#آرشام_پارت_261

عجب فکر بکری..ارسلان وقتی منو از خونه ی آرشام اورد قاعدتا نمی تونستم با خودم ردیاب و شنود بیارم..چون سه سوت می فهمیدن چه
خبره..
ولی اینجوری هم طبیعی عمل کردیم..و هم اینکه این دستگاه ها رو از تو ویلای شایان رو خودم نصب می کنم..بدون اینکه کسی شک کنه..
آرشام بهم گفته بود تو اون اتاق همه جور وسایلی واسه دخترا فراهمه..از زیورالات گرفته تا لباسای فخار و شیک..از این شایان مارمولک هر
کاری بر میاد..
اون دفترچه تو جیبم بود..وقتی ارسلان منو انداخت تو اتاق و رفت تا یکی از نوچه هاشو صدا بزنه و منو ببره تو اتاق مخصوص، پرتش کردم
زیر ِ تختی که تو اتاق بود..
گفته بود تو اتاق دوربین نیست پس می دونستم کسی نمی فهمه..وقتی اوردنم تو این اتاق یه زن که خیلی هم خشن بود سر تا پام و بازرسی
کرد..بعدشم ولم کردن اینجا..
باید اون دفترچه رو بردارم..ممکنه بیافته دست کسی..اون وقت رسما بدبخت میشم..
دفترچه ی آرشام..بیافته دست یکی از این ادما..دیگه معلومه چی میشه..
به بهونه ی دستشویی، بردنم بیرون..تو دستشویی توسط شنود تونستم با آرشام حرف بزنم..دستگاه شنود به قدری قوی عمل می کرد که با یه
پچ پچ ساده هم می تونستم باهاشون حرف بزنم..
اینا رو قبلا آرشام برام گفته بود..
چون تو اتاقم دوربین کار گذاشته بودن سعی کردم از روی کنجکاوی کشوها رو بگردم..و مثلا گوشواره رو پیدا کنم ..چند تا گوشواره اونجا بود
که مجبور شدم یک به یکشون و امتحان کنم و مثلا از این خوشم بیاد..نباید اونا رو به شک مینداختم..
از شال و روسری هم خبری نبود..اینجا همچین اجازه ای بهم نمی دادن..تا قبل از اون پیش ارشام برام مسئله ای نداشت ولی حالا..مجبورم
کوتاه بیام..
اگه یه دختری بودم که به اینجورمسائل عادت نداشت شاید به بدترین شکل ممکن برخورد می کردم ولی نه..من دیگه به حرف زور شنیدن
عادت کردم..
از وقتی فهمیدم یه برده م عادت کردم..
از وقتی که درک کردم یه دختر تنهام تونستم به این باور برسم که هر کی هر چی گفت باید بگم چشم..
ولی نگفتم..به هر کس اینو نگفتم..مگه اینکه مجبور شده باشم..
جلوی آرشام کوتاه نمی اومدم..ولی جلوی منصوری مجبور بودم..حالا هم به خاطر انتقام مجبورم کوتاه بیام..
اجبار..
اجبــار....
و باز هم اجبـــــار..
همه ی زندگی من بر پایه ی اجبار ساخته شده و من با سرکشی دارم ادامه ش میدم..
مرحله ی دوم نقشه رو باید اجرا می کردم..مرحله ی اول اومدنم به اینجا بود و حالا مرحله ی دوم..جلب اعتماد ارسلان..
ولی به همین اسونی نبود..با حرف می تونستم درستش کنم اما..اونم باید یه حرکتی از خودش نشون می داد..
آرشام بهم گوشزد کرده بود زیاد از حد نزدیکش نشم..
ولی اگه بتونم اعتمادشو جلب کنم ارسلان حاضره شایان رو از میدون به در کنه..
و زمانی که شایان تو گود نباشه..جا واسه بازی کردن ما هم فراهم میشه..
پس مرحله ی سختیه..خدا کنه بتونم از پسش بر بیام..
رو تخت چمباتمه زدم..چونه مو به زانوم تکیه دادم..صدای آرشام هنوز تو گوشمه..
وقتی بهم گفت مراقب خودم باشم..خشک نبود..رسمی هم حرف نمی زد..اروم بود..یه جور احساس تو صداش موج می زد..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
یعنی باور کنم؟..
یعنی میشه؟..
آرشام و من..
آه..
خدایا برام رویا نشه..
حقیقت داشته باشه..
آرشام مال من بشه..خب مگه چی میشه؟..........
شام نخورده بودم..چیزی هم بهم ندادن..به درک..با این همه استرس کوفتم بود از گلوم پایین نمی رفت..
این اتاق حتی یه حموم و دستشویی مستقلم نداشت..حتما باید می رفتم بیرون..
رو تخت درازکشیدم..تو فکر بودم..به همه چیز فکر می کردم..
به آرشام..

@romangram_com