#آرشام_پارت_266

آرشام تو گوشم فریاد زد: د ِ برو تو بهت میگم لعنتی..
ناخداگاه با همون فریادی که کشید برگشتم سمت ویلا ولی ارسلان دستمو گرفت و نگهم داشت..
مطمئن بودم آرشام داره ما رو می بینه..چه می دونم لابد زیردستاش بین این درختا هم دوربین کار گذاشتن..
شایدم از تو همون ساختمون داره اینور و نگاه می کنه..
من که از ترسم سرمو هم بلند نکردم..
-بذار برم تو..
--کجا بری ؟..تازه اومدیم بیرون..
-نــ..نه دیگه بسه..اینجا خوب نیست..
نمی دونم جمله م رو پیش خودش چطور برداشت کرد که لبخندش پررنگ تر شد و نگاهش برق زد..
آرشام _ دلارام تا یه کار دست ِ تو و خودم ندادم و همه چیزو خراب نکردم برگرد تو ویلا..د ِ یـــالا..
صداش بدجور عصبانی بود..چرا همچین می کنه؟!..
دستم و با شتاب از تو دست ارسلان کشیدم بیرون..بدون اینکه نگاش کنم تند تند به طرف ویلا قدم برداشتم..
دیگه جلومو نگرفت..انگار می خواست همون جمله رو از زبونم بشنوه که شنید..
رفتم تو اتاقم ولی قبل از اینکه درو ببندم یکی از نگهبانا جلوم ظاهر شد و با خشونت درو بست و قفل کرد..
نشستم رو تخت..بین راه شنود و خاموش کرده بودم..
اینجا اگه حرف می زدم توسط دوربینی که تو اتاق بود متوجه می شدن چه خبره..
صدای ارشام بی نهایت عصبانی بود..جوری که شک نداشتم اگه جلومون بود ارسلان و زیر مشت و لگد له می کرد..چه به روز من میاورد بماند..
ولی تمام اینا نقشه ی خودش بوده..پس دیگه این همه داد و فریاد واسه چیه؟..
نکنه غیرتی شده؟..
اینکه ارسلان دستمو گرفت و اون حرفا رو بهم زد..
از ذوقی که تو دلم نشست بازتابش لبخندی شد که رو لبام جا گرفت..
حالا چکار کنم؟..کرم افتاده بود تو جونم که باهاش حرف بزنم..
نمی دونستم نزدیکش کسای دیگه ای هم هستن یا نه ولی اینجور مواقع که عصبانی می شد وقتی پیشش بودم با حرفام اذیتش می کردم..
الانم دلم می خواست..
وای خدا شدید دلم می خواد باهاش حرف بزنم..
باید یه چیزی رو بهونه می کردم..
مثلا حموم..
اره اینجوری می تونم بیشتر طولش بدم..
یه کم تو اتاق رژه رفتم..با یه تصمیم آنی به در اتاق ضربه زدم..کلید تو قفل چرخید..هیکل چهارشونه ی نگهبان تو درگاه ظاهر شد..
--چی می خوای؟..
با اخم جوابشو دادم: باید برم بیرون..
--کجا؟..
-شما اینجا خدمتکار زن ندارین که من دم به دقیقه باید قیافه ی نحس شماها رو تحمل کنم؟..
یه کم با خشم نگام کرد بعدشم درو محکم بهم کوبید..زهرمار تو جونت مرتیکه ی چلغوزو نیگا کنا..شیطونه میگه.....
در باز شد..همون زنی که منو اورد تو این اتاق و بازرسیم کرد جلوم وایساد..
به حالت سوالی نگام کرد..
-می خوام برم حموم..
یه نگاه سرسری به سرتا پام انداخت..
با سر به دراتاق اشاره کرد..
--راه بیافت..
انگار گروگان گرفتن..
ولی خداییش هم چهره ش و هم اخلاقش فوق العاده خشن بود..
************************
رفتم تو حموم و درو بستم ..واسه محکم کاری 2تا قفل پشت سر هم..
اولش خواستم حموم نکنم ولی بعدش گفتم اینا به یه مگس تو هوا وِز بزنه مشکوک میشن..اونوقت اینکار من که دیگه خیلی تابلو بازیه..
لباسامو دراوردم و وان رو پر از اب کردم..
سرویس حموم ِ اینجا کاملا با ویلای آرشام فرق داشت..یه وان بیضی شکل سفید و براق..کاشی ها و سرامیکای سفید با طرح های نقره ای پیچ
در پیچ..قشنگ بود ولی بخوره تو سرشون هیچ کجا ویلای ارشام نمیشه..

@romangram_com