#آرشام_پارت_263

-خفه شو روانی....دستمو ول کن..بهت میگم ولم کن....تو رو خدا بکش کنار..به من دست نزن..نکن..
هجوم بردم سمت پنجره .. مشت محکمی به دیوار کوبیدم..کیوان بازوم و گرفت..
--آرشام آروم باش..
پنجه هام و از سر خشم تو موهام فرو بردم..با دادی که زدم مشت دوم رو به شیشه ی پنجره کوبیدم..شیشه با صدای بلندی لرزید ولی
نشکست..
-نمی تونــم .. بفهم کیوان..اون عوضی داره چکار می کنه؟..
--می دونم..ولی ما دیگه شروع کردیم..نمی تونیم راهی رو که رفتیم برگردیم..
صدای شایان و شنیدم..مستانه قهقهه می زد..
--از چی می ترسی عزیزم؟.. فعلا که کاریت ندارم..فعلا فقط دستتو گرفتم..تا یکی، دو روز اینده کاملا سرپا میشم..نمی خوام وقتی تو اغوشم
می گیرمت دردی رو حس کنم..می خوام تمومش ل*ذ*ت باشه..ل*ذ*ت از وجود تو..پس صبر می کنم..اینهمه مدت صبر کردم این 2روزهم
روش..نمی دونی تو قلبم چه جایگاهی داری دختر..برام خیلی با ارزشی..خیلی..
از پشت پنجره بدون اینکه کنترلی رو خودم داشته باشم داد زدم: د ِ آخه لاشخــور.... پیر ِ سگ تو که این همه سوگلی دور و برت و پر کرده
دیگه چه گیری دادی به این دختر؟..
کیوان _ آرشام..
برگشتم و تو صورتش داد زدم: چیــــه؟..چیه هی آرشام آرشام راه انداختی؟..اون کفتار داره تو آتیش ه* و* س ی که برای خودش راه
انداخته می سوزه..داره دلارام و هم با خودش به اتیش می کشه..
کلافه دور خودم چرخیدم..به صورتم دست کشیدم..
-ولی من نمی ذارم..همه کسِش ُو به عزاش میشونم..حالا ببین..
--ما هم برای همین اینجاییم..شایان عاقبتش معلومه..
-خودم کارشو می سازم..زنده ش نمی ذارم..حالا ببین کی گفتم..حرفیه که زدم، پاشم وایسادم..
--تو یه مکالمه ی کوتاه از اون و دلارام شنیدی این همه بهم ریختی پس با چه جراتی تونستی شروع کننده ی این بازی باشی؟..مگه نمی
دونستی چی در انتظارشه؟..
-بسه کیوان..واسه من موعظه نکن..اره می دونستم..ولی نمی دونستم تو شرایطش که قرار بگیرم حالم میشه اینی که می بینی..
--حق داری..تا حالا تجربه ش نکردی..
دستم و رو چارچوب پنجره گذاشتم .. پیشونیم و به مچ دستم تکیه دادم..
-نمی دونستم می تونه انقدر سخت باشه..اخه چرا اینجوری شد؟..
--نباید می شد؟..
-نه..از همون اول که حسش کردم خواستم جلوشو بگیرم ولی..
--نتونستی..
نگاهش کردم..اون غم همیشگی رو تو چشماش دیدم..
از پشت پنجره به ویلای شایان نگاه کردم..
-هنوزم یادش میافتی؟..
نفسشو عمیق بیرون داد..
--هیچ وقت فراموشش نکردم..
-به این همه عذاب کشیدنش می ارزه؟..
چند لحظه سکوت کرد ..نگاهش و تو چشمام دوخت و با لحن خاصی گفت: تو بودی چی؟..می تونستی فراموشش کنی؟..کسی که
عاشقشی..کسی که با دیدن ناراحتیش جون میدی..کسی که با دیدن اشکاش واسه اروم کردنش تنها ارزوت این میشه که توی اون لحظه محکم
تو بغلت بگیریش و زیر گوشش زمزمه کنی من اینجام..پیش تو..با وجود من پس این اشکا از چیه؟...........
به راحتی نم اشک تو چشماش دیده می شد..
لبخند کجی نشست رو لبام..از پنجره بیرون و نگاه کردم..
-یه روزی بود که با شنیدن این حرفات مسخره ت می کردم..
تلخ لبخند زد..
--اره یادمه..می گفتی هیچ دختری ارزش اینو نداره که یه مرد و به زانو در بیاره..هنوزم رو حرفت هستی؟..
جوابم بهش تنها سکوت بود..
یادمه بهش چیا می گفتم..
اما من ادم احساساتی نیستم..
من نمی تونم مثل کیوان باشم..تا به الان هیچ حرف عاشقانه ای روی زبونم نچرخیده..
از این چشما نگاه پراحساسی نصیب هیچ دختری نشده..

@romangram_com