#آرشام_پارت_274
--خودش بهت گفته با دلرباست؟..
-نه..ولی تو کیش که با هم بودن..از مابقیش خبر ندارم که چکار کردن ولی دلربا پیش خودم گفت که عاشق آرشام ِ ..اونم که رفتارش باهاش
نرم بود..به من که می رسید اخماشو می کشید تو هم..ولی جلو اون دخترهیچ کاری نمی کرد..
تموم مدت مشکوکانه بهم چشم دوخته بود..انگار هنوز شک داشت..
--شک دارم ارشام عاشقت باشه..چون می شناسمش می دونم چطور ادمیه..ولی تو..نگاهت بهش اون شب که می اوردمت یه جورایی بود..دروغ
که نمیگی؟..
اخمامو بیشتر کشیدم تو هم..بهش توپیدم : چه دروغی؟..دارم بهت میگم دوستش ندارم..مگه مغز خر خوردم عاشق آرشام بشم؟..ادم
قحطه؟..شاید جذاب باشه ولی اخلاق نداره..ازش چی دیدم که بخوام عاشقش بشم؟..اون شب ترسیده بودم..خواستم کمکم کنه..وگرنه خودش
می دونه که چقدر ازش بیزارم..فقط تا تونست ازم سواستفاده کرد..
به قدری محکم و جدی حرفامو تحویلش دادم که بهت زده تو جاش مونده بود..
خودمم داشت باورم می شد..خدایا منو ببخش.. کی میگه من عاشق آرشام نیستم؟..جونمم براش میدم..اصلا عاشقه همین اخلاقش شدم..وگرنه
من کی نرمش از جانبش دیدم که بخوام بگم شیفته ی مهربونی نگاه و کلامش شدم؟..
جذبه ای که آرشام تو وجودش داشت رو تا به حال درون هیچ مردی به چشم ندیده بودم..محکم بودنش..اینکه تو کارش جدی بود و به حرف
هیچ کس جز خودش بها نمی داد..واقعا مرد خاصی بود..
--نمی دونم..ولی خب حرفات منو به شک انداخت..در هر صورت مهم اینه که تو الان اینجایی..رو به روی من..مهم نیست که عاشق آرشام
باشی یا هر کس دیگه..تنها چیزی که الان اهمیت داره تویی و اینکه درخواستمو قبول کنی..این اخرین شانس ِ تو ..ِپس ازش استفاده کن..
خواستم تردید رو تو چشمام ببینه واسه همین گفتم: می خوام قبول کنم..اما..
--اینکه پیش من باشی با اونی که فقط برای یک شب طعم آغوش شایان رو مثل خیلی های دیگه تجربه کنی کلی فرق بینشونه..من همه چیزو
تضمین می کنم..بهت این اطمینان رو میدم که زندگیت با این تصمیم کاملا زیر و رو میشه..
-باشه..قبول می کنم..فقط چون راه دیگه ای برام نمونده..
لبخند زد..
--نگران نباش..وقت داری ..و می دونم یه روز این رابطه به یه علاقه ی دو طرفه تبدیل میشه..از طرف من مطمئن باش..بدون اگه عاشقت
نبودم هیچ وقت این همه اصرار نمی کردم..
تو دلم پوزخند زدم ولی رو لبام هیچ نقشی نیافتاد..فقط نگاهش کردم و سرمو به نرمی تکون دادم..
لباشو اورد جلو که گونه م رو ببوسه ..ناخداگاه سرمو کج کردم و نذاشتم..اخم کرد..انگار توقع این عکس العمل رو ازجانب من نداشت..
واسه اینکه یه جورایی ماست مالیش کرده باشم گفتم: اول شر شایان و کم کن بعد هرکار خواستی بکن..تو باهام معامله کردی یادت که
نرفته؟..
انگار قانع شد که اخماش اروم ازهم باز شد..
--اینم حرفیه....
-فک کنم فرداشب شایان بیاد سروقتم..خودش گفت 2شب دیگه پس فرداشب میاد..باید یه کاریش کنی..
--بهم گفته..نگران نباش کنترل همه چیز دست منه..فرداشب پاش به اتاقت هم نمی رسه..
-می خوای چکار کنی؟..
--شایان وقتی بد مست کنه کاملا گیج میشه..اون شب میشه یکی از همین دخترا رو که از نظر اندام و ظاهر شبیه به تو هست رو با کمی
گریم بفرستیم تو اتاق..
-ولی اگه فهمید چی؟!..
--ممکنه..اونوقت یه فکری واسه ش می کنیم..
-تا حالا شده اینجوری سرشو شیره بمالی؟..
خندید..
--نه ولی وقتی حسابی مستش کردم دیدم چجوری میشه..
-ولی شاید اینبار فرق کنه..
--شاید..درضمن دیگه نگهبان پشت در نیست..می تونی بیای بیرون..با شایان حرف زدم..
با لبخند نگاش کردم..
-واقعا؟..!یعنی دیگه نگهبان نمیذارین یا در اتاق و قفل نمی کنین؟!..
--انگار خیلی بهت بد گذشته..گفتم که می تونی بیای بیرون..ولی اینو دارم جدی میگم که اگه پاتو بخوای کج بذاری یا فکر فرار به سرت بزنه
اونوقت خودم همون کاری رو باهات می کنم که تو سر شایان خیلی وقته می گذره..شک نکن..
سر تکون دادم و هیچی نگفتم..
خواست از اتاق بره بیرون که تند صداش زدم..برگشت و نگام کرد..
-دوربین..الان هر چی گفتیم رو که شایان دیده و شنیده..پس..
@romangram_com