#آرشام_پارت_256

وای خدا..
یعنی شروع شد؟..
به طرفم اومد..دستم و گرفت..
–نه..من الان نمیام..
—بیا بریم..من هستم..
-می دونم..ولی.…
—دلارام سعی کن اروم باشی..بذار همون دلارامی رو ببینم که با گستاخی جواب همه رو می داد..امشب همون و نشونم بده..طبیعی باش..
سرمو تکون دادم..
دیر یا زود اینکار باید انجام بشه..لااقل جلوی ارسلان و شایان باید به صورتم نقاب بی تفاوتی بزنم..
درونم شکننده ست..ولی ظاهرم نباید اینو نشون بده..
با یه نفس عمیق همراهش از اتاق بیرون رفتم.. ارسلان وسط سالن داشت رژه می رفت و دو تا قُلچماقم با خودش اورده بود..دروغ چرا حسابی
وحشت کرده بودم ولی از طرفی همه ی سعیم و کردم تا خودم و بی تفاوت نشون بدم.. آرشام_ چیه عین یابو سرتو انداختی پایین و اومدی تو
خونه ی من؟.. ارسلان_ تو یکی خفه شو که بدجور از دستت شِکارم..شایان اینجوری می گفت قول آرشام قول ِ ؟..پس چی شد؟.چرا جا
زدی؟…………….و بلندتر داد زد: به چه حقی اون و با خودت برداشتی اوردی تهران؟.. — ببُر صداتو..تو یکی حرف از قول و قرار و حق و حق
خوری نزن که هفت خط تر از تو، خودتی و عموی شارلاتانت.. ارسلان با صورتی برافروخته و چشمای سرخ شده از خشم خیز برداشت سمتم
که آرشام راهش و سد کرد و جلوم ایستاد.. –بکش کنار..محض اطلاعت اومدم امانتی شایان و با خودم ببرم.. — کسی اینجا امانتی
نداره..هِــری.. — نذار اون روی سگم بالا بیاد..وگرنه.. — وگرنه چی؟..هـــان؟..چه غلطی می کنی؟..ببینم اصلا وجودش و داری؟.. با هم
گلاویز شدن..اون دوتا دویدن سمتشون و به دفاع از طرف ارسلان ریختن سر آرشام..از صدای فریاد اونا و جیغای وحشتناکی که من می کشیدم
نگهبانا ریختن تو ویلا ..از هم جداشون کردن..هنوز داشتن داد و هوار می کردن و واسه هم شاخ و شونه می کشیدن.. این وسط منم با ترس و
چشمای از حدقه در اومده زل زده بودم بهشون..اصلا انگار خشک شده بودم.. از گوشه ی لب آرشام خون می اومد..ارسلان و اون دوتا
همدستش خودشون و از دست نگهبانا کشیدن بیرون و ارسلان به حالت تهدید دستش و اورد بالا و تکون داد..روی صحبتش با آرشام بود.. —
ببین چی دارم بهت میگم..به نفعته از همین حالا که می خوام دلارام و با خودم ببرم تو هم پات و از این ماجرا بکشی بیرون و حد و مرزت و
بشناسی..اونجوری نه خانی اومده و نه خانی رفته..نمی دونم چکار کردی و شایان ازت چی دیده..ولی بدجور دَمِ چشمشی و نمی خواد از دستت
بده..پس باهامون راه بیا تا برات گرون تموم نشده جناب مهندس.. کنار آرشام ایستادم..آرشام خواست به سمتش حمله کنه که از پشت بازوش
و چسبیدم..نگرانش بودم..به حالت نیم رخ برگشت و نگام کرد..ولی کوتاه بود و خیلی زود نگاه عصبی و پر از خشمش عایِد ارسلان شد.. بازوش
و از تو دستم کشید بیرون..یه قدم رفت جلو.. — طرف حساب ِ من شایان ِ نه تو..پس زر مفت نزن از خونه ی من گمشو بیرون.. ارسلان
پوزخند زد.. –حال شایان اونقدرا رو به راه نبود که بخواد باهام بیاد..ولی بی صبرانه منتظره تا سوگلیش و واسه ش ببرم.. و نگاه چندش اوری به
من انداخت که مو به تنم سیخ شد.. به آرشام قول داده بودم در برابرش بی تفاوت باشم ..نمی خواستم ناامیدش کنم..دوست نداشتم جلوش یه
دختر بی دست و پا به نظر بیام.. می ترسم..اینو انکار نمی کنم..ولی این کارو هم باید انجام بدم..چون..هدف من و آرشام به یک مسیر ختم می
شد.. کنار آرشام وایسادم..با تمام وجود هر چی که نفرت در خودم از ارسلان و شایان سراغ داشتم ریختم تو چشمام و و سرش داد زدم: من با
توی کثافت هیچ قبرستونی نمیام.. — چرا قبرستون؟..جای تو اون بالا بالاهاست..خودم می برمت..فقط کافیه دستای خوشگلت و بذاری تو
دستای من.. بهم نزدیک شد..عقب رفتم..فهمیده بودم وقت اجرای نقشه ست.. -نیا جلو..دستت بهم بخوره روزگارت و سیاه می کنم عوضی.. —
کاریت ندارم دختر..از من می ترسی؟.. می لرزیدم ولی کوتاه نیومدم: از تو بترسم؟..خر ِ کی باشی.. دستم و گرفت..کشید سمت خودش..به
حالت التماس با صورتی که خیس از اشک بود به بازوش چنگ زدم ولی نامرد جفت دستمام و گرفت و کشید ..داشت به زور منو دنبال خودش
می برد.. -ولم کن..من با تو هیجا نمیام..دستمو ول کن..تو رو خدا ولم کن..دست از سرم بدار..نمی خوام بیام..چی از جونم می
خواااااای؟……آرشام..خواهش می کنم یه کاری بکن..نذار منو با خودش ببره..آرشام تو رو خدا بیا نذار منو ببره..آرشااااام.. تموم مدت سرش و
برگردونده بود تا صورتش و نبینم..جزو نقشمون بود اینکارا..نباید می اومد جلو..نباید دخالت می کرد..باید می ذاشت ارسلان منو ببره.. اولش با
یه مشاجره شروع بشه و یه زد و خورد کوچیک..بعدم که یه جواب قانع کننده از ارسلان گرفت جلوش و نگیره.. به خداوندی خدا حرکاتم و
حرفایی که با جیغ از گلوم خارج می شد تمومش حقیقت داشت..ضجه هام راست بود..گریه ها و فریادام مصنوعی نبود.. خدمتکارا با ترس به ما
نگاه می کردن..ارسلان داشت منو از در بیرون می برد و اون دوتا نرغول هم عین حصار دوره م کرده بودن که یه وقت فرار نکنم .. با صدایی که
از بلندیش خودمم وحشت کردم جیغ کشیدم و اسم آرشام و صدا زدم..نباید می اومد و جلوی ارسلان و می گرفت ولی انگار اونم توی اون
لحظه کنترلشو ازدست داده بود .. بالاخره طاقت نیاورد.. کاری رو انجام داد که جزو نقشمون نبود..با اون دوتا گلاویز شد..نگهبانا رفتن
کمکش..اونارو ول کرد ..نفس زنان مثل شیر زخمی به ارسلان حمله کرد..ارسلان ولم کرد.. آرشام با هر فریادی که می کشید یه مشت حواله ی
صورت ارسلان می کرد..3تا مشت که خورد انگار به خودش اومد..اونم به آرشام حمله کرد.. با گریه به منظره ی خشونت باری که جلوی روم
بود نگاه می کردم..نتونستم بمونم و هیچ کاری نکنم..رفتم جلو ..آرشام افتاده بود رو زمین و ارسلان یقه ش و چسبیده بود.. هیکلش از آرشام تا
حدودی درشت تر بود..ولی ضرب دست آرشام از صورت خون الود ارسلان مشخص بود.. یقه ی ارسلان و از پشت گرفتم..داد می زدم ولش
کنه..کشیدمش..زورم بهش نرسید..موهاش و تو چنگ گرفتم..صدای فریادش بلند شد..موهای بلندش و عین دیوونه ها می کشیدم و فحشش
می دادم..برگشت و با عصبانیت هولم داد..عقب عقب خوردم به دیوار..آخ….از درد نالیدم و لبم و به دندون گرفتم..چشمام داشت سیاهی می

@romangram_com