#آرشام_پارت_277

پس آرشام اونجاست..یکی از محافظا کمی دورتر از من ایستاده بود..
لامصب برو رد کارت دیگه..اینجام جای ِ که وایسادی؟..
2،3دقیقه طولش داد تا اینکه یه نفر صداش زد اونم رفت سمتش..
وای خداروشکر..
واسه دیدنش چقدر مصیبت باید بکشم..دلم پَر می زد واسه اون اتاق و کسی که بیش از اندازه دلتنگش بودم..
رفتم سمتش..لای در باز بود..به داخل سرک کشیدم..رو مبل نشسته بود..از پشت سر دیدمش..بوی ادکلن تلخش فضای اتاق رو پر کرده بود..
چشمامو لحظه ای بستم و عمیق نفس کشیدم..فداش بشم که بوشم مثل اخلاقش تلخ و سرده..
آروم رفتم تو..درو بستم..برنگشت..صداشو که شنیدم فهمیدم فک کرده شایان..ِ
--راستی ارسلان کجاست؟..نکنه تا فهمیده من اومدم رفـ....
بی هوا زیر گوشش اروم گفتم:باور کنم که خودتی؟..
لرزشی که به تنش افتاد رو واضح به چشم دیدم..شوکه شده بود..
با کمی تأمل برگشت..چشم تو چشم هم شدیم..نگاه از هم نمی گرفتیم..
من که اگه اون لحظه دنیا رو هم بهم می دادن دو دستی پسش می زدم و فقط می گفتم زمان همینجا بایسته و یک ثانیه هم جلو نره..فقط
من باشم و آرشام..
از جاش بلند شد..به سمتش خم شده بودم که صاف ایستادم..از نگاهش خیلی چیزا می خوندم..همونایی که مدتها منتظرش بودم..همونایی که
تو گوشم فریاد می زدن آرشام هم مثل تو تموم این مدت دلتنگ بوده..
نگاهش مخمور بود..آروم..بدون اخم..عاری از سرما..گرما داشت..این نگاهی که درونش شیفتگی موج می زد به وجودم گرمایی
ل*ذ*ت*ب*خ*ش می پاشید..
قدمای لرزونمو به طرفش برداشتم..سراپا اضطراب..ترس..هیجان..عشــق..
خدایا دارم دیوونه میشم..
دست راستش به نرمی رو بازوم قرار گرفت..
«س » سلام که رو زبونم جاری شد خودمو یه جای دیگه حس کردم..یه جایی دور از زمین..تو آسمون..جایی که ارزوم بود..
گرم بود..جایی که دوستش داشتم چون مملو از ارامش بود..خودمو تو حصار دستاش..میونه بازوهای نیرومندش حس کردم..
فقط خودم و آرشام رو می دیدم ..از یه فاصله ی نزدیک..خیلی نزدیک..اصلا فاصله ای بینمون نبود..من که حس نمی کردم..
هر چی که بود رو با ذره ذره ی وجودم به تن می کشیدم..دستام که بلوز مردونه ش رو تو خودشون مشت کرده بود..
به لباسش چنگ زدم..حلقه ی اشکی که تو چشمام جمع شده بود..سُر خورد..مسیرش رو پیدا کرد..در کسری از ثانیه گونه م خیس شد..از
اشک..
بغضمو قورت دادم..گلوم درد گرفت..احساس خفگی کردم ولی جلوی خودمو گرفتم..
صداش به زیباترین شکل ممکن گوشم رو نوازش داد..
--دلارام..خوبی؟..
تو بغلش بودم..حاضرم نبودم ولش کنم..
خودمو محکم تر بهش فشار دادم..سرم رو سینه ش بود..صدای تپش های بلند قلبش تو گوشم می پیچید..خیلی بلند بود..زیر گوشم محکم می
کوبید..
صدام لرزید..
-خوبم...........
بابغض..
-نــه..
--چی نــه؟...........
و سرمو از روی سینه ش برداشت تا به چشمام نگاه کنه..
دیگه صدای قلبشو نشنیدم..بغضم شکست..ولی هق هقمو بند اوردم..لب پایینم رو گزیدم..چشمای سرخ از اشکمو دید..گونه ی خیسم..نگاه
گرفته و دلتنگم..
-خوب نیستم..دلم تنگ شده بود..
مثل بچه ها اعتراف می کردم..به اینکه دلتنگش بودم..داشتم آتیش می گرفتم..چند لحظه تو صورتم زل زد..نگاهش تو چشمام می چرخید..
لباش لرزید..انگار حرفیو رو زبونش مزه مزه می کرد..ولی نمی زد..لب باز کرد..ولی خیلی زود بستش..
چرا نمی گفت؟..
چرا سکوت می کرد؟..
نمی بینه؟..
حالمو نمی بینه؟..

@romangram_com