#آرشام_پارت_260

همیشه ادامه ش میدم….ولی نشد.. –باورم نمیشه این تو هستی که اینطوری از یه دختر حرف می زنی.. – نمی دونم..شاید بازم باور نکنی ولی
اینا رو حتی پیش خودمم اعتراف نکردم..این همه مدت در پی اثباتش بودم.. –با این وجود چطور حاضر شدی بفرستیش تو دهن شیر؟.. –
چون اگه من اینکارو با فکر و نقشه نمی کردم خودش دست به کار می شد..اون وقت بدون کمک من راه به جایی نمی برد..ممکن بود جون
خودش و به خطر بندازه.. –پس همه ی این کارا به خاطر دلارام ِ ؟.. – قبلش قصد داشتم خودم اون مدارک و به دست بیارم..تو فکر راه و
چاهش بودم که فهمیدم دلارام هم قصد انتقام داره..نفرتی که تو چشماش دیدم بهم فهموند این دختر از پسش بر میاد..اینجوری هر دوی ما به
اونچه که می خواستیم می رسیدیم..دلارام انتقامش و می گرفت..اونم با کمک من و تحت نظر من..دختر ِ یه دنده و لجبازی ِ ..می دونستم
ساکت نمی شینه و کارخودش و می کنه.. –به نظرم بهترین فکرو کردی.. -اون موقع اره..ولی الان.. — پشیمونی؟.. – نمی تونم بگم نه..
خندید.. – نخواستم این حرفا رو بهت بزنم..ولی نمی دونم چی شد که خود به خود برات گفتم..شاید..نیاز داشتم که حرفای تو دلمو بریزم
بیرون..اعتمادی که بهت دارم..بهم ثابت شده.. — از اون حالی که وقتی داشتن می بردنش برام گفتی..شک ندارم ذهنت و بدجور به خودش
مشغول کرده..حس می کنم دیگه آرشام سابق نیستی.. سکوت کردم..نمی دونم چی می خوام.. خواستم فراموشش کنم ..اما نشد.. خواستم از
خودم دورش کنم..بازم نتونستم.. کم کم برام مهم شد..شاید از همون اول..از همون دیدار اول ذهنم و درگیر خودش کرد.. با بقیه برام فرق
داشت..همون موقع هم گفتم این دختر گستاخ و بی پروا منو با کاراش به فکر میندازه.. خواستم تحت کنترل بگیرمش..ولی حالا چی شد؟..
حالا این دلارام ِ که منو به این روز انداخته.. الان مصمم تر از سابق می خوام کارم و به اتمام برسونم..حالا که جراتش و پیدا کردم پیش خودم
اعتراف کنم نمی تونم ازش بگذرم.. مراقبشم..تو هر شرایطی.. یعنی این حس می تونه به قدری قوی باشه که یه ادم رو از اهدافش دور کنه و
مرگ و زندگی رو جلوی چشماش ناچیز بدونه؟.. اسمشو چی بذارم؟..عشق؟؟..!! برام اسون نبود..راحت قبولش نکردم..با گذشته ای که من دارم..
با زندگی که در حال حاضر برای خودم تشکیل دادم.. واقعا می تونم با این حس کنار بیام؟.. زمان.. همه چیز و به زمان می سپرم..
************************* – یه گیره ی مو رو میز تو ظرف مخصوص هست..قرمز رنگه..اونو همیشه به موهات داشته باش..این
گوشواره ها رو هم هیچ وقت از گوشات در نیار..کافی ِ پشتش و لمس کنی تا ارتباط برقرار بشه..همه چیز اماده ست..طبق همون چیزی که
گفتم عمل کن.. — باشه ولی اینا خیلی تیزن آرشام..به بهونه ی دستشویی اومدم دارم باهات حرف می زنم..ارسلان می گفت تو اتاق دوربین
کار گذاشتن.. -همه ی اینا رو می دونم..تو نگران چیزی نباش..لازم نیست تو اتاق کاری کنی..اگه طبق اون چیزی که بهت گفتم بتونی اعتماد
ارسلان و جلب کنی دستت بازتر ..ِ — ولی اون اشغال بدتر از عموش رفتار می کنه..نمی دونی چه حرفایی بهم می زنه.. سکوت کردم..چند
لحظه چشمام و بستم و باز کردم..خودت و کنترل کن.. -می دونم دلارام..می دونم چی داری میگی..ارسلان و خیلی خوب می شناسم..فقط
همون کاری که گفتم و بکن..مطمئن باش اینجوری کاری از دستش ساخته نیست..هر وقت خواستی باهام حرف بزنی برو تو دستشویی یا
حموم..اونجاها دوربین نداره.. صدای خنده ش و شنیدم..یه جوری شدم..که باعث شد گره ی اخمام به نرمی از هم باز بشه.. — وای فکرش و
بکن اونجاها هم بخوان دوربین کار بذارن..مخصوصا حموم..فک کنم نگهبانا به جای رویت مانیتوراشون اونم تو بخشای دیگه ی ویلا تمام مدت
گیر بدن به حموم و اون بدبختی که داره دوش می گیره..فقط شانس بیاره بخار جلوی دیدش و بگیره..اونوقت دیگه شیر اب گرم و نمی بنده.. و
صدای خنده ش تو گوشم پیچید..کسی تو اتاق نبود..ناخواسته لبخند کمرنگی به روی لبام نشست..ولی صدام اینو نشون نمی داد.. – بسه
دختر..یه وقت صدات و می شنون.. — نه این دستشویی ِ دو تا در داره..اینجا همه چیزش عجیب غریبه.. – درست مثل ادماش.. —
اوهوم..خب من برم..می ترسم شک کنن.. -مرتب با من در تماس باش..در ضمن….بیشتر مراقب خودت باش.. مکث کرد..صداش نرم تو گوشم
پیچید.. – نمی دونم باید این و بگم یا نه….ولی دلم تنگ شده.. چرا با شنیدن این جمله ی هر چند کوتاه از جانب این دختر حس می کنم
ضربان قلبم از نظم خودش خارج شده؟..این سکوت لعنتی از سر چیه؟.. -آرشام…. –دلارام دیگه برو.. -آرشام تو هم مواظب خودت باش.. لب باز
کردم تا چیزی بگم که صدای سوت ممتدی تو گوشم پیچید .. ارتباط و قطع کرده بود..سریع گوشی و از رو گوشم برداشتم..تو سرم تیر کشید..
چشمام و بستم و باز کردم..باز یادش افتادم..کلافه تو موهام دست کشیدم.. رفتم پشت پنجره..از این اتاق ویلا زیاد مشخص نبود..ولی می
تونستم ببینمش..به دیوار تکیه دادم.. — چی از جون من می خوای تو دختر؟..! چرا اومدی تو زندگیم؟..! چرا موندی؟..! چرا منو از خودم دور
کردی؟..! چرا با حضورت ذهنم و پرکردی و هدفم و ازم گرفتی؟..! چرا قلب سنگی آرشام و نرم کردی؟..! چرا سرما رو از وجودم بیرون کردی؟..!
اصلا چطور شد که به زندگی تلخ و سوزناک آرشام قدم گذاشتی؟..! دلارام……. چرا اومدی؟!………. ادامه دارد…
«دلارام»
اوردنم تو یه اتاق دیگه..یه اتاق تقریبا بزرگ و شیک..
رنگ دیوارا تماما سفید..یه تخت دو نفره با طراحی فانتزی .. روتختی ساده ای از ترکیب رنگ های سفید و بنفش..و از همین رنگ بندی توی
پرده ها هم به کار رفته بود..
یه میز آرایش کوچیک..دو تا کمد کنارهم به رنگ سفید..یه لوستر فانتزی بنفش که از سقف اویزون بود و دو تا میز عسلی کنار تخت ..رنگ
اباژورهایی که روشون بودن به رنگ بنفش کمرنگ بود..عجب ترکیب جالبی..ساده و شیک..
آرشام قبلا بهم گفته بود که شنود به یه جفت گوشواره نصب شده و تو کشوی میز آرایش می تونم پیداش کنم..یه گوشواره ی ساده تک نگین
که پشتش درست رو قسمت قفل دستگاه کوچیکی زیر یه نگین میخی جاساز شده بود..
از طریق اون می تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم..فقط کافی بود لمسش کنم..حس گر داشت..
و یه گیره ی مو به رنگ قرمز که هر وقت آرشام بهم گفت باید بزنم به موهام..انگار گفته بود ردیاب یا یه همچین چیزایی.. ِ
مثل اینکه راست می گفت..وقتی ما تو کیش داشتیم با ارسلان و دلربا سر و کله می زدیم زیردستای آرشام اینجا داشتن به دستوراتش عمل
می کردن..

@romangram_com