#آرشام_پارت_271
حرفات و زدی ولی نذاشتی منم حرفای دلمو بهت بزنم..سریع رفتی..آرشام.. پای کس ِ دیگه ای در میونه؟..
از جا بلند شدم و دستام و روی میز گذاشتم..
کمی به جلو خم شدم و داد زدم: به تو مربوط نیست..حق نداری از من سوال بپرسی..
بغض داشت..به ارومی گفت:پس پای یکی وسطه..کی؟..نکنه اون دختر ِ که تو کیش باهات بود؟..اسمش دلارام بود درسته؟..
صدامو کمی پایین اوردم..یه قطره اشک رو صورتش نشست..
--من قلبی ندارم که بدمش به کسی..پس این بحث و همینجا تموم کن..
-مگه میشه؟..تو هم یه ادمی..مثل همه ی این مردمی که اطرافت دارن زندگی می کنن حق حیات داری..تا وقتی نفس می کشی می تونی
عاشق بشی..
--نمیشم چون بلد نیستم..من از عشق وعاشقی بیزارم..دلربا برو بیرون از اتاق..اعصابمو بیشتر از این نریز بهم..
-باشه میرم..ولی بهم قول بده که میای مهمونی ..قول بده تا برم..
عجب گیری کردم..کلافه تو موهام دست کشیدم و سرمو چرخوندم..نفس عمیق کشیدم و نگاهش کردم..منتظر به من چشم دوخته بود..
-چرا اصرار می کنی؟..
--چون برام مهمی..من که دشمنی باهات ندارم اینطور باهام رفتار می کنی..بعد از 5سال برگشتم و می خوام تلافی کنم..میای؟..
-تو درخواستت اینه که من به این مهمونی بیام و من به خاطرش یه شرط میذارم..
--چه شرطی؟!..
-اینکه بعد از مهمونی منو برای همیشه فراموش کنی..دیگه نمی خوام به من فکر کنی و یا به دیدنم بیای..قول میدی؟..
سکوت کرد..چونه ش از بغض لرزید..
-نمی تونم..من....
--هیسسس..فقط قول بده..در اینصورت میام..
گوشه ی لبشو به دندون گرفت و سرشو زیر انداخت..قطره ی اشکش رو با سر انگشت پاک کرد..
با صدای بم و گرفته ای گفت: باشه..فقط تو بیا بعدش من برای همیشه از زندگیت میرم بیرون..
-نه..........سرشو بلند کرد..انگشت اشاره م رو جلوش گرفتم و ادامه دادم: تو هیچ وقت تو زندگی من نبودی دلربا..من تو رو به چشم یه دوست
نگاه می کردم نه معشوق..فقط ای کاش از اول بهم می گفتی تا همون موقع می کشیدم کنار..مقصر این اتفاقات خودتی..
چند لحظه تو چشمام نگاه کرد..مخمور و اشک آلود..
-آرشام خیلی سخته..معامله ی بدیه..به خدا عین این می مونه که بگی قلبت و با دستای خودت از تو سینه ت در بیار و بنداز دور..
همچین دردی رو دارم حس می کنم..آرشام من که بعد از این مهمونی میرم رد کارم ولی امیدوارم یه روز تو هم این حس رو تجربه کنی..
تو میگی قلبی تو سینه ت نیست ولی یه روز می فهمی که تو سینه ت قلب داشتی ولی خودت از وجودش بی خبر بودی..و زمانی حسش می
کنی که صدای تپش های بلند و نامنظمش رو بشنوی..
اونوقته که می فهمی به درد من دچار شدی..درد عشقی که نافرجامه..فقط خدا کنه طرفت اونقدر بخوادت که دست رد به سینه ت نزنه..
ولی امیدوارم واسه یه بارم که شده طعمشو بچشی و بفهمی من چی دارم میگم..............قطرات اشک صورتش و خیس کرده بود که زمزمه
کرد:خداحافظ..اخر هفته یادت نره..منتظرتم..
و به سرعت باد از اتاق خارج شد..
بعد از رفتنش لحظه ای به حرفاش فکر کردم..
تپش های بلند و نامنظم..
برای اولین بار این تجربه رو در خودم دیده بودم اون هم زمانی که با دلارام حرف می زدم..
حرفای دلربا چه معنی می تونست داشته باشه؟..
و یا گفته های کیوان مبنی بر عاشق شدن..
عشق..
عشق..
اصلا نمی تونم درکش کنم..چرا از وقتی فهمیدم این حس داره در من پیشروی می کنه دائم خودمو کنار می کشم؟..
چرا نمی خوام قبولش کنم؟..با اینکه هست و وجودشو حس می کنم ولی هر بار ردش کردم..
می خوام خوددار باشم و هستم اما..در مقابل صورت خیس از اشک هر دختری مقاومم ولی اون..قطره ای رو به دریایی می بینم..
تا حالا نخواستم پناه کسی باشم و یا دختری رو کنار خودم نگه دارم..
ولی اون دختر..یه جور دیگه بهش نگاهش می کردم..وقتی میگه تنهام می خوام بگم که تنها نیستی..ولی غرور این اجازه رو بهم نمیده..اما
حرکاتم از غرورم فرمان نمی گیرن..پس............
نفسم و محکم بیرون دادم و خودم و روصندلی پرت کردم..نمی تونم به افکار درهمم نظم بدم..سرم به خاطر حجم این همه سوال داره منفجر
میشه..
به ساعتم نگاه کردم..می دونستم الان سرش خلوت ِ و مزاحمی کنارش نیست..با فکری که به سرم زده بود می تونستم نقشه م رو بهتر از قبل
@romangram_com