#آرشام_پارت_249

-فقط نگرانم همین..
—گفتم که به تو کاری نداره..
–اما..
–دلارام حرفت و بزن..
—اگه یه وقت..یه وقت خدایی نکرده خواست بلایی سر ..ِجفتمون بیاره چی؟..
با زدن این حرف محکمتر گوشه ی لبم و گزیدم و سرمو انداختم پایین..نوک انگشتام بس که سرد بود گِزگِز می کرد..
از گوشه ی چشم نگاش کردم..همون لبخند کج رو لباش بود..بعد از امشب و اتفاقات تو حموم احساس می کردم بهش نزدیک تر شدم..حس
می کردم می تونم رفتارای ضد و نقیضش و ندید بگیرم..
می تونم حس کنم اونم به من بی میل نیست..ولی داره فرار می کنه..اره این حس قوی تره که آرشام داره از یه چیزی فرار می کنه..این رفتارا و
این نگاه ها..حتما به خاطر همینه..
راه افتاد..
—من کارمو بلدم..
–حتما اونم بلده..
–از کجا می دونی؟..
–من نمی دونم..ولی احتمال میدم..شیدایی که امشب دیدم زمین تا اسمون با اون شیدای افاده ای وسیریشی که قبلا دیده بودم فرق داشت..
—فعلا که تو دستای من اسیر ِ..کاری ازش ساخته نیست..
–اگه فرار کرد چی؟..
—همچین شهامتی رو نداره..
-ولی تهدید کرد..
—توجه نکن..
-مگه میشه؟..
–میشه..
-می خوای باهاش چیکار کنی؟..
—فعلا کارم با شایان از هر چیزی مهمتره..
وای خدا باز یادش افتادم..
دیگه تا خود ویلا لام تا کام هیچی نگفتم..
خدایا پس این دردسرا کی می خواد تموم بشه؟..
*************************
بعد از خوردن صبحونه داشتم از آشپزخونه می اومدم بیرون که صدای مکالمه ی بتول خانم و مهری رو شنیدم..پشت دیوار مخفی
شدم..صداشون از بیرون می اومد..تو اشپزخونه هیچ کس جز من نبود..
بتول خانم _ بس کن دختر..کم از این بنده خدا بد بگو..استغفرالله..
مهری _ مگه چی میگم بتول خانم؟..چرا جوش میاری؟..بد میگم؟..نه تو رو خدا خودت دیشب دیدی کی برگشتن..دو تاشون با هم بودن..
—خب به من و تو چه دختر؟..به کارت برس..
—پس به کی چه؟..هرچی نباشه من خیلی وقته دارم اینجا کار می کنم..اولش به بهونه ی مریضی گندم پاش باز شد اینجا..بعدشم تقش در
اومد گندم رفته خونه ی یکی از دوستای آقای مهندس مشغول شده و دیگه بر نمی گرده..پا میشه با اقا میره مسافرت و مهمونی و گردش..اونم
با چه سر و شکلی..مگه اینجا خدمتکار نیست؟..مگه جا گندم نیومده؟..پس این عشوه خرکیا چیه واسه آقا میاد؟..
–کم پشت سرش غیبت کن..هر چی که هست به خود آقا مربوط میشه نه من و تو..اقا صلاح کار خودش و می دونه..حتما یه چیزی هست تو
چه کار به این کارا داری اخه؟..
—همین دیگه..منم میگم حتما یه چیزی بینشون هست..دختره خیر سرش بَر و رو داره..اقا هم که ماشاالله از ظاهر و تیپ و سر و شکل و
موقعیت کم نداره..این دختره هم از خدا خواسته افتاده دنبالش..اقا هم که بدش نمیاد..خب مرده چکار کنه؟..من مطمئنم هر چی هست زیر سر
همین دختره ی مارمولکه..
—بسه مهری..بذار به کارم برسم..
—وا بتول خانم..من چکار به شما دارم..حرفای دلمو به شما نزنم برم به کی بزنم؟..
—دختر تو که یه نفس داری غیبت می کنی..
—حالا اسمش هر چی که می خواد باشه..ولی من نظرخوبی به این دختره ی هفت خط ندارم..
—اتفاقا دخترخوب وخانمی ِ..اگرم چیزی بینشون باشه خیلی ام بهم میان..دختره خوشگله هزار ماشاالله عینهو پنجه ی آفتاب می مونه..می
بینی که آقا وقتی از سفر برگشته اخلاقش چقدر عوض شده..دیگه به چیزی گیر نمیده..همیشه قبل از رفتن کلی دستور می داد ولی الان آسته
میره و آسته میاد..کاری هم به کسی نداره..

@romangram_com