#آرشام_پارت_247
به هدر میره.. -نگرانم..اگه تو یه فرصت کارش و بکنه چی؟..اگه مست کنه؟..اگه تو یه خلوت گیرم بیاره؟..اگه همون شب اول منو بی حیثیت
کنه چی؟..اگه من…. کنار صورتم تشر زد: بس کن دلارام.. تنم لرزید..ساکت شدم.. نمی دونم از چی بود..از ترسی که با گفتن تک تک جمله
هام نشست تو دلم و یا از تشری که آرشام بهم زد و این شد بهونه ای واسه شکستن سد ِاشکام..و قطره قطره رو صورتم نشستن.. -به خدا نمی
تونم..اول که قصد انتقام داشتم کله م باد داشت حالیم نبود..بعد که دیدم چه ادم گرگ صفتیه فهمیدم تنهایی از پسش بر نمیام..برای همین
ازت کمک خواستم..ولی حالا که پای عمل اومده وسط نه از انتقام می ترسم نه از اینکه اون اشغال رو به سزای عملش برسونم..همه ی هراس و
نگرانیم از اینه که روح و جسمم توسط اون شایان و یا حتی ارسلان ِ بی شرف به کثافت کشیده بشه..می ترسم نتونم جلوشون و بگیرم.. به هق
هق افتادم..دستام و ناخداگاه اوردم بالا و گذاشتم رو شونه هاش..از روی حوله فشار دادم..گونه ی ملتهبش رو به صورت خیس از اشکم
چسبوند..صورت اونم از اشکای من خیس شد..بازوهای مردونه ش دورم احاطه شد..دستش و تو موهام فرو برد..سرم و گذاشت رو سینه ش..وبا
همون حرکت به راحتی صدای کوبش قلبش و شنیدم..به قدری بلند که انگار بیرون از سینه ش ضربان داشت.. صدای تپش قلب خودمم می
شنیدم..هر دو در هم امیخته شدند.. دوست داشتم تو اغوشش حل بشم.. دستای ظریفم و دور کمرش حلقه کردم..سرش و روی شونه م
گذاشت.. — ولی راهیه که باید تا تهش بریم..تنها نیستی که این اتفاقا بخواد برات بیافته..اره می دونم..از شایان هیچ کاری بعید نیست..ولی من
ادمای خودم و اونجا میذارم..کل اون خونه زیر نظر ِ منه..شنود و ردیاب بهت میدم…. منو محکم به سینه ش فشار داد..زیر گوشم با لحن خشنی
گفت: کسی حق نداره اذیتت کنه..نمیذارم این اتفاق بیافته.. صدای هق هقم بلندتر شد..اینکه آرشام و داشتم برام دنیایی ارزش داشت..ولی ای
کاش پیشم بود..خیلی جلوی خودم و گرفتم که اینو بهش نگم..اما نتونستم.. قفسه ی سینه ش از اشکای من خیس شد.. – نمیشه تو هم اونجا
باشی؟.. — امکانش حتی یه درصدم نیست..وقتی تو رو به زور از اینجا ببرن اونوقت من چطور می تونم پامو بذارم تو ویلای شایان؟.. پس من
چکار کنم؟..این نگرانی دست از سرم بر نمیداره.. انقدرتو همون حالت موندیم تا چشمه ی اشکم خشک شد..هق هقام ریز شده بود..از اغوشش
اومدم بیرون..اخماش تو هم بود..شونه هام و گرفت.. –هنوزم می خوای بدونی کی اون شب پرتت کرد تو اب؟.. -پیداش کردی؟..! — برو حاضر
شو.. – واسه چی؟! — حاضر شو می فهمی..می خوام ببرمت پیشش.. – اما..مگه کجاست؟..! — دور نیست.. از تو جیبش کلیدو در اورد..درو
باز کرد..رفت بیرون..منم پشت سرش رفتم..رفت سمت کمدش..بدون اینکه برگرده و به من نگاه کنه در حالی که به لباسای تو کمدش دست
می کشید تا یکی رو انتخاب کنه گفت: تو که هنوز اینجایی.. به خودم اومدم.. -الان حاضر میشم.. — پایین منتظرم.. تند رفتم تو
اتاقم..همونطور که داشتم دکمه های مانتوم و می بستم به این فکر می کردم اون ادمی که پرتم کرد تو اب کیه؟..! دل تو دلم نبود.. از تو اینه به
خودم نگاه کردم..دکمه هام و بستم..به قفسه ی سینه م دست کشیدم..یاد آرشام افتادم ..وقتی منو کشید تو بغلش .. ناخداگاه لبخند دلنشینی
نشست رو لبام..با همون لبخند شالم و انداختم رو سرم ..یه چشمک بامزه از تو اینه به خودم زدم.. یعنی داره میشه؟..! همون چیزی که می
خواستم؟..! خدایا یعنی شدنیه؟..! وای اگه بشه چی میشـــــه؟..! صداش هنوزم تو سرم تکرار می شد..صدایی که خشونت درونش موج می زد..
ولی برای من مملو از آرامش بود..چون می تونستم احساس رو درونش درک کنم..قلبم اینو می فهمید.. (کسی حق نداره اذیتت کنه..نمیذارم
این اتفاق بیافته).. مخلصتم در بست خدا جــــون.. کاری کن دلش نرمتر بشه..جوری که بهم بفهمونه چی تو دلش می گذره.. نفس عمیق
کشیدم.. از اتاق رفتم بیرون.. «آرشام» جلوی در آهنی انبار ایستادم.. رو به نگهبان غریدم: بقیه کجا گم و گور شدن؟.. با نگاهی از سر ترس
جوابم و داد: قربان جایی نرفتن همینجان..طرف زیادی کولی بازی راه انداخته بود بچه ها بردنش ته انبار.. -باهاش که کاری نکردین؟.. — نه
قربان..شما دستور دادین کاری باهاش نداشته باشیم..ولی پدرسگ بد جفتک میندازه.. برگشتم..نگاهش کردم..ترسیده بود..اینو خیلی راحت از
نگاهش خوندم..وحشت از مکان و موقعیتی که درش بود..و این اضطراب تو حرکاتش مشهود بود.. دستاش و به خاطر سردی هوا درهم مشت
کرده بود و گاهی نگاهش و از روی من به اطراف می چرخوند.. -نترس، اینجا کسی به تو کاری نداره.. کنارم ایستاد.. –خیلی تاریکه..سردمم
هست.. دستش و گرفتم..نگام کرد.. در اتاقک و باز کردم..بردمش تو..با کنجکاوی به دیوارای ریخته شده ی اتاقک خیره شد.. -همینجا بمون تا
وقتی هم نگفتم بیرون نمیای..فهمیدی؟.. با ترس نگام کرد.. — نه تو رو خدا..منو تنها اینجا ول نکن.. – یکی رو می فرستم دنبالت..گفتم که
نترس اینجا برای تو امن ..ِ — دست خودم نیست..اصلا اینجا کجاست منو اوردی؟..پس اونی که منوانداخته تو اب …. – می تونی به من اعتماد
کنی؟.. زل زد تو چشمام..خاکستر چشماش توی اون نور کم درخشش خاصی داشت.. –بحث این حرفا نیست من…. – فقط جواب منو بده..می
تونی اعتماد کنی یا نه؟.. بعد از مکث کوتاهی سرش و تکان داد..تو درگاه اتاقک ایستادم..به طرفم اومد ولی بین راه ایستاد.. – پس همینجا
بمون تا خبرت کنم..زیاد طول نمی کشه.. لباش ازهم باز شد ولی قبل از اینکه چیزی بگه در و بستم.. بیشتر از این نمی تونستم لفتش
بدم..الان وقتش نبود.. از راهروی تنگ و تاریک گذشتم..به قسمتی رسیدم که کارتونای خالی، کنار دیوار با فاصله روی هم چیده شده بودند.. از
بینشون رد شدم.. – کجاست؟.. –اونطرف قربان..خیلی جیغ و داد می کنه.. با خشم از همون فاصله بهش نگاه کردم..هار شده کثافت.. – همه
رو صدا کن..کسی تو انبار نباشه.. –چشم قربان.. -وایسا جلو اتاقک و مراقب باش کسی نره تو..غیر از این بشه دودش تو چشم خودت میره.. –
چشم آقا خاطرتون جمع حواسم شیش دونگ بهش هس.. – بهت زنگ می زنم میگم کی بیاریش..دستت بهش بخوره روزگارت سیاهه
حشمت..هیچ حرفی ام بهش نمی زنی..با احترام میاریش پیش من ..گرفتی چی گفتم؟.. — بله قربان، حالیمه.. با رفتن بچه ها انبار خلوت
شد..همه ی چراغا رو خاموش کردم به جز یکی از اونا که نور بیشتری داشت و تو دیوار کار شده بود..دقیقا پشت سرم..و اون مقابل من به
صندلی بسته شده بود..به خاطر جهتی که نور می تابید و من جلوی اون بودم قادر به شناسایی چهره م نبود.. صدای قدم هام رو شنید..سرش و
بلند کرد..نور چشماش و زد..نگاهش و از روی من برداشت..چشماش و باز کرد.. داد زد: تو دیگه کدوم خری هستی؟..چی می خوای از جونم؟..
– تو بگو شیدا صدر..تو از من چی می خوای؟.. صدامو شناخت..از جلوی نور کنار رفتم..نور مستقیم اذیتش می کرد..نمی تونست سرش و بلند
کنه..اون تو قسمتی از تاریکی غرق شده بود و این نور باعث ازارش می شد.. –من جونت و می خوام لعنتی..همه ی زندگیت و..همه ی هست و
نیستت و کثافت.. پوزخند زدم..به طرفش رفتم..کنارش ایستادم..سرش و کج کرد و خواست نگام کنه که موهاش و از روی شال تو چنگ گرفتم
@romangram_com