#آرشام_پارت_283

**************************
دلارام رو در جریان نذاشتم..امیدوار بودم کیوان هم اینکارو نکنه..
گرچه بدون اجازه ی من کاری انجام نمی داد..
نمی خواستم ملاقات امشبم با شایان خدشه ای تو نقشه مون ایجاد کنه..
اینکه دلارام از این ملاقات بی خبر باشه به صلاح همه ی ماست..مخصوصا خودش..ممکنه بی اختیار کاری رو انجام بده و دیگران رو به شک
بندازه..
از اینکه دختر خودداریه مطمئنم..منتهی اگر با احتیاط پیش می رفتیم در نتیجه بهتر هم جواب می گرفتیم..بدون مشکل و دردسر..
دقایقی از اومدنم به ویلای شایان می گذشت که از در سالن وارد شد..
با دیدنم لبخند زد و با صدای بلند خوش امد گفت..نشست و پا روی پا انداخت .. با لبخند نگاهم کرد..
--می دونستم که میای..آرشام سرش بره قولش نمیره..
-قول ندادم که میام..ولی راسخ بودم که بدونم با من چکار ِ مهمی داری؟..
بلند شد..دستاش رو باز کرد وبا شعف خاصی گفت: امشب قراره در میان صحبتامون کمی هم خوش گذرونی کنیم..مدتیه خودمون رو تو کار
غرق کردیم حالا وقتشه کمی هم واسه خودمون وقت بذاریم..واسه برنامه های بعدی..
شک نداشتم که واسه امشب نقشه چیده..نمی دونستم چی ولی این حسم هیچ وقت اشتباه نمی کرد..باید اروم پیش می رفتم تا بفهمم چی می
خواد..
--پس چرا هنوز نشستی؟..پاشو حاضر شو.............به پایین اشاره کرد و همراه با چشمک ادامه داد: منتظرم نذاری پسر..
و همراه با قهقهه ی بلندی از سالن بیرون رفت..
منظورش به استخر بود..ویلای شایان شامل 2استخر می شد..استخر سرپوشیده ای که تو حیاط بود و مختص به فصل تابستان..
و استخر دیگری که دقیقا تو زیرزمین ساختمان قرار داشت و بیشتر تو فصل سرما ازش استفاده می شد..
این حرفا برام عادی بود..می دونستم امشب باید شاهد چه چیزهایی باشم..خوش گذرونی های شایان تمامی نداشت..
زمانی که باهاش کار می کردم هر هفته یکی از این شب ها رو مختص به خوشگذرونی و ع*ی*ا*ش*ی می داد..
ازمن هم می خواست همراهیش کنم ولی زمانی که می دید مشتاق به این کار نیستم به بهانه ی اینکه باهام حرفای مهمی داره من رو هم وارد
بازی می کرد..
میگم بازی دقیقا همینطوره..یه بازیه کثیف..
امیدوار بودم امشب هم نخواد مثل سایر شبهایی که شاهدش بودم چنین کثافتکاری هایی رو بکنه که هر کس با دیدن چنین صحنه هایى از
انسان بودن خودش به عجز می امد..
شایان یه فرد کاملا افراط گر بود..تو هر چیزی..علی الخصوص مسائلی که ع*ی*ش*ش رو به اوج می رسوند..
لباسم رو تو رختکن عوض کردم..سر و صداشون رو به وضوح می شنیدم..ظاهرا دست بردار نیست..
نمی تونستم بکشم عقب..رفتنم مساوی بود با بهم خوردن نقشه ..واسه رو به رو کردنش با شاهین خان یه امشب رو باید به میلش پیش می
رفتم..
شایان همینقدر که با شنیدن اسم مواد از خود بی خود می شد همونقدر هم به خاطر رد کردن خواسته هاش خیلی راحت کنار می کشید..
مخصوصا الان که می دونه دیگه کاری باهاش ندارم..حاضره هر کارى مى تونه بکنه تا منو کنار خودش داشته باشه..
می شناختمش..الان 10ساله که باهاش کار مى کنم..
چیز عجیبی نیست..چون تا به الان هیچ کدوم از کارهاش توسط من بی نتیجه نمونده..
همونطور که اون واسه من یه مهره برای رسیدن به اهدافم بود..منم واسه ش کم نذاشتم..
لب استخر ایستادم..بدون اینکه نگاهشون کنم با یک شیرجه،کاملا حرفه ای پریدم تو آب..نه سرد بود و نه گرم..
سرمو که از آب بیرون اوردم به صورتم دست کشیدم..به طرف دیواره ی استخر شنا کردم..پشتمو بهش تکیه دادم..
درست گوشه ی استخر..چشمامو بستم و دوباره باز کردم..تو موهای خیسم دست کشیدم..
نگاهم به سمت شایان کشیده شد.. 3تا دختر دوره ش کرده بودند..شایان نیمه ب*ر*ه*ن*ه رو به روی من با فاصله ی زیادی به دیواره ی
استخر تکیه داده بود..
یکی از دخترا که موهای بور و بلندی داشت جام شرابش رو در دست گرفت ..گه گاه به لب های غرق در لبخند ِ ه*و*س*آ*ل*و*د ِ شایان
نزدیک می کرد..
نفر دوم ..دختری با موهای کاملا مشکی و بلند..مایوی نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ا*ی به تن داشت و درون اب رو به روی شایان با ل*و*ن*د*ی
هرچه تمامتر نگاهش می کرد و قفسه ی سینه ش رو نوازش می داد..
و نفر سوم..دختری با موهای شرابی..پوست سفید..چشمان آبی..هیکل توپر و کاملش تو اون مایوی دو تیکه نگاهه خیره و خمار شایان رو به
سمت خود کشیده بود..دست شایان نوازشگرانه به روی بدن دختر حرکت کرد..
نگاهش رو به من دوخت..
--از اینکه به دعوتم دست رد نمی زنی خوشم میاد..ولی تا کی می خوای تنها بمونی؟..تو هم قاطی ِ ما شو..کم کم دارم بهت شک می کنم..

@romangram_com