#آرشام_پارت_254

موهام..زمزمه کرد..
—این کم طاقتیت از چیه دلارام؟..ترس ِ تو نگاهت….دلارام چت شده؟..
بریده بریده با هق هق گفتم: به خدا ..می ترسم ازش..اون..اون می خواد..منو….خواب دیدم..اون با من..رو تخت………………..با گریه تو بغلش ضجه
زدم و اسمشو صدا زدم..
جسم لرزونم و تنگ تو اغوشش گرفت..
–سرت و بلند کن..
اروم صورتم و از روی سینه ش برداشتم..نگاهمون تو هم گره خورد..دست راستش و اورد بالا..گذاشت رو چشمام ..بستمشون..انگارکه می
خواست اشکام و پاک کنه..ولی من احساس رو از تموم حرکاتش می فهمیدم..
به چشمام دست کشید..دستش و برداشت..بازشون کردم..نگاهم و دوختم تو اسمون شب چشماش..صورتش و به صورتم نزدیک کرد..
اروم گفت:از هیچی نترس..تا وقتی شهامتت رو حفظ کنی ذهنت باز می مونه که بتونی فکر کنی..من که گفتم تموم مدت زیر نظر خودمی..
–اما تو نمی تونی حالم و درک کنی..به قرآن نمی تونی..اون لاشخور منو بگیره.………
سرمو به سینه ش چسبوند..نذاشت ادامه بدم..
–هیسسسسس..بسه..من شایان و خیلی خوب می شناسم..نقطه ضعفاش و بهت گفتم..ارسلان و هم همینطور..گفتم چکار کنی..می دونم
خطرناکه..ریسکش بالاست..اگه پشیمونی همین الان بهم بگو..ترتیبش و میدم همین امشب منتقلت می کنم به جایی که نه شایان بتونه پیدات
کنه نه ارسلان..
هق هق نمی کردم ولی از طرفی اشکامم بند نمی اومد..
-نه..از همون اولش گفتم هستم پس تا تهش می مونم..من تو فکر انتقامم..ولی این فکر عین خوره افتاده به جونم..چکارش کنم؟..
–پسش بزن..
-خواستم..نشد..
—سعیت و نکردی..
–می ترسم برم تو اون خراب شده و دیگه نتونم برگردم..
کمی ازش فاصله گرفتم..نگاهش کردم..
–تو برمی گردی..
با بغض گفتم: به چه امیدی برگردم؟..کسی واسه زنده بودن تلاش می کنه که یه امیدی تو زندگیش داشته باشه..ولی من تنهام..بی کس موندم
و بی کسم میرم..رسم زمونه همینه که قسمت منم شده..
دست چپش و گذاشت رو گونه م..با اخم، جدی گفت: مگه نگفتم منتظرتم؟..مگه نگفتم باهات حرف دارم؟..پس باید برگردی..
–ولی هیچ چیز تو این دنیا دست خودمون نیست..نه به دنیا اومدنمون نه از دنیا رفتنمون..اگه تعیین و تکلیفش دست ما بود که الان..
سرمو زیر انداختم..می خواستم بگم حاضر بودم ثانیه ای با عشق نگام کنی و اون موقع همه ی دنیا و عمرم و می دادم..
ولی دست من نیست..ای کاش بود..
بازومو گرفت..به نرمی تکونم داد..
–دختر تو امروز چته؟..می دونم اهل جا زدن نیستی..
حرصی شدم..هی هر چی من میگم سخته..یه دخترم..برام حتی فکر کردن بهشم عذاب اوره، باز حرف خودش و می زد..
تقریبا بلند به حالت گریه گفتم: تو انگار حرفای منو نمی فهمی..اصلا بیخود اومدم پیشت..حق داری درکم نکنی..تو یه مردی..چه می فهمی من
چی میگم؟..تو چی می فهمی وقتی یه دختر ترس از مورد تعرض قرار گرفتن بیافته به جونش و هر لحظه تا سر حد مرگ پیش بره و همه ی
لحظاتش پر از فکر و خیال باشه یعنی چی؟..تو نمی تونی منو درک کنی..منه احمق و بگو اومدم پیش کی..نمی دونستم این کار در برابر ادمی
مثل تو یه جُو غیرت می خواد و یه اَرزَن همت..
محکم پسش زدم..خیز برداشتم سمت در و بازش کردم ولی دستی که محکم رو در قرار گرفت با صدای مهیبی بستش و به همون سرعت و به
همون فاصله ی کم منو از پشت نگه داشت یا بهتره بگم تو بغلش قفلم کرد..
تقلا کردم..نذاشت بیام بیرون..گرمی نفساش کنار صورتم..و ارامش صداش زمزمه وار زیر گوشم پیچید..
–اروم باش….اون بارم بهت گفتم اَنگ بی غیرتی بهم بزنی من می دونم و تو..از بی غیرتیم نیست که میگم از فاصله ی نزدیک هوات و دارم..مگه
بهت نگفتم؟..به همین زودی یادت رفت؟..
متقابلا منم اروم گفتم: یادمه..ولی چرا درکم نمی کنی؟..
–درکت می کنم..
-نمی کنی..
–هیچ کس بهتر از من درکت نمی کنه دلارام..اینو بفهم..
سکوت کردم..از زور تقلا نفسام نامنظم بود..مخصوصا با وجود اون همه هیجان..
—اومدی دنبال ارامش؟..
-نه..

@romangram_com