#آرشام_پارت_279

-می شنوم..یه کم صبر کن ..دوربینای تو سالن توسط ما هک شدن شایان باید از ویلا بره بیرون..وقتی بهت گفتم بیا..
شایان از ویلا خارج شد ..به دلارام گفتم که می تونه بیاد بیرون..رو پله ها یکی از محافظا بهش گیر داد..ولی دلارام هم دختر زرنگی بود..
وقتی مطمئن شدم که رسیده تو اتاقش نفسموعمیق بیرون دادم..تمام مدت کیوان حرکاتم رو زیر نظر داشت..
گوشی رو که یه جورایی پرت کردم رو میز خم شد و زیر گوشم گفت: تو هم که از دست رفتی..به جمع عاشقای بی دل خوش اومدی آرشام
خان..
خواستم اخم کنم،مثل همیشه..
ولی.........
به طرف پنجره رفتم..دستمو بردم تو جیب شلوارم ..اوردمش بیرون و با اخم کمرنگی نگاهش کردم..
این تو خونه ی شایان چکار می کرد؟..اونم زیر تخت..همون موقع که تو اتاق بودم گوشه ش رو از زیر رو تختی دیدم..خوب می شناختمش..
خیلی وقته گمش کردم..ولی حالا ..اونو تو خونه ی شایان پیدا کردم..اصلا سر در نمیارم..
یه لحظه به دلارام شک کردم..اینکه شاید کار اون باشه..ولی نه..این امکان نداره..من این دفترچه رو مدت هاست گم کردم..حتی قبل از آشنایی
با این دختر..پس....
کیوان_ به چی فکر می کنی؟..
دفترچه رو گذاشتم تو جیبم..جوابش رو ندادم..
بعد از مکث کوتاهی گفت: دیدیش؟..
سرمو به نشونه ی مثبت تکان دادم..
--خب..حالش چطور بود؟..
کلافه به موهام دست کشیدم..پشت گردنم رو ماساژ دادم..
-نمی دونم..
--نمی دونی؟!..
-بس کن کیوان..
ساکت شد..از اتاق بیرون رفتم..کمی بعد صداشو از پشت سر شنیدم..
--تا الان همه چیز خوب پیش رفته؟..منظورم شایان..ِ
-قراره باز شب برم اونجا..
رو به روم ایستاد..
--چی داری میگی؟..اینکه جزو نقشه نبود..
-می دونم..ولی باید برم..
--آرشام داری چکار می کنی؟..نذار همه چیز بهم بریزه..اون عوضیا رو به شک ننداز..
رو بهش با تشر گفتم: لازم نکرده تو بگی چکار کنم و چکار نکنم..دیگه نمی خوام چیزی بشنوم..
خواستم از کنارش رد شم که دستشو گذاشت رو شونه م..
--آرشام صبر کن..می دونم همه ی اینا به خاطر دلارامه..ولی تو از اول باید فکر اینجاشو می کردی..
-منظور؟..
--تو نگرانه دلارامی اینو خوب می فهمم..نمی خوای تنهاش بذاری..ولی دیگه چیزی نمونده ..تا پیروزی چند قدم بیشتر فاصله نداریم..
داد زدم و کلافه مشتمو جلوش گرفتم..
-نمی تونم ..اینو بفهم..امروز اونجا نبودی تا ببینی اون.........
--اون چی؟..چرا چیزی نمیگی؟..اره می دونم اونم تو وضعیت خوبی نیست..ولی با رضایت خودش وارد این بازی شد..هم من، هم تو واسه اینکه
به اینجا برسیم خیلی تلاش کردیم..نذار به هدر بره..
با عصبانیت یقه ش رو تو چنگ گرفتم..
-بهت گفتم حق نداری به من امر و نهی کنی..خودم بهتر می دونم که باید چکار کنم ..بشین سر جات و حرف اضافه نزن..
با حرص دستمو پس زد..
--من حالتو می فهمم..اینو هم می دونم که تو قبل از عمل اول خوب فکر می کنی..ولی چون خودمم این راهو رفتم می دونم تو بیشتر مواقع
مجبور میشی چشماتو ببندی..آرشام با چشم بسته نمی تونی راهتو پیدا کنی..به بن بست می خوری پسر چرا نمی خوای اینو بفهمی؟..
-من امشب میرم خونه ی شایان..باید بفهمم حرف حسابش چیه..قضیه ی مهمونی رو حل کردم..همه چیز طبق نقشه داره پیش میره پس تو
حرص ِ چی رو داری می زنی؟..
--من حرص چیزی رو نمی زنم..فقط میگم به خاطر دلارام مجبور میشی خیلی کارا رو برخلاف میلت انجام بدی..بذار همه چیز اروم پیش
بره..اگه شک کنن کار همه مون تمومه..
-همه ی اینا رو می دونم..تو هم خوب می دونی که من اگه تصمیم بگیرم کاری رو انجام بدم حتی اگه تا پای جونمم باشه اون کارو عملیش
می کنم..پس دیگه ادامه نده..

@romangram_com