#آرشام_پارت_278

بگو آرشام..تو هم یه چیزی بگو..بذار آروم بگیرم..
صدای قدم هایی رو شنیدم که هر لحظه به در نزدیک تر می شد..
آرشام منو از خودش جدا کرد..نگران اطراف رو از نظر گذروند..دستم تو دستش بود..هنوز گریه می کردم ولی بی صدا..هنوزم نگاش می
کردم..عین خیالم نبود که یکی داره میاد تو اتاق..ولی اون دنبال راهی بود تا منو مخفی کنه..
کمدی که تو اتاق بود..منو برد سمتش و مجبورم کرد برم تو..نخواستم ولی در آخرین لحظه هولم داد و زیر لب گفت: برو تو جیکتم در نیاد..تا
وقتی نگفتم پاتم بیرون نمیذاری دلارام..فهمیدی؟..
با تکون دادن سرم جوابشو دادم..تند درو بست و دیگه نفهمیدم چی شد..فقط صدای باز و بسته شدن در اتاق و بعد هم صدای شایان رو
شنیدم..
--اگه بمونی ترتیب یه سور و سات ِ حسابی رو میدم..
-نه دیگه باید برم..
--بسیار خب..امشب که میای؟..
صداشو نشنیدم..این تو هوا کم بود..نمی تونستم راحت نفس بکشم..
-شاید..خواستم بیام خبرشو بهت میدم..
--پیشنهادم اینه که حتما بیای..یه کاری باهات دارم..
-چه کاری؟!..
--شب بیا مفصل درموردش حرف می زنیم..
*********************
«آرشام»
نفس زنان در آپارتمان رو باز کردم..یکی از محافظا که نمی دونست من پشت درم جلوم ایستاد..با کف دست زدم تخت سینه ش..
به طرف اتاقی که بچه ها مشغول بودن دویدم..
کیوان_ چی شده چه خبره؟..چرا هول شدی؟..
گوشی رو از روی میز برداشتم..در حالی که اونو روی گوشم میذاشتم به سهایی که پشت مانیتور بود اشاره کردم..صدا از روی اسپیکرها قطع
شد..
چند بار اسمشو صدا زدم..امیدوار بودم شنود و روشن کرده باشه..صدای سوت بلندی که تو گوشم پیچید باعث شد اخمامو جمع کنم و گوشی
رو کمی از گوشم فاصله بدم..
صداشو شنیدم..ولی خیلی آروم ..انگار هنوز..
-دلارام کجایی؟..
گرفته و اروم گفت: می خواستی کجا باشم؟..آرشام دارم خفه میشم..اینجا هیچ هوایی واسه نفس کشیدن نیست..چکار کنم؟..
-آروم باش..بهت میگم چکار کنی..فقط سرفه نکن..ممکنه بفهمه اونجایی..آب دهنتو مرتب قورت بده..دستاتو مشت کن و بگیر جلوی
دهنت..خیلی اروم نفس بکش..سعی کن نترسی..
--همینکارو کردم..دستام شده کاسه ی اکسیژن..
تو صدای ارومش خنده موج می زد..لبخندی که اگه به موقع جلوش رو نگرفته بودم رو لبام جای می گرفت از نگاه تیزبین کیوان دور نموند..
تازه فهمیدم کجام..به کل فراموش کرده بودم بین بچه های گروه هستم و نباید خودمو این همه دستپاچه نشون بدم..
صدام جدی شد..مثل همیشه..
-اونجا اتاق شایان ِ..معلوم نیست کی میاد بیرون..یه جوری می کشونمش بیرون..هر وقت بهت خبر دادم سریع از اتاق خارج شو..شنیدی چی
گفتم؟..
--باشه..فقط تو رو خدا زودتر..
گوشی رو از روی گوشم برداشتم..رو به کیوان کردم و با اخم جواب لبخندش رو دادم..
-توی این موقعیت داری به چی می خندی؟..زود زنگ بزن به یکی از بچه ها که تو باغ داره کشیک میده بگو یه جوری شایان رو از اتاقش بکشه
بیرون..تاکید کن که حتما بیارش تو باغ..
با خنده ای که سعی داشت اونو از من مخفی کنه سر تکان داد و موبایلشو در آورد..بعد از تماس هدفون رو روی گوشم گذاشتم..
صداشون رو واضح نمی شنیدم ولی از هیچی بهتر بود..
--قربان پشت ویلا بچه ها سر و صدا شنیدن..
شایان_ یعنی چی؟..چه سر و صدایی؟..
--فکر کنم خودتون ببینید بهتر باشه..
--خیلی خب بریم..پس شماها اونجا چه غلطی می کنید؟..پول یامفت میدم بهتون که.........
و صدای بسته شدن در..
--آرشام..صدامو می شنوی؟..

@romangram_com