#آرشام_پارت_281
چند لحظه طول کشید..تا اینکه حشمت رو دیدم سراسیمه از بین کارتون ها رد شد وبه طرفم اومد..
--سلام اقا..خوش اومدین..
-کجاست؟..
--همون جای همیشگی..پ*د*ر*س*گ بدجور رو اعصابه..تا حالش جا میاد جیغ و داد می کنه..یه لحظه نمیشه ازش غافل شد..
-چطور؟..مگه چی شده؟..
--دیشب می خواست فرار کنه..خودشو زده بود به مریضی..لاکردار جوری نقش بازی می کرد که همه مون باور کردیم یه مرگیش هست..
دستاشو باز کردم که بی وجدان از فرصت استفاده کرد و زد به چاک..با اسلحه افتادیم دنبالش و تهدیدش کردیم ولی فایده نداشت..
خواست از در بزنه بیرون که نگهبان جلوشو گرفت..اقا نبودی ببینی چه جیغ و دادی راه انداخته بود..هی پشت هم نعره می کشید و کمک می
خواست..
بچه ها هم از خجالتش در اومدن و کاری کردن که تازه امروز ظهر بهوش اومد..
یقه ش رو چسبیدم..محکم تکونش دادم..انتظار این حرکت رو نداشت..چشماش کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون..
فریاد زدم: چه غلطی کردین؟..مگه بهتون نگفته بودم هر حرکتی انجام داد اولین کاری که می کنید به من خبر بدید؟..چرا سرخود هر غلطی
دلتون خواست می کنید؟..
--قـ..قربان کاریش نکردیم..مگه میشه از دستورات شما سرپیچی کرد؟..به جون مادرم فقط یه کم گوش مالیش دادیم..یکی دوتا از بچه ها
خواستن دست درازی کنن من نذاشتم..آقا باور نمی کنی بیا خودت ببین..
داد زدم: بیام چی رو ببینم هان؟..........هولش دادم عقب..........کثافتکاری که کردین؟..حشمت وای به حالتون اگه دختره چیزیش شده
باشه..همینجا دخلتونو میارم..
با رنگی پریده و نگاهی از سر ترس لب باز کرد..
--آقا به پیر به پیغمبر کاریش نکردیم..دختره هار شده بود واسه اینکه دیگه از این غلطا نکنه....
-بسه..ببند دهنتو..........کجاست؟..
--تو اتاقکه..دست و پاش بسته ست..فقط وقتی می خواد بره دستشویی پاهاشو باز می کنیم..
به طرف اتاقک راه افتادم..پشت سرم اومد..
-به پدرش زنگ زدید؟..
--زنگ زدیم ولی طبق دستور شما حرف نزدیم..از صداش معلوم بود خیلی ترسیده..
با نفرت دندونامو روی هم ساییدم..در اتاقک و باز کردم..نگاهمو به سمت راست چرخوندم..گوشه ی اتاق کز کرده بود وبا وحشت به من نگاه می
کرد..
با اخم و نگاهی غضبناک به طرفش رفتم..از ترس می لرزید..رو به روش ایستادم..نگاهش دیگه پر از غرور نبود..حالا از ترس جلوی پاهام به
خودش می لرزید..
با نوک کفشم اروم به بازوش زدم....
همراه با پوزخند..
--شنیدم می خواستی فرار کنی..از دست کی؟..مگه کسی هم تا حالا وجودشو داشته بخواد از دست من در بره؟..به چه جراتی؟..
جلوش رو یه زانو نشستم..ته اون چشمای سبز نفرت موج می زد..ترس هم نتونسته بود اون حس نفرت رو تو خودش محو کنه..
گونه ی چپ و گوشه ی چونه ش به کبودی می زد..گوشه ی لبش پاره شده بود و رنگی به چهره نداشت..
لب باز کرد..گرفته و بی روح..
--ازت متنفرم..بی وجودتر از تو به عمرم ندیدم..
-چرا می بینی..دیر نشده.... انگار هنوز ادم نشدی..
--چون هنوز همنشینه توام..از دستت که خلاص بشم نشونت میدم کی ادمه و کی عین حیوون وحشی و درنده..
موهاشو تو مشت گرفتم و کشیدم..
همراه با خشم داد زدم: به کی میگی حیوون..حیوون منم یا تو و امثال تو که.........
لب فرو بستم..الان وقتش نبود......
ادامه دادم: هنوز وقت هست تا ادمت کنم..فعلا بذار پدرتو از نگرانی در بیارم..به هرحال دختر یکی یکدونه ش اینجا اسیره..باید خیالشو راحت
کنم..چند صباحی رو تو ویلای من گذروندیم..اون هم به دستور پدرت و با یه نقشه ی به ظاهر حساب شده..واسه تصاحب من و اموال من..
پس بذار بدونه که تیرش به سنگ خورده..بدونه که دختر مهندس صدر تو چنگال آرشام اسیره..
با وحشت نگام کرد..
--بهش می خوای چی بگی؟..عوضی اون بیماری قلبی داره هیجان و ناراحتی واسه ش سمه..
پوزخند زدم..ایستادم..
-نه..نترس..اون گرگ ِپیری که من می شناسم حالا حالاها جونشو تسلیم عزرائیل نمی کنه..هنوز کو؟..خیلـــی مونده تا پیراهن مشکی تنت
کنی..مطمئن باش حتما تو مراسمش شرکت می کنی..
@romangram_com