#آرشام_پارت_275

--یعنی تو فکر کردی من انقدر احمقم که راحت با وجود دوربین بیام تو اتاقت و باهات حرف بزنم؟..نترس دوربین این اتاق و از سیستم
اصلیش خاموش کردم..گفتم که اینجا همه چیز تحت کنترل خودمه..
-یعنی شایان نفهمیده که خاموشش کردی؟..
مکث کرد..یه جور خاصی نگام کرد و گفت:وقتشو نداره که بخواد سرکشی کنه..چون در حال حاضر با رئیس سابقت جلسه تشکیل داده..
اولش نفهمیدم منظورش چیه..ولی کمی که فکر کردم متعجب رو بهش گفتم: آرشام اینجاست؟؟!!..
سر تکون داد..کم مونده بود قلبم وایسته..
خداروشکر ارسلان از اتاق رفت بیرون وگرنه لبخندی رو که نرمک نرمک داشت رو لبام می نشست رو می دید و اونوقت دستم پیشش رو می
شد..دستمو پشت گوشواره کشیدم و شنود و خاموش کردم..
وای خدا آرشام اینجاست..حالا که می تونستم برم بیرون پس یعنی می تونم برم ببینمش؟!..
ولی نمی دونم تو کدوم اتاقه..بی خیال یه جوری پیداش می کنم..
باید از این موقعیت استفاده کنم..
************************
«آرشام»
شایان_ خب تعریف کن..طرف کیه؟..از آشناهاست؟..
-می شناسیش..من با غریبه ها طرف نمیشم..
--اسمش چیه؟..
-شاهین خان..
چشماش رو باریک کرد و سر انگشت اشاره ش رو به پیشانی کشید..
داشت فکر می کرد..مطمئن بودم شاهین خان رو می شناسه..
سرش رو بلند کرد..لبخند بزرگی رو لبانش نقش بست..
--حالا فهمیدم منظورت کیه..یکی دو بار باهاش رو به رو شدم..اسم و رسمی هم واسه خودش داره..شنیدم خیلی تو کارش محتاطه..
-حالا چی میگی؟..حاضری باهاش همکاری کنی؟..
--این وسط چی قراره به تو برسه؟..
با همون لبخند کج به پشتی مبل تکیه دادم..
-نمیشه گفت هیچی..به هر حال منم باید به فکر منافعه خودم باشم..
نگاهش رنگ خاصی به خود گرفت..سر تکان داد و در همون حال گفت: حدس می زدم ..گفتم آرشام ادمی نیست که الکی واسه کسی کارانجام
بده..خب بگو ببینم در مقابلش چی می خوای؟..
-از تو هیچی..ولی شاهین خان قراره واسه م یه کارایی انجام بده..یه جورایی میشه گفت پارتی بازی............چهره ی درهم و کنجکاوش رو که
دیدم ادامه دادم: می خوای بدونی اون کار چیه درسته؟..
نگاهه مشکوکی به چشمانم انداخت..
-می دونی که من هنوز دست از انتقام بر نداشتم..هنوز نفر دهم رو پیدا نکردم..نمی دونم کیه؟..یا حتی دقیق کجاست؟..فقط می دونم برعکس
تموم دخترایی که باهاشون رو به رو شدم این یکی جنسش فرق می کنه..یه مرد ..ِقرار شده شاهین خان واسه پیدا کردنش بهم کمک کنه..در
مقابل منم جنساشو آب می کنم که این وسط رو کمکت حساب کردم..
--که اینطور..پس هر 9نفر رو کشیدی وسط حالا رسیده به نفر دهم..دلربا چی؟..
-دلربا با بقیه تا حدی فرق داشت..اونطور که می خواستم نشوندمش سرجاش..بهش سخت نگرفتم چون کینه م ازش به اون شدت نبود که
نسبت به نفرات قبل داشتم..ولی خب..هر عمل نادرستی جلوی چشم من یه تاوانی پشت سر خودش داره..نمی تونم ازش بگذرم..
--پس قضیه ی مهمونی چیه؟..مگه نمیگی نشوندیش سرجاش؟..
-تا امروز فکر می کرد همینطوره..ولی اون دختر دست بردار نیست..این مهمونی هم دیدار آخر من ودلرباست..بعد از اون کاری می کنم که
دیگه جرات نکنه حتی به سایه م نزدیک بشه..
خندید..از روی صندلی بلند شد..رو به روش ایستادم..
--شک ندارم از پسش بر میای..هیچی نباشه زیر ِ دست ِ خودم تعلیم دیدی..فقط مراقب باش پدر دلربا ادم ساده ای نیست..به دخترش ضربه
بزنی صدبرابر بدترش و به خودت بر می گردونه..
-فکر همه جاشو کردم..می دونی که این موضوع باید بین خودمون بمونه..کاملا مسکوت..از اینجا به بیرون نباید درز کنه..
به شونه م زد..
--خیالت راحت پسر..یه طرف قضیه منم..حاضر نیستم همچین ریسکی رو بکنم....تو اینجا باش من الان برمی گردم..
بعد از خارج شدن شایان روی مبل نشستم..
نگاهی اجمالی به اطراف انداختم..توی این اتاق هیچ دوربینی نصب نبود..اتاقی که فقط درش مکالمات محرمانه ی من وشایان رد و بدل می
شد..

@romangram_com