#آرشام_پارت_258
–چی فکر کردی؟..اینکه یکی باشم مثل شایان بیشتر از اینا به نفعمه تا یه بزدل و ترسو لنگه ی آرشام..آرشام حتی عرضه نداشت تا وقتی
پیششی ازت استفاده ببره..از اولش می دونستم حس مرد بودن رو تو خودش کشته..آرشام به زن ا کشش نداره..این حس و خیلی وقته که تو
خودش سرکوب کرده..ولی فکر می کردم با وجود تو و این همه زیبایی نتونه طاقت بیاره..
لبخند بدی رو لباش خودنمایی می کرد..
به قدری مطمئن و از روی نفرت جملاتش و نسبت به آرشام به زبون می اورد که حیرت زده مونده بودم و فکر نمی کردم داره چه مزخرفاتی
تحویلم میده..
–تعجب کردی؟..چیز جدیدی نیست کارای آرشام خیلی از دخترا رو سوپرایز می کنه..دخترایی که چشمشون فقط دنبال یه نگاه از طرف این
ادم ..ِولی اون احمق خیلی راحت ازشون دریغ می کنه..
زل زد تو چشمام..
–چطور این چشما رو دیده و کاری نکرده؟..بدون دلبری هم زیبایی ..می تونی هر مردی رو بکشونی سمت خودت..آرشام واقعا کور بوده و تو رو
ندیده..این همه زیبایی که تو وجود ِ تو می بینم..مگه میشه ازش گذشت؟..
دستم و گرفت..از حرص پر شدم..
-دستتو بکش عوضی..
—وقتی دستت و گرفتم و از تو خونه ی آرشام کشیدمت بیرون یعنی برای همیشه گرفتمت و قصد ندارم ولت کنم..تو به قدری برام جذابیت
داری که نتونم با یه هم اغوشی ِ ساده فراموشت کنم..
با حرص ادامه داد: بفهم دختر..من واقعا می خوامت..چرا عشقم و باور نداری؟..
پوزخند زدم..با نفرت..
–هه..عشق؟..!کدوم عشق لعنتی؟..این اسمش عشقه؟..خفه خون بگیر و بیشتر از این با چرت و پرتایی که می پرونی واژه ی عشق و به گند
نکش..
با حرص ولم کرد..کشید عقب..
–حالیت می کنم..بالاخره باور می کنی..مجبوری که باور کنی..هیچ راه فراری برات باقی نمونده ..دلارامی که یه روز آرشام ادعای مالکیتش و
می کرد..کسی که یه روز عنوان معشوقه رو به خودش گرفته بود الان تو اغوش من بین پنجه های ارسلان اسیر ِ..هر چی بیشتر تقلا
کنی..بیشتر تو اغوشم غرق میشی..
سرخوش خندید..خنده ای که به قهقهه تبدیل شد..
و جواب من بهش تنها سکوت تلخی بود که از سر ناچاری تحویلش دادم..
باید حساب شده پیش می رفتم..برای همینم اینجام..
عقب گرد کرد..خواست از اتاق بره بیرون که دم در ایستاد..رد لبخند هنوز رو لباش بود..
—راستی خیالت راحت اینجا اتاقت نیست..از دوربینم خبری نیست..اوردمت اینجا تا بتونم حرفام و بدون مزاحم بهت بزنم..می فرستم
دنبالت..بازی داره شروع میشه خوشگلم..من که خیلی وقته امادگیم و اعلام کردم..به نفعته هر چه زودتر رام آغوشم بشی..درسته که از دخترای
سرکش خوشم میاد..ولی من ادم احساساتی هستم..
خندید و چشمک زد..اینبار کمی ارومتر ولی سرمست بود..
تموم مدت با نگاهی تیز و فکی منقبض شده زل زده بودم بهش .. هر چی نفرت تو وجودم داشتم ریختم تو چشمام..
ولی اون نمی دید..شایدم می بینه و داره با مهارت خودش و کور جلوه میده..
ولی من چشمای تک تکتون و به روی این نفرت باز می کنم..
****************************
«آرشام»
در آپارتمان و باز کردم..از صدای بسته شدن در یکی از بچه ها مسلح جلوم ایستاد..
–همه حاضرن؟..
–بله قربان..تواتاقن..
درو باز کردم..بچه ها با دیدنم از پشت مانیتورها بلند شدن..با دست اشاره کردم..به حالت قبل برگشتن..
به کیوان اشاره کردم بیاد نزدیک..
–کی رسیدن؟..
—نیم ساعتی میشه..
-همه چیز تحت کنترله؟..
–اره مشکلی نیست..فقط باید صبر کنیم تا شنود و پیدا کنه..
رفتم سمت پنجره..از قصد این واحد و انتخاب کردم..درست رو به روی ویلای شایان..
کارها از قبل انجام شده بود..می دونستم کدوم اتاق می برنش..بار اولم نبود..شایان هر دختری رو که به خونه ش می اورد تا وقتی که بخواد
باهاش باشه اون و تو یه اتاق مخصوص نگه می داشت..
@romangram_com