#آرشام_پارت_273
درست همونطور که می خواستم پیش رفت..قرار بود من یه مهمونی به همین منظور ترتیب بدم منتهی به خاطر مهمونی ِ دلربا این قسمت از
نقشه م برگشت..
بنابراین می تونستم از این فرصت استفاده کنم..معامله ی سنگینی بود..
**************************
«دلارام»
در حالی که از زور بی حوصلگی با سر انگشتم روتختی رو لمس می کردم و عمیق تو فکر بودم در اتاق توسط ارسلان باز شد..
سرمو بلند کردم و نگام که بهش افتاد صاف سرجام نشستم..
لبخند به لب وارد شد و درو بست..
--انگار حوصله ت سر رفته..
و با سر به دوربینی که گوشه ی سقف نصب بود اشاره کرد..پس منو دیده..
سرمو تکون دادم و با اخم نگاهمو ازش گرفتم..به بهونه ی اینکه می خوام به موهام دست بکشم دستمو بردم زیر موهام و کاملا نامحسوس
شنود و روشن کردم..
نشست رو تخت..درست رو به روم..
--نمی دونم می دونی یا نه ولی من ادم عجولیم..تا اون چیزی که می خوامو به دست نیارم اروم نمیشم..راجع به پیشنهادم فکر کردی؟..
مکث کردم..دیگه طاقت نداشتم..باید تمومش کنم..حتم داشتم فرداشب شایان میاد سروقتم..طبق گفته های خودش و توی این موقعیت انجام
هرکاری رو ریسک می دونستم..
-پیشنهادت چی بود؟!..
کمی نگام کرد..خواستم سرمو بندازم پایین ولی اینکار و نکردم..
دیگه دستش پیشم رو شده بود که چطور ادمیه..طبق سفارشات آرشام نقطه ضعفاشون رو می دونستم..
شایان عاشق معاملات بزرگ بود..
و ارسلان به دخترایی که دست نیافتنی باشن و براش به قول معروف طاقچه بالا بذارن یه جور دیگه عکس العمل نشون می داد..
البته رو این مسئله آرشام تاکید داشت تا می تونم ازش دور بمونم ولی خودم می خواستم هرچه زودتر این بازی تموم بشه ..که واقعا دیگه صبر
و حوصله م نمی کشید..
--خیلی زود فراموش کردی..اینکه با من باشی و من هم کاری کنم تا شایان بی خیالت بشه..
-فکر نکنم بتونی..شایان زرنگ تر از این حرفاست..
صورتشو اورد جلو و با لحن مرموزی گفت: هیچ کس رگ خواب شایان رو بهتر از من نمی شناسه.. اینجور مواقع وقتی پای یه دختر بیاد وسط
دست و دلش می لرزه ولی زود دلشو می زنه..من کاری می کنم قبل از اینکه به خواسته ش برسه ازت دست بکشه..خیلی راحت..
-چطوری؟!..
خواست به صورتم دست بکشه که سرمو کشیدم عقب..دستش رو هوا موند..اروم اوردش پایین و گفت: اونش با من..حالا چی میگی؟..
-یعنی تو می خوای منو از دست شایان نجات بدی و..
--و برای همیشه پیش من بمونی..
-و رو چه حسابی فک کردی من قبول می کنم؟..یعنی تو از شایان بهتری؟..
--نه..من ازاونم صدپله بدترم..ولی شایان دیگه ته خطه..نمی تونه ادامه بده..چیزی نمونده که این تشکیلات بیافته دست من..من با شایان فرق
می کنم..چشمم دنبال هر کسی نیست..طرفدارعیش و نوش هستم ولی در کنارش همیشه به دنبال کسی گشتم که متعلق به خودم
باشه..دست نیافتنی وخاص..و تو همون کسی هستی که من دنبالشم..دختری که نمیشه به راحتی به دستش اورد ..به زور می تونم تو دو دقیقه
به دستت بیارم ولی اینو نمی خوام..اینکه خودت بیای پیشم برام یه جذابیت دیگه ای داره..
سکوت کردم..چند لحظه طولش دادم..منتظر جوابم بود..از قصد و نیتش باخبر شدم..ارسلان یکی پست تر و رذل تر از شایان بود..
سرمو زیر انداخته بودم که درهمون حال زمزمه کردم: ظاهرا راه دیگه ای ندارم..
-- 2راه جلوت هست.. یکیش می رسه به شایان و.. راه بعدی مستقیم میاد پیش خودم..
-از شایان متنفرم..ارزومه یه روز مرگش و به چشم ببینم..
--از من چطور؟..
به دروغ و با لحنی اروم گفتم: تو؟..تو مگه باهام چکار کردی که بخوام ازت نفرت داشته باشم؟..
و بی مقدمه جوابمو داد: از عشقت دورت کردم..
-کدوم عشق؟!..
--معلومه..آرشام..
پوزخند زدم..سعی کردم خودمو عصبی نشون بدم..
-آرشام عشق من نیست..هیچ وقت هم نمی تونه باشه..اونم یکیه لنگه ی شایان بلکن بدتر..فقط تا تونست ازم سواستفاده کرد..چه وقتی منو از
چنگ منصوری کشید بیرون و شدم کلفتش و چه وقتی که وادارم کرد بیام کیش و نقش معشوقه ش و بازی کنم..حالا هم که با دلرباست..
@romangram_com