#آرشام_پارت_265

خب معلومه..ادم خلافکار و دم کلفتی مثل شایان بایدم این همه محافظ دور خودش جمع کنه..
باید یه جوری سر صحبت و باهاش باز می کردم..ولی یهویی هم نمی شد..
از زور اضطراب انگشتام و تو هم فشار می دادم..نگام به رو به رو بود و عمیقا تو فکر بودم که صدای ارسلان منو به خودم اورد..
--میشه بدونم چی باعث شده اینطورعمیق بری تو فکر؟..
-مهم نیست..
--دلیل این همه سردی رو نمی فهمم..
تو دلم گفتم خب لابد حق داری نفهمی..تو چه می دونی عموی گرگ صفتت چه به روز من و خانواده م اورده؟..!اینی که جلوت وایساده یه
زخم خورده ست..
--دلارام..
با حرص نگاش کردم..خندید..
--خیلی خب دخترفقط صدات زدم..
اخمام و جمع کردم..
ایستاد..رو به روش وایسادم..یه کم نگاش کردم ولی از بس هیزبازی در اورد که پشیمون شدم و سرم و انداختم پایین..
این دیگه کیه؟.. 2ثانیه نمیشه تو صورتش نگاه کرد..
--به حرفام فکر کردی؟..
-کدوم حرف؟!..
--می دونم که یادت نرفته..من و تو..بدون شایان..
بهتر از این نمی شد..خودش داشت زمینه رو برام جور می کرد..
-یعنی به همین سادگی می خوای عموت و دور بزنی؟..
پوزخند زد..صورتشو به راست برگردوند و اطرافش و نگاه کرد..
--همچین ساده هم نیست..ولی خب..
نگاهش رو به من دوخت و جمله ش و ادامه داد: ارزشش و داره..
--به چه قیمتی؟..
یه قدم بهم نزدیک شد..
--به قیمت به دست اوردن تو..
اب دهنم و قورت دادم..کمی دور و بَرَمو نگاه کردم و سرمو انداختم پایین..
--دلیل از این محکم تر؟..
-از کجا باور کنم؟..
--باور می کنی..خیلی زود..
-شایان به درک..برام مهم نیست می خوای چکار کنی..ولی من..
--تو با من می مونی..خونه ی اخرش میشه همین..
پوزخند زدم..
-اگه بتونی به خونه ی اخر برسی..
--منظورت چیه؟..
-دستتون به من بخوره خودمو می کشم..فک کردی همه چیز به همین آسونی ِ که ازش حرف می زنی؟..
با خشونت بازوم و تو چنگ گرفت..تکونم داد..وحشت زده نگاش کردم ولی جیکم در نیومد..
--ببند دهنتو..من مثل شایان نیستم..درسته عموم ِ ..ولی اگه بابامم بود همین کار و می کردم..اون خیلی چیزا داره که متعلق به منه..ولی هیچ
وقت ازشون حرفی نزدم..تو رو ازش می گیرم در ازای هر چی که از من گرفته..
پس بگو..یارو با عموش خرده فرمایشاتی داره منو انداخته وسط حساباش و تسویه کنه..
-من جزء مال و اموال عموت نیستم که بخوای گرو کشی کنی..
--کدوم گرو کشی؟..تو برای همیشه واسه من میشی..
خودمو کشیدم عقب..
-هه..صنار بده آش به همین خیال باش..
خندید..به صورتش دست کشید..
--هر چی بیشتر خودتو بکشی عقب منم بیشتر کشیده میشم سمتت..اینو فراموش نکن..
حالا که پا داده بود نباید بیش از این پیشروی می کردم..واسه همین رو نفرتم سرپوش گذاشتم و سرم و انداختم پایین..
آرشام _ دلارام برو تو ویلا..
ارسلان _ عزیزم وقتی اینطور با شرم سرت و زیر میندازی نمی دونی تو دلم چه طوفانی به پا میشه..

@romangram_com