد زدم..جوری که صدام تو کل محوطه ی
استخر پیچید..
--چرا منو اوردی اینجا؟..چرا راحتم نمیذاری؟..
لحظه ای لبخند از روی لباش کنار نمی رفت..بی شرمی تا به کی؟..
--چرا حرص می خوری عزیزدلم..اتفاقا اوردمت اینجا که راحت باشی..
به محافظ اشاره کرد تا از اونجا بره بیرون..دوتا از اون دخترا که یکیشون موهاش بور بود و اون یکی مشکی از کنار شایان بلند شدن و اومدن
طرف من..
اون یکی که خوشگل تر بود و چشمای آبی داشت موند پیشش..
خواستم به طرف در بدوم که اون دوتا جلومو گرفتن..خواستم برگردم که از پشت سر دستامو گرفتن..
مرتب تقلا می کردم و بهشون ناسزا می گفتم..
دیدم که شایان بهشون اشاره کرد..اون دوتا هم در حالی که زیر لب یه چیزایى می گفتن منوبردن سمت دیگه ی استخر..
خواستم دستمو ازاد کنم تا موهاشونو بکشم و تو صورت هر کدومشون یه سیلی محکم بخوابونم ولی نشد..
چون دو نفر بودن زورشون بهم می چربید..
شاید تقلا کردنام بیشتر به خاطر آرشام بود..دیدنش توی این وضعیت کُمپلت حال و روزمو ریخته بود بهم..
مجبورم کردن یه ست مایوی کامل بپوشم..نمی خواستم عین وحشیا رفتار کنم..بی عقلی بود اگر می خواستم بیشتر از اون مقاومت کنم..
آخه چطور می تونم بین این همه ادم که همه شون مخالف من هستن راه به جایی ببرم؟..فکر کردن بهش هم دیوونگیه..
با ترس و لرز وایساده بودم.. به زور مایوی بنفش رنگی رو تو تنم کردن..خواستن ببرنم بیرون که سرجام وایسادم..
اگه اینجوری جلوی شایان ظاهر می شدم همونجا سرمو می کوبیدم لب استخر و خودمو می کشتم..
چیز دیگه که دم ِ دستم نبود مجبور بودم اینجوری خودمو خلاص کنم..
لحظه ی آخر یه بلوز حریر نسبتا ضخیم از روی جالباسی برداشتم..مدل پیراهن مردونه بود..وقتی پوشیدم بلندیش تقریبا تا یک وجب زیر
ب*ا*س*ن*م می رسید..
جلوی لباسو با دستم گرفتم که از هم باز نشه..صورتم سرخ شده بود..
@romangram_com