#آرشام_پارت_259
دخترایی که با وعده های پوچ و توخالی ِیه همچین ادمی اراده و حیثیتشون سست می شد و خیلی راحت خودشون رو تسلیم می کردن..
نمی ذارم این بلا به سر دلارام بیاد..بیشتر مواقع شاهد کثافتکاری های این چنینی شایان بودم..می دونستم چی در انتظار دلارام ..ِمخصوصا با
وجود ارسلان ریسکش بیشتر از این حرفا بود..
هر دوی اون بی شرفا رو می شناختم..از روی همین شناخت نقطه ضعفشون دستم بود..
–قهوه؟..
کیوان بود..سرم و تکون دادم و فنجون قهوه رو از دستش گرفتم..
مزه ی تلخش و دوست داشتم..در همون حال که مزه ش می کردم نگاهم و به ویلا دوختم..
–اروم و قرارو ازت گرفته؟..
-منظور؟!..
–خودت خوب می دونی چی دارم میگم..سالهاست که دارم باهات کار می کنم..دیگه بعد از این همه مدت رنگ نگاهت و می شناسم..
برگشتم..با اخم نگاش کردم..
—کیوان حرفت و بزن..همونی که می خوای بگی ولی واسه گفتنش تردید داری..
خندید..قهوه ش رو مزه کرد..سر تکون داد..
–نه خوبه..خوشم اومد پس معلومه منو خوب شناختی..
پوزخند زدم..
-بذار پای تجربه..
–غیر از اینم نمیشه………اون دختر..
-دلارام..
خندید..از گوشه ی چشم نگام کرد..
–اره خودشه..تو چه جایگاهی ِ؟..
-قرار نیست جایگاهه خاصی داشته باشه..
—این همه سال که باهات کار کردم یک بار ندیدم از یه دختر کمک بگیری..حتی چند بار خودم بهت پیشنهاد دادم ولی قبول نکردی..حالا
چی شده؟..این دختر کیه؟..
-فضولیش به تو نیومده..فقط کارت و بکن..
با خنده سر تکون داد..
–اون که سر جای خودش..فقط..
نگاهش کردم..ادامه داد: آرشام داری فرار می کنی..ولی هنوزم نمی خوای بگی از چی؟..
نفسم و عمیق بیرون دادم..به ویلای شایان خیره شدم..
–تو فکر کن از گذشته..
-چی رو تو گذشته جا گذاشتی؟..
–جا نذاشتم..رهاش کردم..
–ولی من حس می کنم هر چی که هست..گمش کردی..
به ویلای شایان اشاره کرد..
–گمشده ت همینه ؟.. اخمام جمع شد..دستاش و به حالت تسلیم بالا برد.. – خیلی خب بابا من طرف تو َم.. -تو اینجور مسائل دخالت
نکن..می دونی که عواقبش چیه؟.. خندید.. –تازه کار که نیستم..اگه تو 10ساله وارد این حرفه شدی من 7سالش و صادقانه باهات همکاری
کردم..کم چیزی نیست.. -رو همین حساب موندم..تو این مدت خیلیا بهم خیانت کردن.. –ولی طرفم و شناختم که تونستم باهاش همکار
بشم..نصب شنود و میکروفن و هک ِ دوربینا خوراکه 12سالمه.. باز به ویلا خیره شدم.. – نباید حتی برای یه لحظه ازشون غافل بشیم..اون
دختر به من اعتماد کرده.. — از کی تا حالا اعتماد کردن یه دختر برات این همه مهم شده؟.. -واسه تنوع بد نیست اینو هم ببینی.. –اره
خب..تنوع بعد از این همه سال..واقعا هم بد نیست….برات با بقیه فرق داره درسته؟.. نگاش کردم..بعد از مکث کوتاهی سرم و تکون دادم..لبخند
روی لباش پررنگ شد.. کیوان با بقیه برام فرق داشت..صمیمیتی تو رفتارش و صداقتی تو کارهاش دیده بودم که بعد از این همه سال تونسته
بود اعتمادم و نسبت به خودش جلب کنه.. همیشه سرش شلوغ بود..بیشتر همدیگرو تو ماموریتا می دیدیم..از شایان دل خوشی نداشت..ولی با
من همکاری می کرد..فرد فوق العاده باهوشی بود.. انگشت اشاره ش و تو هوا تکون داد.. –پس حدسم درست بود..این دختر با بقیه فرق داره..
نفس عمیق کشیدم..به پنجره تکیه دادم.. -و شاید همین تفاوتش ِ که ذهنم و از خیلی وقت پیش به خودش مشغول کرده.. –عاشق شدی..
پوزخند زدم.. -عشق؟……..و زمزمه کردم: عشق….حس می کنم نمی شناسمش.. –می شناسیش..فقط نمی خوای قبولش کنی.. سکوت
کردم..بعد از چند لحظه در حالی که نگام مستقیم به ویلا بود گفتم: امشب که ارسلان داشت اون و با خودش می برد، یه حال عجیبی
داشتم..وقتی که جیغ کشید..تقلا کرد..همه رو می دیدم..خواستم جلو نرم..باید همین کارو می کردم..باید طبق نقشه عمل می کردم..ولی
نکردم..همه چیز اونطور که باید پیش نرفت.. خواستم نذارم..از روی قصد..از روی عمد رفتم جلو..با اون حرومزاده گلاویز شدم..دلارام ترسیده
بود..اشک و تو چشماش دیدم..بهش گفتم تمومش می کنم..نمی دونستم این اتفاق می تونه این همه برام سخت باشه..فکر می کردم مثل
@romangram_com