#آرشام_پارت_250
–همین دیگه..آقا به کل عوض شده..معلوم نیست این دختره باهاش چیکار کرده خواب وخوراک و ازش گرفته..دیگه مثل سابق با اشتها غذا
نمی خوره..الان 2روزه برگشته اما نکرده یه سر به خدمتکارا بزنه ببینه در نبودش چه خبر شده..
—پس شکوهی اینجا چکاره ست؟..امار تک تک چیزا رو به آقا میده..وقتی هم نبود مرتب با هم تلفنی در تماس بودن..
—اینا رو خودمم می دونم..ولی این همه تغییر به نظرت طبیعیه؟..
—هر چی که هست دل من روشن ..ِاگه به خاطر این دختر باشه که به خدا باید شکر کنیم..دختر به این خوبی، مطمئنم می تونه روحیه ی
آقا رو عوض کنه..
–می خوام صد سال سیاه نکنه..من میگم چشم ندارم ببینمش اون وقت تو..…
با تک سرفه ی من صداش بند اومد..
به صورت مهربون بتول خانم لبخند زدم..با خوشرویی جواب لبخندم..
-صبحونتو خوردی مادر؟..
-بله دستتون درد نکنه..
مهری پشت چشم نازک کرد..
–چیه دیگه دست به سیاه و سفید نمی زنی؟..اولا خودت کارات و می کردی ولی از وقتی برگشتی انگار نه انگار خدمتکاری..
بتول خانم بهش چشم غره رفت ولی مهری عین خیالش نبود..
به روش پوزخند زدم..
–اولا من وظیفه ندارم جواب تو یکی رو بدم..دوما اگه خیلی فضولی بهت فشار اورده برو از خود آقا بپرس..ولی شک دارم جوابتو بده..
با نفرت نگام کرد..
رو به بتول خانم با لبخند گفتم: بتول خانم من میرم بالا..یه کم کار دارم..
–باشه دخترم برو..آقا امروز زود بر می گرده..گفت ناهار خونه ست..
سرم و تکون دادم..بدون توجه به قیافه ی عصبانی مهری از پله ها بالا رفتم..
دختره داره از حسودی می ترکه اونوقت زِر ِ مفت می زنه..عجب ادمیه..هر چی دلش بخواد میگه و هر نسبتی بخواد بهم می چسبونه اونوقت
طلبکارم هست..حالا خوبه همه ی کاراش حرف..ِ
نگران امشب بودم..امروز عصر هواپیماشون می شینه..یا امشب یا فردا میان سراغم..
قرار بود امروز بعد از ناهار آرشام باهام حرف بزنه..دیشب تاکید کرده بود..
دلم برای خودش..برای این خونه..برای تموم خاطراتی که توی همین مدت کم اینجا داشتم تنگ می شد..
دیشب ازش در مورد فرهاد پرسیدم گفت پیگیره و به زودی خبرش و بهم میده..با پری هم در تماس بودم..اونم نگران فرهاد بود..
گوشیش هنوزم خاموشه..
تا ظهر 3ساعت مونده بود..پس وقت داشتم یه کم تو ویلا بچرخم..به تک تک اتاقا..سالن..باغ..به همه جا سرک کشیدم..به غیر از دو تا اتاقی که
آرشام همون روزای اول تاکید کرده بود سمتشون نرم..
اتاقی که طبقه ی پایین بود..قفل بود..هر چی دستگیره رو کشیدم باز نشد..بی خیالش شدم..و اتاقی که طبقه ی بالا بود..یه در قهوه ای روشن
داشت..چند بار دستگیره رو حرکت دادم ..ولی اینم قفل بود.. نمی دونم چرا ولی بی اندازه فضولی بهم فشار اورده بود..تا الان اینکارو نکردم
چون فرصتش و نداشتم..
به موهام دست کشیدم و اطراف راهرو و از نظر گذروندم..دیگه پیش آرشام شال نمینداختم..
چه کاری بود؟..خودمو مسخره کردم؟..
تا وقتی ارسلان تو کیش پیشمون بود به خاطر حضور نحسش مجبور بودم..چون نگاهش بی تفاوت رو من نمی چرخید..برام سنگین بود..
ولی تو این مدت که پیش آرشام بدون شال و روسری می گشتم حتی لحظه ای نگاهش رو موها و اندامم ثابت نمی موند..گاهی تو صورتم خیره
می شد..بیشتر موقع غذا خوردن و حرف زدن..اما نگاهش نه از روی ه*و*س بود که اذیتم کنه نه برام سنگین تموم می شد..
اگه عصبیش نمی کردم کاری بهم نداشت اما خب..از قدیم گفتن کرم از خود درخته….
اون اوایل که نمی دونستم بهش احساس دارم مثل یه غریبه رفتار می کردم ولی الان همه چیز فرق می کرد..بی بند وبار لباس نمی پوشیدم
ودر حد خودم پوشش داشتم ولی جوری هم رفتار نمی کردم که جلوی چشمش زیاد از حد ازاد به نظر برسم..
یادمه یه بار که در مورد این دو تا در از بتول خانم پرسیدم گفته بود هیچ کس کلیداشون و جز خود اقا نداره..حتی خدمتکارا هم نمی تونن برن
اونجا واسه نظافت..
پس حتما یه چیزایی این تو هست..خواستم بی خیالش بشم ولی نتونستم..پیش خودم گفتم من که فوقش تا فردا بیشتر اینجا نیستم پس
لااقل این حس سرکش و کنجکاوم و ارضا کنم بعد..
خودمم می دونستم بهونه م الکیه اما خب مثلا یه جورایی به خودم تلقین می کردم..
اونجا هم که چیزی نبود..جز چندتا تابلو که به دیوار بود..نخواستم برم تو اتاقش..نمی دونم چرا ولی همچین اجازه ای رو به خودم نمی دادم..
این سمت فقط همین یه در قرار بود..خب اینجاها که چیزی نیست..به فکرم رسید پشت تابلوها رو هم بگردم..همینکارو کردم..ولی نبود..اخرین
تابلو سمت در نصب شده بود..کجش کردم تا بتونم پشتش و نگاه کنم..چیزی ندیدم..سنگین بود نتونستم برش دارم..فقط همونجوری دستم و
@romangram_com