#آرشام_پارت_284
-به چی؟..
--به اینکه مرد هستی یا نه..من که بعد از این همه سال در تو هیچ غ*ر*ی*ز*ه* ا*ی ندیدم..پسر بی خیاله افکار بیهوده شو..اگه اینکه
میگن دنیا 2روزه راست باشه پس از این 2روزت استفاده کن..ل*ذ*ت ببر..چرا معطلی؟..
دستامو ازهم باز کردم..به لب استخر تکیه دادم..نگاهم مملو از غرور بود..غروری سرد..
بدون اینکه تغییری تو چهره م ایجاد کنم گفتم: من همینی ام که هستم..بیشتر مایلم تماشاچی باشم تا بخوام کاری بکنم که از انجام دادنش
هیچ خوشم نمیاد..
قهقهه زد..صداش انعکاس خاصی تو فضای استخر ایجاد کرد..
--نه دیگه نشد..امشب فرق می کنه..امشب نمی تونی از زیرش شونه خالی کنی..گفتم باهات کلی حرف دارم..ولی تا تقویت نشم نمی تونم
درست و حسابی رو چیزی تمرکز کنم..
پوزخند زدم..
-وقتی ازم خواستی بیام تو استخر فهمیدم حرفات باید مهم باشه..
--خوبه ..پس معلومه منو کاملا شناختی..
نفسمو عمیق بیرون دادم..
-برام عادی شده..
--جای تعجب نداره..تو آرشامی..واسه همینه که نمی خوام از دستت بدم..واسه داشتنت خیلی کارا می کنم..
نمیگه همه کار می کنم..میگه خیلی کارا می کنم..
به هیچ کس باج نمی داد..شاید واسه همینه که اونو واسه تعلیمم انتخاب کردم..
نگاهم کاملا جدی معطوف اون 4نفری شده بود که درست رو به روی من مشغول................ِ
شایان اون دختری که چشمان آبی داشت رو به شدت می بوسید..
دختری که رو به روش ایستاده بود در اغوشش ل*و*ن*د*ی می کرد..
نفر بعد جام شراب و، رو سینه ی شایان سرازیر کرد..
کارهاشون هر ادمى رو ت*ح*ر*ی*ک مى کرد ..می دونستم شایان از این کارها چه منظوری داره..
می خواست منو هم بکشه وسط..بگه که اشتباه نمی کردم..
تو مرد بودنم شکی نیست..ولی الان 10ساله که دارم این غ*ر*ی*ز*ه رو در خودم سرکوب می کنم..دقیقا 9ساله که موفق شدم.. 10ماهش
رو تو تعلیم از دست دادم..خیلی رو خودم کار کردم..اینکه بتونم با کسایی که طعمه ی اهدافم می شدن چطور رفتار کنم..
دخترایی که جلوم به زانو در می اوردم ..حس نیاز رو درونشون تقویت می کردم ولی در اخرین لحظه رهاشون می کردم..اما..
از این 10سال 2ماهش رو باختم..خودمو باختم..خط قرمزی که برای خودم تعیین کرده بودم رو شکستم..من در برابر دلارام حسی رو در
خودم دیدم که نباید می دیدم..در مقابل دلارام دوام نیاوردم..اون احساسی که فکر می کردم در خودم کشتم رو یکبار دیگه بیدار دیدم..
فهمیدم تموم مدت داشتم اشتباه می کردم..با این همه تلاش فقط تونستم حسم رو خفته نگه دارم..نتونستم اون رو کامل از بین ببرم..
فهمیدم شدنی نیست..حتی بعد از گذشت 10سال..
وقتی اون شب از حموم اوردمش بیرون و بدنش رو لمس کردم این حس رو در خودم دیدم..هر بار که بی اختیار می کشیدمش تو بغلم این
حس لعنتی رو سرکوب نشده می دیدم..
از همین می ترسیدم..از اینکه نتونم رها بشم..نتونم کنار بکشم..
خواستم دور بمونم..
اما نشد..
به خودم اومدم..تموم مدت بی اختیار نگاهم به اونها بود ولی بی خبر از همه جا تو افکار ِ خودم غرق بودم..تو فکر دلارام..
شایان که نگاهه خیره م رو به روی اون سه تا دختر دید لبخند به روی لب هاش غلیظ تر شد..
می دونستم داره برداشت اشتباه می کنه..ولی سکوت کردم..
سرم داغ شده بود..نفس های گرم وسوزانم ..نگاهه تب زده م..سرم رو چرخوندم تا نبینم..هیچ حسی به اون سه دختر نداشتم..
ذهنم پر شده بود از تصویر دلارام..اگه حسش نکرده بودم..اگه تو بغلم نگرفته بودمش..اگه دلارام.......
شاید الان هم مثل دفعات قبل..مثل زمانی که دیدن این صحنه ها عادت هر هفته م شده بود بی خیال چشم می بستم و تنم رو به دست اب
می دادم که منو در خودش بگیره..
زیر اب سکوت حکم فرما بود..شاید اونجا بتونم این حس مزاحم رو از بین ببرم..جاشو به سکوت بدم..به ارامش..
ناارومم..کم کم دارم می بُرم..از همه چیز..چرا تصویرش از جلوی چشمم یک لحظه هم محو نمیشه؟..این دختر با من چکار کرده؟..
چشمامو بستم..نفسمو تو سینه حبس کردم..شیرجه زدم زیر اب..به ارومی شنا کردم..سکوت بود..هیچ صدایی نمی شنیدم..دوست داشتم
همونجا بمونم..سرمو از اب بیرون نیارم تا شاهد چیزهایی باشم که همه ی عمر ازش دور بودم..
می خواستم چشمام بسته باشه..انقدری زیر آب موندم تا اینکه حس کردم دارم نفس کم میارم..
به همون سمتی که قبلا تکیه داده بودم شنا کردم..سرمو با یک حرکت از اب بیرون اوردم..نفس عمیق کشیدم..به صورتم دست کشیدم و
@romangram_com