#آرشام_پارت_255

–می دونم که اومدی..دیگه انکار کردنش واسه چیه؟..
اب دهنمو قورت دادم..می خواست مچم و باز کنه..
–اون اهنگ و که شنیدم نتونستم طاقت بیارم..به خاطرهمون خواب حالم خوب نبود..فقط همین..
–از اون اهنگ خوشت اومد؟..
صادقانه گفتم: اره..خیلی..
صداش ارومتر شد..یه جور خاصی زیر گوشم زمزمه کرد:از من ارامش می خواستی؟……. که قلبم از هیجان زیاد درجا ایستاد..
به من من افتادم..
-من..من..نه…من فقط..فقط می خواستم که….
–می دونم..
-نه نمی دونی..من..
—چرا دلارام..می دونم که می دونی هر دوی ما به این ارامش نیاز داریم..
-چطوری؟..
–خودمم جوابش و نمی دونم..
ناخداگاه خندیدم..
صداش بم و جذاب تو گوشم پیچید..
—شایدم همینطوری..
منظورش به خنده م بود..خدایا الحق که آرشام بالاترین و بهترین مرهم تو دنیا، به روی تموم دردای زندگیم بود..
-فرض کن الان اروم شدم..تو چی؟..
—من چی؟!..
-ارومی؟..
—اینطور به نظر نمی رسم؟..
–نمی دونم..تو همیشه همینجوری هستی..
و لباشو به گوشم چسبوند و نجوا کرد: همیشه همینقدر ارومم؟..همیشه همینطور با آرامش حرف می زنم؟..بدون اخم..بدون اینکه صدام بلندتر
از این باشه؟..
خندیدم..
–انصافا نه..
حلقه ی دستاش و که روی شکمم قفلش کرده بود تنگ کرد..با حرصی که تو صداش بود گفت: پس هیچی نگــو..
باخنده و کمی ناز که چاشنی حرکاتم کرده بودم سرم و بردم عقب..چسبوندم به شونه ی راستش..گونه ش و به گونه م چسبوند..
اونم احساس داره..فقط از روی غرور بیش از اندازه ای که داشت نمی خواست رو کنه..
دیگه کمتر رفتار ضد و نقیض ازش می دیدم..اینم خودش جای امیدواری داشت..
سرمو به همون حالت نیمرخ چرخوندم سمتش..صورتم رو به روی صورتش بود..سرش و خم کرد تا بهتر بتونه صورتم و ببینه..نگاهش بیشتر
توی چشمام می چرخید..کشیده شد پایین..به نرمی روی لبام ثابت موند..
با تردید نگاه کوتاهی تو چشمام انداخت..ولی باز نگاهش محو لبام شد..لبایی که لبخند ِ روش با این حرکت آرشام اروم اروم کمرنگ شد..صورتم
داغ شد..گونه م بی شک رنگ گرفت..چشمام و از تو چشماش گرفتم..خواستم سرمو برگردونم ولی با خشونت خاصی پنجه هاش تو موهام فرو
رفت و سرم و نگه داشت..
تنم لرزید..
اخم داشت..نگاه جذابش گاهی تو چشمام و گاهی رو لبام میخکوب می موند..زمزمه وار نالیدم :آرشام..
نگام کرد..فقط تو چشمام..
همزمان صدای گوشیش بلند شد..قلب هر دوتامون تندتند می زد..تو بغلش بودم..اینو حس کردم..
مردد ولم کرد..انگار دلش نمی خواست..ولی مجبور بود..
در حینی که به سمت موبایلش می رفت تو موهاش چنگ زد و به گردنش دست کشید..گوشی رو برداشت..با صدای گرفته جواب داد..
–بگو..………
برگشت سمت من..زل زد تو چشمام..جواب مخاطبش و داد..
–بذار بیاد تو..نمی خواد جلوش و بگیری.……………
تماس و قطع کرد..کلافه بود..
-چی شده؟..
–ارسلان اینجاست..
با وحشت نگاش کردم..

@romangram_com