#آرشام_پارت_248

و کشیدم.. صدای ناله ش بلند شد.. -خواستی چی و ازم بگیری؟..این غلطا به تو نیومده، هنوز اینو نفهمیدی؟.. نالید: این فقط واسه شروع
بود..هنوز کارم باهات تموم نشده.. -ببند دهنتو .. عین ِ پدرت کفتارصفتی.. — حق نداری به پدرم توهین کنی اشغال..کفتارصفت تویی وهمه
ی دور و بریات….با غیض گفت:آرشام اومدم که نابودت کنم..گفته بودم هر ادمی یه نقطه ضعفی داره.. موهاش و محکمتر کشیدم..جیغ زد.. –
ولی من نقطه ضعف دست هیچ کس نمیدم..تو که واسه من هیچی هم به حساب نمیای.. –هرجور می خوای فکر کن..ولی من دست بردار
نیستم..من مثل اون دخترایی که سرشون کلاه گذاشتی نیستم پست فطرت..من بلدم چطوری حقم و ازت بگیرم.. -خفه شــو.. و صدای سیلی
محکمی که فضای مسکوت انبار رو پر کرد..موهاش و رها کردم..نفس زنان شماره گرفتم.. –بله قربان.. -بیارش.. — چشم.. به طرفش
رفتم..گوشه ی لبش پاره شده بود..ردی از خون تا زیر چونه ش به چشم می خورد.. – هر بلایی که به سرت اوردم حقت بود….برات کم
گذاشتم..اگه تو هم مثل قبلیا واسه یه چیز کشیده می شدی سمتم بیشتر طولش می دادم..حالا که چی؟..هار شدی می خوای پاچه کیو
بگیری؟.. — کار از پاچه و این حرفا گذشته..اره من هار شدم..مراقب خودت و اون خانم کوچولوت باش..میخوام اتیشش بزنم..اینبار باهاش
کاری می کنم که داغش به دل خیلیا بمونه..مخصوصا تو.. پوزخند زد.. با خشم فریاد کشیدم و سیلی دوم و تو صورتش خوابوندم..به قدری
شدتش زیاد بود که همراه صندلی پرت شد رو زمین.. صدای دلارام رو شنیدم..برگشتم.. از لابه لای کارتونا رد شد و به طرفم اومد..کنارم
ایستاد..با تعجب به شیدا نگاه کرد.. به حشمت اشاره کردم..شیدا رو به حالت اولش برگردوند..جای انگشتام رو گونه ش مونده بود..از گوشه ی
لبش خون زده بود بیرون..نگاه مملو از نفرتش به سمت دلارام کشیده شد.. -حشمت بازش کن.. –ولی آقا.. -مگه خوب نگشتیش؟.. –چرا
قربان..یه چاقو ضامن دار تو کیفش بود..دیگه چیزی نداشت.. – لباساش و چی؟.. — گشتم قربان.. -بازش کن..هیچ غلطی نمی تونه بکنه.. –
چشم اقا.. دستاش و باز کرد..شیدا از روی صندلی بلند شد..چشم از دلارام نمی گرفت..تعجب تو چشمای دلارام هر لحظه بیشتر می شد..
زمزمه کرد: تو منو انداختی تو آب؟..! شیداخندید..خنده ش عصبی بود که به قهقهه تبدیل شد..با فاصله رو به روش ایستاد.. — وای چقد تو
باهوشی دختر..پس چی فک کردی؟..اومدن به اون مهمونی کار چندان سختی نبود..فقط برام کلی خرج برداشت..همه ی اون دردسرا رو کشیدم
واس خاطره اینکه تو رو سر به نیست کنم..خودم پرتت کردم..با همین دستام.. دستاش و اورد بالا و جلوی صورت دلارام تکون داد.. خنده ش
قطع شد..اخم کرد و وحشیانه فریاد کشید: ولی تو سگ جون تر از این حرفایی..توی کثافت الان باید زیر خروارها خاک باشی ولی حالا.. به
طرف دلارام حمله کرد..سد راهش شدم..به سینه م مشت زد..دستاش و گرفتم..تلاش کرد تا ازادشون کنه ولی مچ هر دو دستش بین مشت
های گره کرده ی من در حال خُرد شدن بود.. –ول کن عوضی.. هولش دادم عقب..به پشت نقش زمین شد..دلارام به بازوم چنگ زد.. نفس
زنان نگاهش کردم..ترسیده بود..زیر لب زمزمه کرد: چرا ..چرا اون کارو با من کرد؟.. درخشش اشک رو تو چشماش دیدم..هیچی نگفتم..فقط
نگاش کردم..قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید..به شیدا نگاه کرد.. از روی زمین بلند شد..با نفرت به ما نگاه کرد.. دلارام قدمی به جلو
برداشت.. — ولی من با تو کاری نداشتم..نفرتت از من به خاطر چیه؟.. -دلارام بیا کنار…. برگشت و نگام کرد.. – بذار بهم بگه..مگه میشه یکی
بخواد الکی کسی رو بکشه؟.. – این دختر دیوونه ست..برگرد اینجا.. صدای قهقهه ی شیدا بلند شد.. — اره راست میگه، من یه دیوونه م..هر
کاری ازم بر میاد..هر کاری.. — چرا خواستی منو بکشی؟.. — تو یه وسیله ای احمق..هنوز خودت نفهمیدی؟.. صدای دلارام می لرزید.. –
وسیله؟..چرا من؟.. شیدا به حالت هیستریک خندید و با دست به من اشاره کرد.. — اینجا وایساده..چرا از خودش نمی پرسی؟..به تو یکی که
باید راستش و بگه..مهندس آرشام تهرانی صاحب اون همه دم و دستگاه و تشکیلات بالاخره دم به تله داد..بعد از…. — خفه شو شیـــدا.. با سر
به حشمت اشاره کردم..دستای شیدا رو از پشت گرفت و نگهش داشت..شیدا تقلا می کرد.. دست دلارام و گرفتم.. –بیا بریم.. – نه بذار باهاش
حرف بزنم.. — گفتم بریم.. – ولی من نمیام..باید…. فریاد زدم: دلارام.. ساکت شد..با بغض نگام کرد.. راه افتادیم ولی صدای شیدا هنوزم می
اومد.. شیدا _من به همین اسونی ساکت نمیشینم..اون بیرون منتظرم باش..دیر یا زود میام سر وقتت..تو نمی تونی منو اینجا نگه داری..نمی
تونــــی.. از در انبار اومدیم بیرون.. دستش و کشیدم..بردمش سمت ماشین.. تو خودش بود.. «دلارام»
خدایا یعنی منظور شیدا از اون حرفا چی بود؟..یعنی چی منم یه وسیله م؟..خدایا دارم دیوونه میشم..
–ذهنتو با حرفای بیخود شیدا درگیر نکن..اون تو فکر انتقامه..
–چرا انتقام؟..چرا از من؟..
نگام کرد و باز به جاده خیره شد..چند لحظه چیزی نگفت..
—از تو نه..از من..
–اگه می خواد از تو انتقام بگیره چرا من شدم هدفش؟..
–دختره ی احمق خیالات برش داشته..
–پس چرا اینا رو بهش نمیگی؟..اگه تهدیداش و عملی کرد چی؟..
—نگران نباش با تو کاری نداره..
–منظور من به خودم نبود..اگه تو رو….
ساکت شدم..داشتم زیاده روی می کردم..
آرشام یه گوشه نگه داشت..تو اتوبان بودیم..
کامل برگشت طرفم..با استرس انگشتام و تو هم فشار می دادم و گوشه ی لبم و می جویدم..
—اگه منو چی؟..
-هیچی..
—بگو..

@romangram_com