#آرشام_پارت_257
رفت…. هیچ کدوم از اینکارا جزو نقشه ی آرشام نبود ولی چرا آرشام دخالت کرد؟.. داشتم از درد به خودم می پیچیدم .. آرشام از موقعیتی که
با کشیدن موهای ارسلان براش فراهم کرده بودم استفاده کرد و ارسلان رو با لگد پرتش کرد عقب..افتاد زمین ..ظاهرا پاش بدجور درد گرفت..
آرشام بدو اومد سمتم..از درد خم شده بودم.. –حالت خوبه؟..دلارام.. نالیدم: خوبم..فقط مواظب خودت باش..چرا اومدی جلو؟.. –طاقت بیار،
خیلی زود تمومش می کنم..اصلا فکرش و نمی کردم انقدر برام سخت باشه.. سرم و به ارومی اوردم بالا..خواستم تو چشماش نگاه کنم که
ارسلان نذاشت و آرشام و ازم دور کرد..یکی از مردای ارسلان منو انداخت رو دوشش..با همون وضعی که داشتم سرش داد زدم..بی جون به
شونه ش مشت زدم ولی اون مستقیم منو برد سمت ماشین..یه ماشین مشکی مدل بالا.. پرتم کرد تو ماشین و نشست کنارم..خیز برداشتم درو
باز کنم که اون یکی نرغول هم نشست و هر دوشون دو طرفم قرار گرفتن.. راننده پشت فرمون بود..ارسلان نفس زنان نشست جلو و سریع گفت
حرکت کنه..در ویلا باز بود..ماشین به سرعت راه افتاد..نگهبانا که با نوچه های ارسلان درگیرشدن پس جلوی در نبودن تا درو ببندن.. تقلا
کردم وبا گریه برگشتم ازشیشه ی عقب ماشین ویلا رو نگاه کردم..آرشام چند قدم دنبال ماشین دوید..نفس زنان ایستاد و دستاش و به زانو
گرفت..ماشین که پیچید و رفت تو کوچه دیگه ندیدمش.. ارسلان_ بسه ..اگه حرفم و گوش بگیری نمی ذارم اتفاقی واسه ت بیافته..البته فقط از
جانب شایان.. با هق هق داد زدم: خفه شو عوضی.. — چرا مگه درد تو همین نیست؟..غصه ش و نخور عزیزم..تا منو داری از هیچی نترس.. و
مستانه قهقهه زد..زیر لب جوری که نشنوه گفتم: الهی همه تون و سینه ی قبرستون ببینم..تو و اون عموی بی شرفت که آرامشم و ازم
گرفتین..بدبختم کردین.. و با بغض نالیدم و اسم ارشام و اوردم..تو کمرم تیر کشید..به خاطر همون ضربه بود..یاد حرف آرشام افتادم و بغضم
سنگین تر شد.. (–طاقت بیار، خیلی زود تمومش می کنم..اصلا فکرش و نمی کردم انقدر برام سخت باشه)..…………
******************************** به خاطر تقلاهایی که می کردم ارسلان با عصبانیت پرتم کرد کف سالن..دستام
سرامیکای سرد و لمس کرد..سرم و بلند کردم..شایان روی مبل لم داده بود..با نفرت نگاش کردم..خندید..از قیافه ش حالم بهم می خورد.. –
خوش اومدی عزیزم..خیلی وقته که منتظر چنین لحظه ای َم..باید به ارسلان افرین گفت، فکر نمی کردم بتونه تو رو از چنگ آرشام در بیاره..
همراه ارسلان قهقهه زد..فقط سکوت کردم..و همون نگاه که آتیش بیزاری درونش شعله می کشید.. — چرا ساکتی خوشگلم؟از این به بعد
خوشحال باش..قرار ملکه ی قصرم باشی..می دونم ارزوت همینه.. نتونستم زبون به دهن بگیرم و داد زدم: من بمیرمم تن به این ذلت
نمیدم..همه ی این در و دیوارای شیک و وسایل انتیکت خراب شه رو سرت که با مردن تو انگار یه دنیا به آرامش می رسن.. با خشم دندوناش و
روی هم فشار داد..به ارسلان اشاره کرد..بلندم کرد..خواستم دستم و بکشم نذاشت..محکمتر منو گرفت.. –ببرش تو اتاق.. –به نگهبانا سپردم
حواسشون باشه.. شایان زل زد تو چشمام و خندید.. –پنجره های اینجا حفاظای محکمی داره خانم کوچولو..مثل ویلای آرشام نیست.. و بلندتر
زد زیر خنده..ارسلان با لبخند چندش اوری منو دنبال خودش کشید..از پله ها نرفت بالا..زیر راه پله یه در بود..رفتیم تو اتاق..درو بست.. -تو
حق نداری با من این رفتار و کنی..
–خودمم اینو نمی خوام ولی مجبورم می کنی..اگه اون همه تقلا نمی کردی.…………
–چی از جونم می خواین؟..
—فعلا هیچی عزیزم..خیلی شانس اوردی که شایان به خاطر حالش نمی تونه نزدیکت بشه..ولی من عموی خودمو خوب می شناسم..به عشق
تو هم که شده خیلی زود سرحال میشه..
-امیدوارم که هیچ وقت رنگ ارامش و سلامتی رو نبینه چون لیاقت نداره..نه اون..نه تویی که دست کم از اون عموی بی همه چیزت نداری..
با غیض زل زد تو چشمام..چونه م و گرفت تو دستش و با فشار کمی که بهش اورد گفت: ببین چی دارم بهت میگم..من کار به کار ِ عموم ندارم
که می خواد چکار کنه ..در حال حاضر برای من تو مهمی که نذارم قبل از من گیر یکی دیگه بیافتی..
با خشم لبام و جمع کردم..
-خیلی پستی..
خندید..عصبی بود..
–اره تو اینطور فکر کن..من پستم..پس از یه ادم ِپست توقع ِ رفتارای درست نداشته باش..
چشمام و باریک کردم..
-تو چی می خوای؟..
چونه م و ول کرد..پوزخند زد..
–چیز زیادی نمی خوام..فقط اینکه با من باش..
-یعنی چی؟!..
–واضحه..هر دوی ما دور ِ شایان و خط می کشیم..
با نفرت نگاش کردم..
-من با اون کفتار کاری ندارم که حالا بخوام دورش و خط بکشم..شماها آسایش و از من گرفتین..وگرنه که من داشتم زندگیم و می کردم..اون
عموی بی همه چیزت همه چیزم و ازم گرفت..
–کارای شایان برای من مهم نیست..شانس جفتمون زده که الان حال و روزش رو به راه نیست..مطمئنا همبستر شدن با من برات زمین تا
اسمون فرق می کنه تا اینکه بخوای به قول خودت همه ی دارایی و هستیت و شایان بگیره..اینطور نیست؟..
-از جفتتون متنفرم..تو هم دست کمی از اون اشغال نداری..
پوزخند زد..
@romangram_com