#آرشام_پارت_270

تقدیر با من بازی خوبی رو شروع نکرد..باهام کاری کرد که از زندگی گذشته م دست بکشم..بشم یه آرشام دیگه..آرشامی که متولد شد زمین تا
اسمون با آرشام سابق فرق می کرد..
اونا هم منو مثل خودشون گناهکار کردن..نتونستن لحظه ای آرامش رو به من ببینن..
من همه چیزم رو از دست دادم..
همه چیز..
دکمه ی تماس با منشی رو فشار دادم..
-به اون خانم بگو بیاد داخل..
--چشم قربان..
چند لحظه طول کشید که در اتاق به ارومی باز شد..
با کمی تعجب به دلربا که تو درگاه اتاق ایستاده بود نگاه کردم..اومد تو و با لبخندی افسونگر درو بست..
--سلام ..از دیدنم شوکه شدی؟..
-چرا اومدی شرکت؟..
--می تونم بشینم؟..
کمی تعمل کردم..باید می فهمیدم چی می خواد..با سر اشاره کردم....نشست..
--راستش اومدم باهات حرف بزنم..
-حرفامون و همون شب تو کیش زدیم..
--تو حرفاتو زدی نه من..
-چرا حالا اومدی؟..
--سرم شلوغ بود..بابام تصادف کرده..
-چطور؟!..
--برگشتیم این اتفاق افتاد..تو کیش هم می خواستم بیام پیشت ولی دوست مامی رو اونجا دیدیم و اونا هم دعوتمون کردن..مامی هم اصرار
کرد که بمونیم..بابام هنوز بیمارستانه..
-حالش چطوره؟..
--خوبه..چیز مهمی نبود..فقط پا و سرش شکسته..نمی تونستم تنهاش بذارم..مامی هم حالش خوش نبود..ولی دیگه امروز دلمو به دریا زدم و
اومدم پیشت..
دستام و روی میز گذاشتم و انگشتامو در هم فشردم..
-چی می خوای بگی؟..
--همه ی حرفای نگفته..حرفایی که تو دلمه و تو نمی خوای بشنوی..
-پس از اینجا برو..
--نه آرشام..نیومدم که برم..اومدم بمونم..
-تو دختر مغروری هستی..هیچ وقت ندیدم بخوای خودتو به پسری نزدیک کنی و یا حتی جلوش التماس کنی..پس....
--تو برای من هر پسری نیستی آرشام..تو برای من فرق می کنی..تو یه ادم متفاوتی..کمتر کسی رو با اخلاق و خصوصیات تو دیدم..برام
جذابی..نمی تونم فراموشت کنم..
-اما مجبوری که اینکارو بکنی..من اهل این برنامه ها نیستم..
--می دونم..چیز زیادی هم ازت نمی خوام..چون می شناسمت اینو میگم..
-چرا این همه اصرار داری؟..
--چون دوستت دارم..اگه عاشقت نبودم هرگز قدم جلو نمی ذاشتم..
-ولی من هیچ حسی بهت ندارم..اینو قبلا بهت گفتم..
--گفتم که می دونم..ولی تمومش پای خودمه..درضمن می دونی که..
-چی رو می دونم؟!..
با لبخند نگام کرد..
--دقیقا 4روز دیگه تولدته..تصمیم دارم یه مهمونی بزرگ ترتیب بدم..خواستم بهت نگم تا وقتش برسه ولی می شناسمت و می دونم اگه حرفی
بزنی سرش وایمیستی خواستم از قبل در جریان باشی..
با اخم غلیظی زل زدم تو چشمای عسلیش که با شیفتگی هر چه تمام تر من رو نگاه می کرد..
-هیچ می فهمی چی داری میگی؟..بهت گفتم نه..اونوقت تو به خاطر من مهمونی ترتیب دادی؟..دلربا همه چی تموم شده..حتی همون رابطه ی
دوستی ساده..
اشک تو چشماش حلقه بست..از روی صندلی بلند شد وجلوی میز ایستاد..
با اخم و عصبانیت گفت: ساده نبوده و نیست..چرا نمی خوای بفهمی آرشام که من دوستت دارم؟..تو تمومش کردی ولی من نه..اون شب

@romangram_com