#آرشام_پارت_253
بود..روش و تکون دادم و دست کشیدم.. یه دفترچه..نه کوچیک بود نه بزرگ..گوشه ش از زیر میز معلوم بود..مشخص ِ خیلی وقت این زیر
افتاده.. پس یعنی آرشام یادش رفته..یا شایدم گمش کرده.. بازش کردم..چند صفحه ی اولش که به حالت دکلمه نوشته شده بود..بقیه شم
چندتا شماره تلفن و یه سری یادداشت.. برگه های اخرش و نگاه کردم..چند خط دست نوشته..انگار خط خودش بود..چون اخرنوشته ها امضا
کرده بود ” آرشام ..“ و یه کاغذ نسبتا کوچیک تا شده که تو جلدش بود..خواستم لااقل اینو بردارم..مطمئنم نمی فهمه..چون اولا که افتاده بود
زیر میز..ازخاکی که روش نشسته بود معلومه خیلی وقته اون زیر ِ و آرشام ندیده.. پس یا بی خیالش شده یا گمش کرده.. حالا که من پیداش
کردم..فضولیمم نمی تونم نادیده بگیرم.. لبخند زدم..دفترچه رو گذاشتم تو جیب سارافنم.. هوا داشت تاریک می شد..پشت پنجره ی اتاقم
بودم..دل تو دلم نبود..مرتب دستای سردم و به هم فشار می دادم و تو اتاق راه می رفتم.. گاهی می رفتم پشت پنجره وبه اسمون نگاه می کردم
که خورشید چطور زردی خودش رو به سرخی غروب می داد.. خدایا.. نکنه امشب بیان سراغم..خدایا خودت بهم شهامت بده..ترس و از تو دلم
بردار.. نقشه ی آرشام حساب شد ست ولی هر چیزی امکان داره اتفاق بیافته..خودم و به تو سپردم خدا.. اشک می ریختم..پر بودم..پر از نگرانی
و هراس..هراس ازدست دادن شرف و ابروم.. داشتم میون یه گله گرگ قدم می ذاشتم..تو یه سرنوشتی پا می ذاشتم که پر از سیاهی بود..می
ترسیدم تو این سیاهی گم بشم..محو بشم..آرشامم نتونه پیدام کنه..گفت مراقبمه ولی می ترسم نتونه بمونه.. خدایا این چه عذابیه؟..کم واسه
خاطر خودش دارم بال بال می زنم حالا این دردم به بقیه ی دردام اضافه شده.. رو تخت نشستم..خودمو از زور استرس تکون می دادم ولی اروم
نمی شدم.. ********************* -ولم کن احمق بی شعور.. قهقهه زد.. — نگو اینو خوشگله..تو سوگلی منی..از این به بعد
همینجا پیش خودم می مونی.. – بکش کنار دستت و..ازت متنفـــرم .. با یه خیز افتاد رو تخت و بغلم کرد..خواستم قلت بزنم ولی منو
گرفت..زیر تنش داشتم له می شدم..نفساش که تو صورتم خورد حالم و بد کرد..نتونستم پسش بزنم..وحشیانه به جونم افتاده بود.. سوزشی روی
لبم حس کردم..جیغ می زدم..ازته دل فریاد کشیدم.. – نکن آشغال..با من اینکارو نکن..برو کنار..نکن..نـــه..نــــــــه .. خیس عرق از خواب
پریدم..رو تخت نشستم..نفس نفس می زدم..قفسه ی سینه م می سوخت..حس می کردم واقعا اونو از روم پس زدم.. با وحشت رو تخت و نگاه
کردم..نبود..نفس راحت کشیدم..ولی از ترسم کم نکرد..اتاقم تاریک بود..پس یعنی شب شده.. ناخداگاه زدم زیر گریه..سرمو کوبیدم رو
تخت..مشت زدم..چنگ زدم..رو تختی رو تو مشتم فشار دادم..اگه حقیقت پیدا کنه.. اگه شایان یه جا تنها گیرم بیاره؟..مگه واسه همین منو
نمی خواد؟.. خدایا نکنه همون شب اول کارم و بسازه؟.. از ترس می لرزیدم..یکی رو می خواستم دلداریم بده..با حرفاش اروم جونم بشه..تو این
موقعیت، سخت به یه نفر احتیاج داشتم..یه نفر که فقط اون بتونه قلبم و به ارامش دعوت کنه.. با گریه و دلی نااروم ازرو تخت بلند شدم..رفتم
سمت در..دستم رفت سمت دستگیره..اولش تردید داشتم..به هق هق افتادم..تردید و پس زدم..با خشونت دستگیره رو گرفتم کشیدم..داشتم
خفه می شدم..تو راهرو دویدم..می خواستم از پله ها برم پایین ولی نرفتم..نگام چرخید سمت اتاقش..مثل دیوونه ها دور خودم می چرخیدم..
دستمو گرفته بودم جلوی دهنم که صدای گریه م تو راهرو نپیچه..خواستم در بزنم که صدای مهری رو از پشت در تشخیص دادم.. — اقا
خودم دیدم اطراف اتاق پرسه می زد..ولی بتول خانم صدام زد نتونستم بفهمم اونجا چکار داره.. – کم چرت و پرت بگو..برو سر کارت.. – اقا به
خدا دارم راستش و میگم..من…. — گفتم برو بیرون..همین حالا.. صدای قدم های مهری رو شنیدم که به در نزدیک می شد..رفتم تو سالن و
پشت گلدون بزرگی که گوشه ی اتاق بود مخفی شدم..سرم و کج کردم..مهری از پله ها پایین رفت.. با اون حرفش داغ دلم و تازه کرد..خدایا
من چقدر تنهام..یعنی آرشام حرفاش و باور کرد؟..ولی صداش اینو نشون نمی داد.. اهسته رفتم سمت اتاقش..خواستم در بزنم..صدای آهنگ
شنیدم..از پخش بود..صداش یه جوری بود که غم تو دلم و چند برابر کرد..دیگه کسی نبود جلوی هق هقم و بگیره.. چشمات آرامشی داره , که
تو چشمای هیشکی نیست می دونم که توی قلبت , بجز من جای هیشکی نیست چشمات آرامشی داره , که دورم می کنه از غم یه احساسی
بهم میگه , دارم عاشق میشم کم کم تو با چشمای آرومت , بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو , داری یاده منم میدی تو با
لبخند شیرینت , بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که , واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی ، میخوام , باشی تو کل ، رویاهام تا
جون بگیرم ، با تو , باشی امیده ، فرداهام چشمات آرامشی داره , که پابند نگات میشم ببین تو بازیه چشمات , دوباره کیش و مات میشم بمون
و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن بمون و عاشق من باش , بمون و مهربونی کن تو با چشمای آرومت , بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و
خوبی رو , داری یاده منم میدی تو با لبخند شیرینت , بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که , واسه من دست تکون دادی از بس تو
خوبی ، میخوام , باشی تو کل ، رویا هام تا جون بگیرم ، با تو , باشی امیده ، فرداهام صورتم از اشک خیس بود..حالم بدتر شد.. الان دوست
داشتم بدون اینکه در بزنم برم تو و نگاهم و محو چشمای خوشگلش کنم..چشمای سیاه و نافذی که قلبم فقط نیازمند یه نگاه هر چند کوتاه از
همون چشما بود.. دستم و گذاشتم رو دستگیره ولی قبل از اینکه درو باز کنم خودش باز شد..یعنی آرشام بازش کرد و هر دو رو به روی هم
قرار گرفتیم.. صورت خیسمو دید..درخشش اشک رو تو چشمای بی قرارم دید..خدایا یعنی حس نیاز به ارامش و اروم شدن رو هم تو این چشما
می تونه ببینه؟..
با دیدن اشکام اخماش جمع شد..بوی عطرش بینیم رو نوازش داد..چشمامو بستم و با شنیدن صداش باز کردم..
—چی شده؟!..
همین کافی بود که چونه م بلرزه و نشون بده که چه بغض بزرگی داره به گلوم چنگ می زنه..
رفت کنار..رفتم تو..درو بست..پشتم بهش بود..یاد خوابم افتادم..سعی کردم صدای گریه م بلند نشه ولی نتونستم جلوی هق هقم و بگیرم..
گرمی دستش و رو بازوی راستم حس کردم..خواست که برگردم..چشمام و روی هم فشار دادم..نیاز داشتم..بهش..به دستاش..به اینکه ارومم
کنه..به آرشام نیاز داشتم.. با تموم وجود..داشتم ازپیشش می رفتم..به ناکجا ابادی که ….می ترسم دیگه ازش برنگردم..دیگه نبینمش..
با این فکر طاقتم و از دست دادم و سریع برگشتم سمتش و بدون هیچ مکثی خودم و پرت کردم تو بغلش و دستام و دور کمرش حلقه کردم..
از پشت به پیراهنش چنگ زدم..گرمای اغوشش وقتی شدیدتر شد که دستای مردونه ش دور کمرم پیچ خورد..چونه ش و گذاشت رو
@romangram_com