#آرشام_پارت_280

نفس عمیق کشید..چشماشو بست..کلافه گفت: امیدوارم همونطورکه میگی همه چیز خوب و حساب شده پیش بره.........
نگام کرد.........
--فقط مراقب باش داری چکار می کنی..خودمم قبلا این مسیر رو طی کردم دارم بـ....
-بس کن کیوان..من به ارومی تو نیستم..من آرشامم..نمی تونم ساکت بشینم..
به طرف در قدم برداشتم.............
-میرم شرکت..از اونورم یه سر به خونه می زنم..شب می بینمت..
بدون اینکه منتظر جواب باشم از آپارتمان زدم بیرون..همیشه از در پشتی رفت و امد می کردیم تا کسی از ویلای شایان متوجه ما نشه..از رو به
رو مستقیم جلوی در ویلا قرار می گرفتیم و اینجوری خیلی زود دستمون رو می شد..ولی از در پشتی هیچ کس بهمون شک نمی کرد..
تازه پشت فرمون نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد..یکی از بچه ها بود..جواب دادم..
-چه خبر شده اصلان؟..
--قربان یه چیزایی دستگیرم شده..در مورد همون دکتره..فرهاد..
-خیلی خب بیا شرکت..منتظرم..
--چشم قربان..
**********************
امروز با دیگر شرکا توی شرکت جلسه داشتم..بعد از جلسه به ایده ها و مباحثی که بهشون پرداخته شده بود فکر می کردم..
کارا خوب پیش می رفت..مشکلی تو تولید قطعات نداشتیم..این یعنی اینکه از جهت شرکت و کارخونه می تونه خیالم راحت باشه..
نگاهی اجمالی به صورت جدی اصلان انداختم..
--خب تعریف کن..چی دستگیرت شد؟..
-قربان همونطور که دستور دادید مدتی کیومرث خان رو زیرنظر گرفتیم..اولش که کار خاصی نمی کرد..بیشتر وقتشو یا خونه ی نامزدش می
گذروند یا تو مهمونی ها و پارتی ها..یه بار هم جلوی خونه ش با پدرزنش دعواش شد..در کل مورد مشکوکی ندیدیم تا امروز..
--امروز چی؟!..
--امروزم مثل بقیه ی روزا تعقیبش کردم..از شهر رفت بیرون..تو یه جای پرت جلوی یه خونه که سقف و دیواراش ریخته بود نگه داشت..وقتی
اومد بیرون سر و وضعش بهم ریخته بود..انگار که کتک کاری کرده باشه..ماشین و دادم به یکی از بچه ها بره دنبالش خودم موندم همونجا تا
ببینم چه خبره..
-تونستی بری تو؟اونجا بود؟..
--اونجا بود قربان.. 3تا محافظ اون اطراف پرسه می زدن..نتونستم جلوتر برم ولی وقتی از خرابه اوردنش بیرون چهره ش با اینکه زخمی بود
ولی تونستم تشخیص بدم ..همونی بود که تو عکس دیدم..
نفس عمیق کشیدم..متفکرانه به صندلی تکیه دادم..انگشتای دستمو درهم گره کردم و جلوی صورتم گرفتم..
چند لحظه سکوت و بعد از اون نگاهمو بهش دوختم..
-پس اون دکتر ِ سمج تو چنگال کیومرث اسیره..گفتی که زخمی بود؟..
--حتی نا نداشت راه بره..زیر بازوشو گرفته بودن..
-خوب گوش کن ببین چی میگم..امشب رو تا صبح اون اطراف کشیک بدید ببینید چه خبره..اگه تعداد محافظا بیشتر نشد ویا محلشون رو
تغییر ندادن فرداشب راس ساعت 12با چند تا از بچه ها بریزید اونجا..
--چشم قربان..فقط دکتره چی؟..
-زنده می خوامش..مراقب باشید تو درگیری اتفاقی واسه ش نیافته..کار که تموم شد بیاریدش پیش من تو انبار..اونجا منتظرتونم..هر اتفاقی هم
که افتاد بهم خبر میدی..شیرفهم شد؟..
--به روی چشم اقا..بار اولمون که نیست..بلدیم کارمونو..
-اگر بلد نبودید که انتخابتون نمی کردم..فقط بازم دارم تاکید می کنم که من اونو زنده می خوام..اینو یادتون نره..
--حتما آقا..خیالتون راحت..
**************************
حتما باید یه سر به خونه می زدم..همیشه جنبه ی احتمال رو در اولویت قرار می دادم..
برای رسیدن به اون چیزی که می خوام باید تو کل نقشه طبیعی رفتار کنم..انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده..برای همین شب ها می رفتم پیش
بچه ها تا کسی به چیزی شک نکنه..
ولی قبلش یه سر به انبار زدم..امار لحظه به لحظه ی شیدا رو داشتم..اما امروز ازش خبری نگرفتم..
ترجیح دادم شخصا برم وببینم چه خبره..این مدت هیچ فرصتی پیش نیومده بود..
نگهبان با دیدنم در انبار رو باز کرد..
-حشمت و صدا کن..
--چشم اقا همین الان..

@romangram_com