#آرشام_پارت_264

آرشام و ابراز احساسات؟!..
اصلا نمی دونم چی هست..
نمی شناسمش..
چون ندیدم..
چون نخواستم که ببینم..
حالا چی شده؟..
یه دختر خیلی راحت اومد جلو و مسیر زندگیم و تغییر داد ؟..
با این دل چکار کرد؟..
دلی که همیشه ایمان داشتم از جنس سنگ ِ ؟..
نگاهی که سرد بود..حالا نسبت به اون دختر..هیچ سرمایی رو در خودش نداشت..
حس می کردم به هر کسی که بخوام می تونم این نگاه سرد و بندازم..
اما در برابر این دختر..
توانم و از دست میدم..
**********************
«دلارام»
دیشب تا صبح پلک رو هم نذاشتم..حرفای شایان..اون نگاه کثیفش..مثل بید به خودم می لرزیدم..
جرات نمی کردم تو اتاق یه بلوز عوض کنم..اینکارو باید تو حموم انجام می دادم که اونم بیرون از اتاق بود..
عوضیا از قصد این اتاق و برام در نظر گرفته بودن که همه چیز زیر نظر خودشون باشه..
نمی تونستم همینجوری اینجا زندونی باشم..باید زودتر یه فکری بکنم..تنها راه حلش هم ارسلان بود..
دیشب بعد از رفتن شایان آرشام خواست باهام حرف بزنه ولی موقعیتش نبود..اونا صدامون و می شنیدن..پس نتونستم..
دلم براش تنگ شده بود..برای یه لحظه نگاه کردنش..حتی اون اخمایی که جذبش و صد چندان می کرد..
وای آرشام..
نمی دونی که الان چقدر بهت احتیاج دارم..
ای کاش بودی و ارومم می کردی..
بعد از تعویض لباس یه قلچماق منو واسه صرف صبحونه برد پایین ..دیگه لجبازی نمی کردم..ولی رامشون هم نشده بودم..
صبحونه مو با اخم و تخم خوردم..تو سالن بودم واسه همین نگام هر از گاهی به در اون اتاق خیره می موند..همونی که دفترچه رو انداخته بودم
زیر تختش..
تا وقتی از شر این مزاحما خلاص نشم نمی تونم کاری بکنم..
مرتب داشتم لفتش می دادم تا شاید سر و کله ی ارسلان پیدا بشه..وقتی این گردن کلفتا ازم دور بشن می تونم دائما شنود و روشن بذارم..ولی
تا اون موقع می ترسیدم شک کنن..
خدایا همه چیز به ارسلان بستگی داره..وگرنه این 2روزم طی میشه و شایان به حرفش عمل می کنه..
هر چی نشستم و مثلا با فنجونم ور رفتم تا شاید ارسلان پیداش بشه نشد..
با اخم بلند شدم و اون یارو اومد سمتم که صدای سرخوش ارسلان و از پشت سر شنیدم..
دستم و اروم به گردنم کشیدم و نامحسوس اوردمش بالا و پشت گوشواره رو لمس کردم..
ارسلان _ به به ببین کی اینجاست..خانم خانما..صبح بخیر..
برنگشتم..در عوض اون جلوم ایستاد..با اخم کمرنگی نگاش کردم و زیر لب بهش صبح بخیر گفتم..
خواستم راهم و کج کنم برم که بازوم و گرفت..جلوشو نگرفتم..ولی خیلی نرم خودمو کشیدم عقب..
به اون مرد اشاه کرد بره..اونم سر تکون داد و ازمون دور شد..
ارسلان با دست به بیرون از ویلا اشاره کرد..با لبخند گفت: بفرمایید بانو..افتخار همراهی میدین؟..
-کجا ؟!..
--جای خاصی نیست نترس..فقط تو باغ قدم می زنیم..
بهترین فرصت بود....دلارام از دستش نده..
سرمو تکون دادم..لبخند رو لباش پررنگ تر شد..
شونه به شونه ش قدم برداشتم..
یه تونیک استین بلند لیمویی تنم بود با شلوار جین ابی تیره..ارسلان هم یه بلوز پاییزه ی قهوه ای روشن و شلوار پارچه ای خوش دوخت
مشکی..
موهای بلندش ازادانه رو شونه های پهن وعضلانیش رها بودن..چشمای سبزش زیر نور افتاب می درخشید..
فکر می کردم بیرون خبری نباشه ولی دور تا دور باغ نگهبان وایساده بود..

@romangram_com