#آرشام_پارت_276

تخت..ست کامل مبل وصندلی..میز و آینه..میز کار و تابلوهای بزرگی که به روی دیوار نصب شده بود..
اتاق شخصی شایان اینجا نبود..تو اتاق شخصیش دوربین نصب کرده بود اما اینجا..به قول خودش محرمانه ست بنابراین نباید چیزی به بیرون
درز کنه..
نگاهم به روی زمین افتاد..درست....
کنار تخت..
************************
«دلارام»
دل تو دلم نبود که از اتاق بزنم بیرون..با شک دور و برمو نگاه کردم..انگار کسی نیست..حالا نمی دونستم کدوم طرف برم..
اینجا..توی این راهرو چندتا در بود که مطمئن نبودم همون اتاق باشه ..با این حال پشت در تک تکشون گوش وایسادم تا شاید یه چیزی بشنوم
ولی ..هیچی نبود..
به سرم زد شاید تو اتاقای پایین باشن..
خواستم از پله ها برم پایین که یکی از محافظا جلوم سبز شد..با ترس نگاش کردم که با یه اخم گنده یه کم زل زد بهم بعدشم از کنارم رد
شد..
نکبت..مردشورتو ببرن با اون چشمات که ادمو درسته قورت میدن..یه لحظه قلبم وایساد..
دیگه معطلش نکردم که به دومی بربخورم تند تند از پله ها رفتم پایین..جوری که وقتی رسیدم پایین به نفس نفس افتادم..
باز چشمم به جمال یکی از محافظا روشن شد که این یکی صد برابر خشن تر از نفر قبلی نگام می کرد..لباس ِ سرتاپا مشکی ..دستاشو رو هم
گذاشته بود و گرفته بود جلوش..
--خانم کجا میرید؟..
تو دلم گفتم به تو چه؟..ولی متین جوابشو دادم:داشتم یه گشتی این اطراف می زدم..بهم گفته بودن اشکالی نداره..
--اقا الان مهمون دارن برید اتاقتون..
-مهمون آقا به من چه ربطی داره؟..
--برید تو اتاقتون خانم..اقا بفهمن اومدید پایین عصبانی میشن..بفرمایید..
و با دست به پله ها اشاره کرد..
ای تو اون روحت تو دیگه از کدوم گوری پیدات شد؟..
با لب و لوچه ی اویزون برگشتم و پشتمو بهش کردم..هر قدمی که بر می داشتم یه فحش ِ چرب وچیلی البته تو دلم، نثار شایان و ارسلان و
محافظاش می کردم..
ولی خب از طرفی مطمئن شدم که آرشام و شایان تو یکی از اتاقای پایینن..
ارسلان که گفت ازادم بیام بیرون پس چرا این غول بیابونی جلومو گرفت؟!..
نامرد تا دم ِ در اتاقم باهام اومد تا مطمئن بشه میرم تو..
جلو در حرصم گرفت بهش توپیدم: دِ برو دیگه ..تو کار و بدبختی نداری؟..
اخماش جمع شد..درو باز کرد و اشاره کرد برم تو..
مرض تو جونت نرِغول..
اَکِه هی..
با اخم و تخم رفتم تو و قبل از اینکه درو ببنده خودم بستمش و با پا محکم کوبیدم بهش..صدای بلندش مو به تنم سیخ کرد..
باید صبر کنم..شاید پشت در باشه..یه 5دقیقه ای صبر کردم..دیگه طاقتم طاق شد..
اینجا موندن اونم با علم بر اینکه آرشام اون پایینه داشت دیوونه م می کرد..
عقلم می گفت صبر کن نرو ولی دلم می گفت د ِ چرا معطلی دختر برو ببینش..
از ترسم اینبار با خودم مسابقه ی دو گذاشتم تا وقتی که خودمو رسوندم به راهروی طبقه ی پایین نفس کم اوردم..حتی چندبار نفس عمیق
کشیدم ولی هنوزم نفس نفس می زدم..
صدای پا از پشت سر شنیدم..هول شدم..دنبال سورخ موش می گشتم که یکیشو پیدا کردم..سریع پشت ستون مخفی شدم..سوراخ نیست ولی
از هیچی که بهتره..
سایه ش رو دیدم..یکی از محافظا بود..مگه امروز اینجا چه خبره که این همه محافظ دارن تو خونه رژه میرن؟..!از شانسه منه خب..
همین که رد شد خواستم یه نفس راحت بکشم که صدای باز شدن در یکی از اتاقا رو شنیدم..تازه از ستون کنده شده بودم که باز خودمو
چارچنگولی چسبوندم بهش..
سرک کشیدم تا ببینم کیه که دیدم شایان ِ..با لبخند از اتاق اومد بیرون ..خداروشکر ستون به اونطرف دید نداشت..یه جورایی سایه ی دیوار زیر
نور چراغا که درست از رو به رو به اینطرف می تابید باعث شده بود سایه ی دیوارِ پشتیم بیافته رو من وقسمتی از ستون.. واسه همین منو تو
خودش محو کرده بود..
دیدم که از راهرو رد شد و رفت تو سالن..هیجان زده نگاهمو به در همون اتاقی که شایان چند لحظه پیش از توش اومده بود بیرون دوختم..

@romangram_com