#آرشام_پارت_252

دفتر و برداشتم..یه جلد قهوه ای چرم..بازش کردم..یه دفتر قطور که صفحات اولش نشون می داد نو نیست..
صفحاتش و ورق زدم..نیمه بیشتر صفحات پر شده بود..به اخرین برگه و تاریخ پایین نوشته ها نگاه کردم..واسه قبل از سفرمون به کیش بود..
به ساعتم نگاه کردم..وای چیزی تا ظهر نمونده..سریع همه چیزو مرتب کردم و دوشاخه ی پخش و از برق کشیدم..همون پارچه رو انداختم
روش..خواستم پاکت و برگردونم تو کمد ولی..اینکارو نکردم..
دفتر و اون سی دی رو برداشتم..اون کلیدو هم انداختم تو پاکت و گذاشتمش سرجاش..
*******************************
بعد از ناهار صدام زد تو اتاقش..می دونستم می خواد در مورد شایان باهام حرف بزنه..
از وقتی دفتر و سی دی رو برداشته بودم اضطراب و استرس افتاده بود به جونم..یعنی کارم درسته؟..مطمئنا نه..
عذاب وجدان گرفته بودم..ولی داشتم می مردم از فضولی تا بفهمم توش چی نوشته..با این اوصاف تصمیم گرفتم شب که همه خواب بودن برش
گردونم سرجاش..
اینجوری با خیال راحت از اینجا میرم.. -یعنی همه ی اینکارا رو باید انجام بدم؟..مطمئنی بو نمی برن؟.. — هیچ وقت تو یه همچین کاری
نمیشه از موفقیت صددرصد حرف زد..ولی خب ریسکش زیاده.. -نقشه ت خیلی دقیق و حساب شده ست..می ترسم نتونم از پسش بر بیام،
اونوقت چی؟.. –پشیمون شدی؟.. -اصلا و ابدا..فقط.. — همینایی رو که بهت گفتم اگه انجام بدی بقیه ش با من.. سکوت کردم..فقط برای چند
لحظه..مردد نگاش کردم.. – حرفای شیدا بدجور ذهنم و به خودش مشغول کرده.. دقیق کل اجزای صورتم و از نظر گذروند.. –چطور؟..! -نمی
دونم..فقط اینو می دونم حرفاش یه جوری بود..اینکه گفت منم یه وسیله م..منظورش چی بود؟.. مکث کرد..نفسش و عمیق بیرون داد.. –گفتم
که داشت شر و ور می گفت..تو چرا باور کردی؟.. – نگفتم باور کردم..هیچ کدوم از حرفاش و نتونستم معنی کنم..همینش گیجم کرده.. — اون
دختر دیوونه ست..حرکاتش و که دیدی.. -اره ..خودم همه ی اینا رو می دونم..ولی بازم سر در نمیارم این کاراش واسه چیه؟..مطمئنم اونقدرام
علاقه ش شدید نبوده که با یه پس زدن بخواد قصد جون من یا تو رو بکنه..خب حدس می زنم خواسته منو از سر راه برداره چون نقش دوست
دخترت و بازی کردم و اونم باور کرد..خواست با این کارش بهت ضربه بزنه..ولی نمی فهمم چرا انقدر مُصر ِ انتقام بگیره؟..اونم اینطور بی
رحمانه.. — برای سوالات جوابی وجود نداره..از یه ادم دیوونه هر کاری ساخته ست..این بحث و همینجا تموم کن.. چند لحظه نگاش کردم..
حس می کردم داره یه جورایی طفره میره..ولی اینو هم مطمئنم اگه خودش نخواد تا هر چقدرم اصرار کنم بازم لب از لب باز نمی کنه و چیزی
نمیگه.. -گفتی امروز عصر می رسن؟.. سرش و تکون داد .. — یه چیزی رو باید بدونی.. -چی؟..! –اون شبی که بردمت بیمارستان تو راه
برگشت از اسکله به شایان شلیک میشه..حالش وخیم بوده ولی ظاهرا جون سالم به در برده..به همین خاطر برگشتشون با تاخیر مواجه شد.. با
تعجب زل زدم بهش.. -کار کی بوده؟..! — مشخص نیست..ولی من به تنها کسی که بیش از بقیه مشکوکم.. منصوری ِ.. – چرا اون؟..!مگه
پیداش شده؟..! — همیشه عادت داره که حضورش و غیرمنتظره اعلام کنه..تا وقتی به شایان نزدیک بودم دشمن خونی منم محسوب می
شد..چون زیردستاش از همه طرف بهم ضرر رسوندن..منو با شایان یکی می دونست..جنگ منصوری وشایان تموم شدنی نیست..نفرت منم ازش
هنوز پابرجاست..ولی دیگه شدتش مثل سابق نیست..نمی دونم..شاید به این خاطره که دیگه راهم و از شایان جدا کردم.. – یعنی چی؟..!مگه تو
هم.. ادامه ندادم..که گفت: اره..منم یه زمانی یکی بودم مثل همین شایانی که می بینی..ولی با اخلاقیات خاص خودم..راه من باهاش یکی بود
ولی اهدافمون فرق می کرد..اخلاق و روحیات شایان با من جور نبود..بهش دِینی داشتم که باید ادا می کردم..یه قول وقراری بینمون بود..سر
همون 10سال باهاش کنار اومدم.. ماتم برد..ابروهام از فرط تعجب بالا رفت.. - 10ســـال؟..!باور کن الان گیج ِ گیجم..یعنی تو یکی بودی مثل
شایان؟..به همین..رذلی؟.. پوزخند زد..صورتش و برگردوند..به چونه ش دست کشید.. دل تو دلم نبود..با شنیدن حرفاش صدها سوال همزمان تو
سرم ردیف شد.. نگام نکرد..جدی گفت:بهت گفتم..اهدافمون مشترک نبود..من هر کاری رو براش انجام نمی دادم..رذالت شایان زبانزده..منم
پاک نیستم..منم ……… نگام کرد..عمیق و کوتاه.. –منم یه گناهکارم..ولی به روش و از دید خودم.. – نمی تونم حرفات و درک کنم.. از جا بلند
شد..دستش و برد تو جیبش و تو اتاق قدم زد.. — الان حق داری تعجب کنی..به وقتش همه چیزو می فهمی.. ایستاد..رو پاشنه چرخید و نگام
کرد..چند لحظه طول کشید تا صداش و شنیدم.. — وقتی برگشتی خیلی حرفا دارم که باید بهت بزنم..از خیلی چیزا.. قلبم لرزید..نگاهش
عمیق و کلامش جدی بود.. این نگاه مثل همیشه نبود که بخواد بهم تفهیم کنه حرفاش عادی ِ.. نه….مطمئن بودم یه جورایی خاص و
غیرمنتظره ست.. -از چی حرف می زنی؟..! — تو برگرد..اونوقت می فهمی.. خندیدم..بی حرکت بهم زل زد.. – واسه خاطر اینکه بفهمم شده
باشه نیمه جون برگردم میام پیشت تا حرفات و بشنوم.. اخماش یه نمه رفت تو هم..رو دسته ی مبل نشست..کمی به جلو خم شد.. –تو نیمه
جون بر نمی گردی..سالم میری، سالمم بر می گردی..اینو من دارم بهت میگم.. لبخندم پررنگ شد..سرم و زیر انداختم.. دقیق سر بزنگاه دلم و
اروم می کرد و به افکار درهمم مهلت پیشروی نمی داد.. ************************** آرشام بعداظهر برگشت شرکت..انگار
فقط واسه اینکه با من حرف بزنه اومده بود خونه.. الان همه یا سرگرم کاراشونن یا خوابیدن..بهترین فرصت بود واسه اینکه دفترو برگردونم تو
اتاق..اطرافم و پاییدم..کلید و برداشتم..فرز درو باز کردم و بستم.. وای خدا قلبم..به در تکیه دادم..دستمو گذاشتم رو قلبم که با چه شدتی می
زد..نفس عمیق کشیدم..بجنب دختر .. بدون اینکه اطرافم و نگاه کنم یک راست رفتم سر وقت کمد..با دست لرزونم پاکت و اوردم بیرون و دفتر
و سی دی رو گذاشتم توش..در کمد و بستم.. تو دلم به خودم فحش می دادم..اینکه خواستی بذاری سرجاش دیگه چه مرگی بود که
برداشتیش؟..به این همه دردسرش می ارزید؟.. اون موقع نتونستم جلوی خودم و بگیرم..از روی فضولی برش داشتم..ولی الان.. چون قرار بود
این ویلا رو ترک کنم مجبور بودم برش گردونم..در غیر اینصورت آرشام می فهمید و این برای خودمم بد می شد.. حالا که همه چیز داره خوب
پیش میره من دیگه چرا آتو بدم دستش؟.. همونجور که وایساده بودم ..دست به کمر نگاهم و یه دور تو اتاق چرخوندم..همه جا رو از نظر
گذروندم..تا اینکه………… نگام روی زمین ثابت موند..زیر میز..درست رو به روم..اروم رفتم طرفش..رو زمین خم شدم..برش داشتم..پر از خاک

@romangram_com