#آرشام_پارت_272
پیش ببرم..
تلفن رو برداشتم و شماره ش رو گرفتم..بعد از 3بوق صدای نحسش تو گوشی پیچید..
شایان_ الو..
-می خواستم باهات حرف بزنم..وقت که داری؟..
--این همه سال گذشته و تو هنوز یاد نگرفتی قبل از هر حرفی باید سلام کنی پسر؟..
-چه فایده؟..گیرم سلام و بعد هم احوال پرسی..اینا به کار ِ من نمیاد..
--خیلی خب اگه نمی شناختمت یه چیزی ولی تو آرشامی....خب بگو ببینم واسه چی زنگ زدی؟..ارسلان می گفت اون شب سر اوردن دلارام
بدجور گرد و خاک راه انداخته بودی..
-می بینم که عین بچه ها اومده پیش بزرگترش چقولی کرده..چرا خودت نیومدی دنبالش؟..تو می دونستی من از ارسلان دل خوشی ندارم..
--پس واسه همین افتاده بودین به جون هم آره؟.........
قهقهه ی مستانه ش گوشم رو پر کرد..دستمو روی میز مشت کردم..
شایان_ به هر حال الان دیگه همه چیز تموم شده..سالها گذشته..پس کی می خواین این بچه بازی رو تموم کنید؟..
-دشمنی من و ارسلان بچه بازی نیست..درضمن برای این بهت زنگ نزدم..
--می خوای بدونی حال دلارام چطوره؟..
-برام مهم نیست..اونم مثل بقیه..
--چطور؟!..
-کار من که باهاش تموم شده بود امیدوارم واسه تو هم یه سودی داشته باشه..
--مطمئن باش که وجود دلارام برای من سرشار از سود و منفعته..یعنی تو هیچ حسی بهش نداشتی درسته؟..
-چه حسی؟..!تو که باید منو بهتر بشناسی..من قلبی ندارم که کسی رو بهش راه بدم..هیچ دختری نیست که من ازش خوشم بیاد..
--دیدم دخترایی رو که فوق العاده زیبا هستن و تو نزدیکشون نمیشی..ولی دلارام علاوه بر زیبایی یه چیز ِ خاصی تو وجودش داره که هر
مردی رو می کشه سمت خودش..از اینکه لونده ولی حرکاتش غیرارادیه خوشم میاد..............و صدای خنده ی بلندش که منو تا سرحد مرگ
عصبانی می کرد..
دست مشت شده م رو باز کردم..کاغذ روی میزم رو برداشتم و با حرص تو دستم مچاله کردم..
اگر جلو دستم بود اونوقت می دونستم جای این کاغذ چطور باید گردن اون کثافت رو خرد کنم..
-اخر هفته دلربا مهمونی گرفته..خبرشو داری؟..
--نه چطور مگه؟!..
-گفتم شاید به تو هم خبر داده باشه..
--هنوز که چیزی نگفته منتهی اگر هم دعوت کرد ممکنه رد کنم..
-اون دیگه دست خودته.. ولی من حتما شرکت می کنم..
--جدا؟..فکر می کردم از دلربا متنفری؟..
-متنفر نیستم..بخوای بدونی من از همه ی دخترا فاصله می گیرم..
--پس دلیل تماست چیه؟..
-اینکه تو این مهمونی می خوام ترتیب یه معامله ی بزرگ رو بدم..هستی؟..
--چه معامله ای؟..
صدای کنجکاوش رو که شنیدن پوزخند زدم..
-قاچاق مواد..تمومش هروئین.. ِ
--تو که تو این خط ها نبودی..پس چی شد؟..
-معامله از طرف من نیست..یه نفر که تو اکثر شاخه ها بهم کمک کرده الان کارش گیر ِ ..ازم کمک خواسته تا براش مشتری جور کنم..محموله
ش بزرگه..دنبال یه واسطه ست و یه طرف معامله که ابشون کنه..
--پس باید از اون دُم کلفتای حرفه ای باشه..
-آره کارشو خوب بلده..من تو رو پیشنهاد کردم..می گفت تعریفت و زیاد شنیده..
--خب خب داره جالب میشه..تعریف کن..
-خواستم پشت تلفن آمار ندم ولی....
--نه نه همین الان اگه می تونی پاشو بیا اینجا..حرف معماله های بزرگ که میشه نمی تونم ازش به راحتی بگذرم..درضمن اینجوری شاید باز
برگشتی پیش خودم..
لبخند کجی رو لبام جا گرفت که در همون حال گفتم: بسیار خب..تا 1ساعت دیگه اونجام..فعلا..
--منتظرم..
تماس و قطع کردم..
@romangram_com