#آرشام_پارت_269
-هنوزم حرفم همون که هست..غرور من هیچ وقت از بین نمیره..
--غرور و عشق با هم؟..!به نظرت شدنیه؟..
-میشه انقدر از واژه ی عشق استفاده نکنی؟..کلافه م می کنه..
کمرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و سرمو به عقب فرستادم..به صورتم دست کشیدم و نفسمو عمیق بیرون دادم..
--تو عاشقی منتهی داری فرار می کنی..هم قبولش داری و هم نه..مشت ِ دل ِ ناآرومت پیش خودت باز شده..ولی ببین کی بهت گفتم..تو
بالاخره قبولش می کنی..یه روز به این حرفم می رسی..مطمئن باش..
-دیگه بس کن کیوان..
--باشه..هنوزم مغروری..حتی ذره ای ازش کم نکردی..وقتی خواستی با دلارام تنها باشی ..و من و بچه ها رو از اتاق بیرون کردی فهمیدم
باهاش راحتی ..ولی به حدی مغروری که نمی خوای بچه ها نرمش تو رو ببینن..
خیلی راحت می تونستی صدا رو از اسپیکر قطع کنی ولی همه ی ما رو فرستادی بیرون از اتاق..
نمیگم عشق..خیلی خب..ولی به علاقه ت توجه کن..کاری نکن یه روز از دستش بدی و یه عمر پشیمونی برات باقی بذاره..راهی رو که من رفتم
تو نرو..اخرش میشی یه مجنون ِ حسرت به دل..درست مثل همین ادمی که جلوت وایساده..
از روی صندلی بلند شدم..
-من هیچ وقت مجنون نمیشم..
زدم رو شونه ش و با پوزخند ادامه دادم: راهی که تو رفتی رو من خیلی وقته تجربه کردم..ولی مسیرامون با هم فرق می کنه.. تو با پای دلت
رفتی و من با پای خودم..
--حالا کجا میری؟..
-باید برم خونه..بعدشم شرکت..اگه بخوام تموم مدت اینجا بمونم شایان و دور و بریاش از نبودم شک می کنن..
وقتی ارسلان و کشیدیم وسط من وارد عمل میشم..یادت نره تلفنی آمار لحظه به لحظه رو بهم میدی..آخر شب باز سر می زنم..
--باشه..خبری شد بهت میگم..
**********************
منشی _ قربان یه خانمی اومدن میگن با شما کار دارن..
-فعلا سرم شلوغه بگو منتظر باشه..
--بله،چشم..
داشتم به پرونده های شرکت رسیدگی می کردم..تو این مدت که نبودم همه ی کارها بی نقص انجام شده بود..
گرچه وقتی هم که کیش بودم بر همه ی این امور نظارت داشتم..به هر کسی اعتماد نداشتم ولی کسایی رو که بهم امتحان پس داده بودند رو
می شناختم..
پرونده رو بستم..به پشتی صندلی تکیه دادم..دستامو روی دسته ش گذاشتم و انگشتامو در هم گره زدم..
توی همین حالت به دلارام فکر می کردم..به کسی که این روزا ذهنمو درگیر خودش کرده بود..
حرفای کیوان..
سالهاست می شناسمش..یه همکار صمیمی ..کسی که برام شناخته شده بود..فرد مطمئن و کاملا زیرک..
ولی بر عکس من اون احساسات رو تو کارش دخیل کرد..برای همین هم شکست خورد..دختری که ناخواسته وارد زندگی کیوان شد..ولی
نتونست باور کنه که کیوان چطور ادمیه..
تا اینکه یک شب غرق در خون در حالی که رگشو زده بود تو خونه پیداش می کنن..
کیوان به وضوح از بین رفت..تا اون موقع یه ادم احساساتی بود ولی با این اتفاق ..اون هم اینطور ناگهانی تبدیل به یه ادم سرسخت شد..
کسی که تو کارش جدی بود و تا پای عمل می ایستاد..خودشو غرق کرد..غرق در کار و افکار و ذهنیت های پوسیده که تمام اونها متعلق به
گذشته بودند..
هیچ وقت نتونستم درکش کنم..همیشه اون رو به باد تمسخر می گرفتم چون درکی از عشق نداشتم..من جایی به دنیا اومدم که مردمانش
عشق رو با خیانت همسان می دونستند..
به ادم عاشق ناسزا می گفتند..
دروغ رو سرلوحه ی خودشون قرار داده بودند و از شیطان فرمان می گرفتند..
من از احساس چیزی نمی دونم..
من با لبخند بیگانه م..
به من یاد دادن سخت باشم..
ولی نبودم..
تا وقتی که 20سالم شد یه جوون شاد وسرزنده بودم..
من بین اون همه ادم مغرور و متکبر شاد زندگی کردم..
خواستم که همه چیز رو تغییر بدم ولی..خودم تغییر کردم..
@romangram_com